13.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روشنگــــری
#چرا_مماشات
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
"صوت الشهدا
در محضر شهدا🕊
شاخصه پاسداری در کلام شهید باقری
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
26.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#جهاد_امروز
👇👇👇👇
همه برای همدلی و حضور در محله، خیابان ها و کوچه ها آتش به اختیار برنامه ریزی فرهنگی کنیم.
#جهاد_تبیین
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
برای مادر شهیدی که به امام روح الله گفت:
چهار تا پسر دادم که اشک تو را نبینم
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#خداحافظ_سالار
روایتی از زندگی ۴۰ساله همسر گرامی سرلشکر شهید حاج حسین همدانی
#قسمت : پنجاه و هفت
زمستان رفته بود از نوک قندیلهای سفید و بلوری که اززیر شیروانی اویزان ،بودند اب روی آسفالت می افتاد.
آفتاب وسط آسمان بود اما زورش به
یخ ها نمیرسید من و حسین از روی تراس خانه به محوطه چاله قام دین نگاه میکردیم. دل و دماغ چیدن سفره هفت سین را نداشتم رادیو
سرود از خون جوانان وطن لاله دمیده» را میخواند و من برای زینب ۲۰ روزه ام بغض می کردم.
اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸حسین از تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در استان همدان خبر داد و گفت سپاه در حال حاضر فقط در
تهران تشکیل شده و ما اولین سپاه استانی تو سطح کشوریم که اعضای تشکیل دهنده ش بچه مسلمونهای انقلابی و مبارز هستن. و نکته جالب ، این که فرمانده ما یه زنه زنی به اسم طاهره دباغ که ۷ تادختر داره و یه پسر اون یه چریکه که سالها شکنجه های زندان ساواک رو تحمل کرده مدت ها برای آموزش نظامی به
لبنان و فلسطین رفته و قبل از
پیروزی انقلاب در ایام تبعید
امام با ایشون در دهکده نوفل لوشاتو پاریس بوده و این شیرزن باتجربه امروز با حکم مستقیم امام به همدان آمده تا سپاه را فرماندهی کنه.»
ساختمان سپاه در محل پیشاهنگی در ساختمانی دو طبقه بود که در طبقه بالا خواهران سپاهی و در طبقه پایین برادران بودند.
حسین شیفته مرام و ادب و اخلاص
همکاران سپاهیاش بود و بیشتر از همه از فرمانده عملیات سپاه یاد میکرد میگفت اسم شناسنامه ای ما خیلی شبیه هم هستن؛حسین شاه کوهی و حسین شاه حسینی اما من کجا و اون کجا.
👇👇👇
هر روز صبح جارو برمی داره از سر خیابون پیشاهنگی تا وسط خیابون رو جارو میزنه و میگه زیر پای این مردم شریف باید تمیز باشه .
آقای شاه حسینی یه همافر انقلابی بوده که با بقیه بچه های سپاه یه بهشت کوچولو توی ساختمون پیشاهنگی درست کردن واسمش شده سپاه.»
حسین هر روز یک مطلب تازه از سپاه
میگفت که من به حال او وبقيه حسرت میخوردم.
پیشنهاد دادم که عضو بخش خواهران سپاه شوم او هم استقبال کرد.با اینکه می دانست،باردارم فقط تأکید کرد که آموزشهای نظامی سنگین انجام ندهم. سپاه تازه تأسیس همدان، ۳۷ عضو در قسمت برادران داشت و ۲۵ نفر در قسمت خواهران که همه به جز من مجرد بودند.
آموزش فشرده ،نظامی در زمستان سرد و یخبندان کوهپایه الوند و جایی که به دره گرگ معروف بود شروع شد.
دره گرگ به یک تبعیدگاه درسیبری بیشتر شبیه بود تا یک اردوگاه آموزشی تا چشم کار میکرد برف بود و برف و می توانستیم تصور کنیم گرگهایی راکه تا پشت سیم خاردارهای دور اردوگاه می آمدند.
خواهران از همان بدو ورودمیخندیدند و می گفتند: «بیخود که به اینجا نمیگن دره گرگ اینجا فقط گرگ دووم میاره خدا به دادمون برسه.
