eitaa logo
کانال رسمی شهید روح‌الله قربانی
1.2هزار دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
538 ویدیو
19 فایل
کانال 🌷مدافع حرم شهید روح الله قربانی🌷 متولد : ۱ خرداد ۱۳۶۸ شهادت: ۱۳ آبان ۱۳۹۴ محل شهادت: حلب سوریه بهشت زهرا (س) ، قطعه ۵۳ (کپی مطالب آزاد با ذکر صلوات) @Montazer313_40 تبادلات: @nooraa_315
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال رسمی شهید روح‌الله قربانی
﴾﷽﴿ . . بخشی از کتاب : . وقتی وارد خانه شدند، به‌نظرشان خیلی کوچک آمد. یک پذیرایی مربع کوچک بود که سمت چپ آن آشپزخانه قرار داشت. یک اتاق کوچک هم سمت راست پذیرایی بود. زینب به آشپزخانه رفت. روح‌‌الله از شاگرد مغازه پرسید: «دقیق اینجا چند متره؟» ـ چهل‌وهفت متر. دستی به صورتش کشید. زینب به فکر فرو رفته. به آشپزخانه رفت و گفت: «به چی داری فکر می‌کنی؟» - یخچال من اینجا جا نمی‌شه روح‌الله. آشپزخونه‌ش خیلی کوچیکه. - بالاخره یه‌جور جاش می‌دیم. دیگه با این پولی که ما داریم، بهتر از این نمی‌تونیم پیدا کنیم. برای بار آخر با نگاهشان خانه را دور زدند و رفتند بنگاه. روح‌الله دوست داشت که پدر و مادر زینب هم بیایند و خانه را ببینند، بعد اجاره کند. خانم فروتن وقتی خانه را دید، کوچکی‌اش او را به فکر فروبرد. نمی‌دانست وسایلی را که برای جهاز دخترش گرفته است، می‌تواند در آن خانه جا بدهد یا نه. به روح‌الله گفت: «مطمئنی نمی‌خوای بهت پول قرض بدم یه جای بزرگ‌تر اجاره کنی؟ اون‌جوری من با خیال راحت‌‌تر می‌تونم وسایل بخرم و بچینم.» - نه حاج‌خانوم. من دوست دارم همۀ کارا رو با پول خودم انجام بدم. شما یکی دو سال به من فرصت بدید، ان‌شاءالله وضعیتم بهتر شد، یه خونۀ بزرگ‌تر می‌گیرم. خانم فروتن سرش را به‌‌نشانۀ رضایت تکان داد و گفت: «باشه روح‌الله‌جان، خیلی هم خوبه. دستت درد نکنه.» روح‌‌الله لبخندی زد و گفت: «حالا شما خیلی چیزمیز زیاد نخرید!» با دستش به دور خانه اشاره کرد. ـ ببین حاج‌خانوم، اگر شما زحمت بکشید و مبل نخرید، من خودم می‌رم از پشتی‌هایی که تو جلسۀ حاج‌آقا مجتبی هست، می‌خرم. همه‌جا رو هم فرش پهن می‌کنیم، دور تا دور رو هم پشتی می‌چینیم. زینب و خانم فروتن ایستاده بودند و به حرکات او نگاه می‌کردند. - دور تا دور پشتی که بچینیم، خونه خیلی هم بزرگ می‌شه. تازه چند نفر هم می‌تونن دراز بکشن. از این استکان کوچیک‌هایی که تو جلسۀ حاج‌آقا چایی می‌دن هم می‌خرم، تا هر کی اومد خونه‌مون، تو اونا بهش چایی بدیم.» خانم فروتن فقط می‌خندید. زینب گفت: «خونه‌س یا می‌خوای هیئت حاج‌آقا مجتبی درست کنی؟» - خوب می‌شه‌ ها! باور کن. فقط حاج‌خانوم اگه شما قبول کنید و مبل نخرید، خیلی عالی می‌شه. زینب چپ‌چپ نگاهش می‌کرد. روح‌الله از حرص‌خوردن او خنده‌اش گرفته بود و هی به خانم فروتن اصرار می‌کرد که مبل نخرد. خانم فروتن گفت: «یه مبل جمع‌وجور می‌خرم. نمی‌شه که نباشه!» زینب لبخند پیروزمندانه‌‌ای زد. روح‌الله همانطور که می‌خندید، دستش را به‌نشانۀ تسلیم بالا آورد. https://eitaa.com/shahid_roohollah_ghorbani