بگذار خلاصهاش کنم،
بر هر دردی درمانید
و نمیخواهم به دوایی جز شما
خداوند نسخهام را بپیچد!
این روزها
زیاد در گوش خدا نجوا میکنم:
"اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ
وَ بَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ
وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ
وَ ضاقَتِ الاْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّماَّءُ
و اَنْتَ الْمُسْتَعانُ..."
یا مستعان
یا مستعان
یا مستعان!
آخرین یاور زمینت را بفرست،
تا سلامها در گلو چون بغض گره نخورد...
▪️تـعجیل در فـرج صلوات
▫️اللهم عجل لولیک الفرج
@shahidalahasan19934
🍃🍃🍃
✅امیرالمومنین(ع) فرمودند اگر
مـردِ مسلمانے پـس از انـدوهِ غارتِ
خلخال از زن یهـــــــودے بمیرد،
نــه تنهــا نباید ملامتش ڪرد بلڪه
مرگ را ســزاوارتر اســــــــــــت...!
💠بهعلے(ع) بگوییدکه قتل_عام
#مسلمانان در هند و تعــرض بــه
#نوامیس مسلمین تڪانمان نـــداد
چه بـــرسد به دق ڪردن از ڪندن
خلخــــــال از پــــاے #زنِ_یهودے!
🚩https://eitaa.com/oshaghalhosein_313
#طنز جبهه😁#وضوی بی نماز
موقع آن بود كه بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابكار دربیایند. همه از خوشحالى در پوست نمى گنجیدند.
جز عباس ریزه كه چون ابر بهارى اشك مى ریخت و مثل كنه چسبیده بود به فرمانده كه تو رو جان فك و فامیلت مرا هم ببر ، بابا درسته كه قدم كوتاهه ، اما براى خودم كسى هستم.😌
اما فرمانده فقط مى گفت:
«نه! یكى باید بماند و از چادرها مراقبت كند. بمان بعدا مى برمت»
عباس ریزه گفت:
«تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمكم»
وقتى دید نمى تواند دل فرمانده را نرم كند مظلومانه دست به آسمان بلند كرد و نالید:
«اى خدا تو یك كارى كن. بابا منم بنده ات هستم🥺»
چند لحظه اى مناجات كرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یك هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتى فرمانده تعجب كردند😳.
عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فكرى شد كه عباس حتما رفته نماز بخواند و راز و نیاز كند🤲.
وسوسه رهایش نكرد. آرام و آهسته با سر قدم هاى بى صدا در حالی كه چند نفر دیگر هم همراهى اش مى كردند به سوى چادر رفت.🧐
اما وقتى كناره چادر را كنار زده و دید كه عباس ریزه دراز كشیده و خوابیده ، غرق حیرت شد. پوتین هایش را كند و رفت تو.
فرمانده صدایش كرد:
«هِى عباس ریزه. خوابیدى؟ پس واسه چى وضو گرفتى؟»
عباس غلتید و رو برگرداند و با صداى خفه گفت:
«خواستم حالش را بگیرم😒»
فرمانده با چشمانى گرد شده گفت:
«حال كى را؟»
عباس یك هو مثل اسپندى كه روى آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد:
«حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب مى خوانم و دعا مى كنم كه بتوانم تو عملیات شركت كنم. حالا كه موقعش رسیده حالم را مى گیرد و جا مى مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یك به یك»
فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه كرد. بعد برگشت طرف بچه ها كه به زور جلوى خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید مى شدند😆. یك هو فرمانده زد زیر خنده و گفت:
«تو آدم نمى شوى. یا الله آماده شو برویم»
عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت😁:
«خیلى نوكرتم خدا الان كه وقت رفتنه عمرى ماند تو خط مقدم نماز شكر مى خوانم تا بدهكار نباشم»
بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوى ماشین هایى كه آماده حركت بودند و فریاد زد:
«سلامتى خداى مهربان صلوات».
😁😆❤️
رفاقت به سبک تانک.امیران کریمی
@shahidalahasan19934