دختر خانم ،دباغ یکی ازاعضای این گروه بود. همه خواهران میدانستند که متأهلم. اما او هم که از بقیه به
من نزدیک تر بود نمیدانست که باردارم، حتم داشتم که حسین هم هیچ سفارشی به مربیان سخت گیر آموزشی نکرده است.
هر چهار مربی ازدوستان نزدیک او بودند؛ علی شادمانی، جمشیدایمانی، محمد بهنامجو و اسدالله طهماسبی.
روزها روش کار با اسلحه را یادمی گرفتیم از کلت کمری تا تیربار سنگین و از کار باقطب نما تا نقشه خوانی و عبوراز موانع تا کوه پیمایی های طولانی تا غروب آفتاب و بعد ازنماز مغرب از فرط خستگی مثل جنازه توی آسایشگاه می افتادیم. آسایشگاهی که قراربود روی آسایش به خود نبیند.
یک شام سربازی بهمان میدادند و سر روی تخت چوبی و سفت نگذاشته بودیم که صدای رگبارهای پیاپی مثل
جن زده ها از تخت جدایمان میکرد و اگر ظرف سه سوت،دم درب آسایشگاه حاضرنمی شدیم نمره منفی میگرفتیم و چند نمره منفی یعنی حذف از دوره آموزشی.
نمیخواستم ،بارداری مانع جنب و جوشم شود و هم نمیخواستم به تو راهی ام آسیبی برسد.
اما در این فعالیت سنگین کاملاً مردانه خیلی ها کم آورده بودند. به هر صورت تحمل کردم و پابه پای بقیه آمدم تا اینکه آقای ایمانی تنبیهی را برای همه در نظرگرفت که ناچار شدم به دخترخانم دباغ بگویم که باردارم ماجرا از این قرار بودکه ظرفهای غذایمان را با آب سردی که از کنار پادگان می رفت میشستیم امابشقاب یک نفر به اندازه یک بند انگشت مانده چرب بود.
مربی تصمیم گرفت همه را روی برف سینه خیز ببرد. من کنار ایستادم و به دو سه نفر از جمله دختر خانم دباغ گفتم که باردارم مربی حرفی نزد اما ازفردا بقیه خواهران که متوجه شده ،بودند دعوایم کردند به خصوص آنها که میدانستند بچه اول من نمانده است.
می گفتم: «مشکل ندارم نگران نباشید پابه پای شما میآم و اتفاقی هم نمیافته و آنها که حریف بگومگوی من
نمی شدند سر به سرم می گذاشتند که «اگر بچه ات پسر ،باشه، جنگجو میشه یه جنگجوی قد و یه کلام.»
دوره کوتاه مدت آموزش با همه سختیهای آن گذشت و خواهران به دو شکل پاره وقت و تمام وقت جذب سپاه شدند.
⬅️ ادامه دارد....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#فرازی_از_وصیت_نامہ :
بهراستی شهــدایمان . . .
آن انسانهای راستینی هستند ڪہ
سایه ستایش فرشتگانند و خداوند به شهیـد و رقص خونینش در جبهه هایِ نبرد فخر میفروشد و آیه تبارڪالله و احسن الخالقین نازل میڪند ...
شهیـــد پیرو حسینـی است ڪہ
خون خـدا و ثـارالله است.
#پاسدار_مدافـع_حــرم
#شهید_جلیل_خادمی🌷
#شهادت_سامرا
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
هدایت شده از سالن مطالعه
KayhanNews759797104121505656138414 (1)(original).pdf
12.08M
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز شنبه
۲۸ آبان ۱۴۰۱
۲۴ ربیعالثانی ۱۴۴۴
۱۹ نوامبر ۲۰۲۲
تمام صفحات #روزنامه_کیهان
📣 همراهان گرامی؛
چنانچه مایل به دریافت روزنامهی دیگری باضافهی کیهان هستید، به مدیر امر بفرمایید: @mehdi2506
🔸🌺🔸--------------
🖋"سالن مطالعه" با کلی رمان، داستان، مقاله و ... مفید و خواندنی
@salonemotalee