حاج محمد چند سالی طلبه حوزه علمیه حضرت عبدالعظیم(ع) بود. در همان سالها نوید شهادتش را [در رویا] از امام خمینی گرفته بود.
#شهید_حاج_محمد_پورهنگ
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
✨ جرعه ای آب از بهشت...
بعد از شهادت رضا یک شب خواب دیدم دارد میدود. گفتم : رضاجان کجا داری میری با این عجله؟ وایسا کارت دارم.
گفت : آقاجونم تشنه س. دارم میرم یه لیوان آب براش ببرم.
انقدر خوابم روشن و واضح بود بلافاصله از خواب پریدم. بلند شدم دیدم حاج آقا افتاده کف اتاق. عکس ها و وصیت نامه های این دو بچه (نصرالله و رضا) دور و برش ریخته بود روی زمین. کلاه عرق چینش کنار سرش افتاده بود و عینک به صورت مانده و نمانده بود.
صدایش کردم. چشم هایش هنوز ورم داشت و قرمز بود. معلوم بود تازه خوابش برده است. یک لیوان آب برایش بردم. خیلی دوست داشتم بگویم این را رضا برایت آورده، اما حالش طوری نبود که بشود گفت...
📖برشی از کتاب مگر چشم تو دریاست!| #شهید_رضا_جنیدی به روایت مادر معزز (ام الشهدا)
#معرفی_کتاب
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
حالِ خوب
نصیبِ دلهای مهربانتان...
عصرتون بخیر🍪☕️
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
📖 #سه_دقیقه_در_قیامت #بازگشت #فصل_بیست_و_چهارم #قسمت_دوم من مادرم حضرت زهرا (س) را با كمي فاصله مش
📖 #سه_دقیقه_در_قیامت
#دکتر
#فصل_بیست_و_پنجم
#قسمت_اول
دكتر جراحي كه مرا عمل كرد، انسان مؤمن و محترمي بود. پزشكي بسيار باتقوا. به گونه اي كه صبح جمعه، ابتدا دعاي ندبه اش را خواند و سپس به سراغ من آمد.
وقتي عمل جراحي تمام شد و ديدم كه برخي از انسانها را به صورت باطني ميبينم و برخي صداها را ميشنوم، ترسيدم به دكتر نگاه كنم. بالاي سرم ايستاده بود و ميگفت: چشمانت را باز كن.
فكر ميكرد كه چشم من هنوز مشكل دارد. اما من وحشت داشتم. با اصرارهاي ايشان، چشمم را باز كردم. خدا را شكر، ظاهر و باطن دكتر، انسان گونه بود. انگشتان دستش را نشان داد و گفت: اين چندتاست؟
و سؤالات ديگر.
جوابش را دادم و گفتم: چشمان من سالم است. دست شما درد نكنه، اما اجازه دهيد فعلا چشمانم را ببندم.
دكتر كه خيالش راحت شده بود گفت: هر طور صلاح ميداني.
چند دقيقه بعد، يك جوان كه در سانحه رانندگي دچار مشكلات شديد شده بود را به اتاق من آوردند و در تخت مجاور بستري كردند تا آماده عمل جراحي شود...
من با چشمان بسته مشغول ذكر بودم. اما همين كه چشمانم را باز كردم، حيوان وحشتناكي را بر روي تخت مجاور ديدم! بدنش انسان و سرش شبيه حيوانات وحشي بود. من با يك نگاه تمام ماجرا را فهميدم.
او شب قبل، همراه با يك دختر جوان كه مدتي با هم دوست بودند، به يكي از مناطق تفريحي رفته بود و در مسير برگشت، خوابش برده و ماشين چپ كرده بود. حالش اصلا مساعد نبود، اما باطن اعمالش برايم مشخص بود. من تمام زندگي اش را در لحظه اي ديدم.
ادامه دارد...
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
8.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس های پدر دختری با رهبرم سیدعلی
#روز_دختر
#دختران_شهدا
@sangarshohada
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
سکانس های پدر دختری با رهبرم سیدعلی #روز_دختر #دختران_شهدا @sangarshohada @shahid_hajasghar_pasha
اولین دختری که رهبری باهاشون ترکی صحبت میکنند دختر #شهید_روح_الله_طالبی_اقدم هست که چندماهه بود پدرش شهید شد...
پدرشون موجی میشن و بعد اسیر میشن و جنایتکاران داعشی علی اکبری شهیدشون میکنند...
و فقط دست شهید رو اگر اشتباه نکنم تحویل میدهند....😔
شهید تبریزی🌹
حنانه خانم🌹
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
سکانس های پدر دختری با رهبرم سیدعلی #روز_دختر #دختران_شهدا @sangarshohada @shahid_hajasghar_pasha
دختری که رهبر گفتن نمیخواد بره هم کوثرخانم دختر #شهید_محمودرضا_بیضایی هستش. ایشونم تبریزی بودن و البته ساکن اسلامشهر - تهران
از شهدای ابتدای جنگ سوریه....
🌧باران گرفته است که بارانی ام کند
💔یعقوبِ هجر دیده ی کنعانی ام کند
🥰دیدم شکوهِ گنبد و گفتم خدا کند
👌چشمش مرا بگیرد و قربانی ام کند
✍محمدجواد شیرازی
📸قاسم العمیدی
#السَلامُعَلَيَڪيااباعَبدالله✋
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
شهیدان حاج اصغر پاشاپور و حاج محمد پورهنگ
#آقای_اصغر_حاج_قاسم (۱)🌱 شنیدیم که بعد از شهادت حاج قاسم خیلی به هم ریخته است. حتی به هم ریختهتر ا
#آقای_اصغر_حاج_قاسم (۲)🌱
هرچه حاج قاسم گفت، طفره رفت و جواب را از سر باز کرد تا این که حاج قاسم نهیب زد : یعنی چی اصغر آقا؟ به من توضیح بده! یعنی چی هیچی نمیخوای؟ مگه میشه؟...
اصغر آقا شروع به توضیح کرد :
بله حاج آقا. من به کمک بچههای سوری و آشناهایی که داشتم آشپزخانه سیار ساختم و از قبل شروع عملیات مایحتاج رو تامین کردم. همینطور من بین سوریها تحقیق کردم و به یکجور نان رسیدم که هم به صرفهتر است و هم تا یک هفته خراب نمیشود. یعنی اگر در محاصره هم گیر کنیم تا یک هفته غذا داریم. حاج آقا خیالتون از یگانهای فلان و فلان هم راحت، من تأمینشون میکنم..."
حاج قاسم چشمانش از شوق برق میزد. نفس راحتی کشید و شروع کرد از اصغر آقا تعریف کردن. از این که چه بار بزرگی را از شانهاش برداشته است. از آنجا به بعد رابطه حاج قاسم و اصغر آقا خیلی نزدیک شد. تا جایی که هر وقت کار جنگ گره میخورد حاج قاسم میگفت : اصغر کجاست؟ بگید اصغر عمل کنه...
#روایت_همرزم_شهید
#شهید_حاج_اصغر_پاشاپور
جام جم📲
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ماجرای پيرمرد روستایی و دیدار با امام رضا (ع)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِ
پ.ن: کاش یکی هم ما رو سرکار بذاره.... آقا دلش برامون بسوزه.
آقاجان بدجور بدجور بدجور محتاج نگاهت هستیم راستی دلمون هم میخواد بیایم پیشت.... شما که نمیاین... چون ما پیرمرد ساده دل نیستیم...!💔 خط و خش زیاد داریم...
اما مگه نگفتید حتی گناهکارش هم می پذیرید؟
@shahid_hajasghar_pashapoor🌹🕊