#کتاب
#عصرهای_کریسکان #خاطرات_امیر_سعیدزاده #رزمنده_کرد_اسیر_در_چنگال
#ضد_انقلاب_کومله
#نویسنده_کیانوش_گلزار_راغب
#فصل_بیست و دوم
#قسمت۶۴
#سوز_سرما
بار سوم با خاله غنچه و دایی عزیز خواستیم به ملاقات سعید برویم. زمستان سختی بود. لندروری دربستی گرفتیم تا ما را به عراق برساند. وسط راه به علت برف زیاد جاده بسته شد و ماشین نتوانست حرکت کند. جادهها نابود شده و منطقه ناامن بود. برف و بارندگی و جریان آبراههها جادهها را تخریب و از بین برده بود. انگار این مملکت صاحب نداشت و سالها بود جادهها تعمیر نشده بودند. مجبور شدیم بقیۀ راه را تا شهر قلعه دیزه با الاغ طی
کنیم. از قلعه دیزه تا شهر رانیه با ماشین رفتیم و شب را در منزل عمۀ پدر شوهرم سر کردیم. صبح راه افتادیم و نزدیک غروب به کریسکان رسیدیم. گفتند: «شناسنامههاتان رو بدین.»
کسی از حرفهای دایی عزیز ناراحت نمیشد. همه او را میشناختند و میدانستند شوخطبع است. سر کارشان گذاشت و گفت: «برو بابا آوارۀ ولگرد بیسروپا. یه اسلحه دستت گرفتی فکر کردی آدم شدی. من که میدونم بچهگی چکاره بودی. گورتو گم کن برو. بذار رد شیم بریم ما شناسنامه جمهوری اسلامی نداریم.»
رفتیم داخل مقر و گوشهای نشستیم. یک پیشمرگ سوسول چشمآبی که صورتی زنانه و موهای روشنی داشت، روبهرویم نشست و هی نگاه کرد و چشمک زد. عرق شرم در صورتم نشست و خودم را پشت خاله غنچه قایم کردم ولی دستبردار نبود و با شکلک و ایما و اشاره آزارم میداد. غصهدار شدم و ترسیدم به دایی عزیز چیزی بگویم. ترسیدم اقدامی بکند و گرفتار شود. دایی عزیز شجاع و نترس و تندزبان بود. گفتم اگر گیر بدهم ممکن است مانع ملاقاتمان شوند و زحمتمان هدر برود. هی خودم را قایم کردم و او هم شکلک و ادا و اطوار درمیآورد. با لب
و لوچهاش اشارههای ناشایستی میکرد. آنقدر خم شدم تا نگاه هیز آن نامرد به صورتم نیفتد، نوک دماغم به زمین چسبید. تحمل از کف دادم و با دایی عزیر رفتیم بیرون چادر و منتظر ماندیم. یک مشت سیبزمینی پخته که انگار لگدش کرده باشند جلومان گذاشتند و گفتند: «بخورین.»
دایی عزیز سیب زمینی را مچاله کرد و کوبید به دیوار و گفت: «این برای کاهگلی خوبه!»
دو کارتن بیسکویت سوغاتی برای دموکرات برده بودیم تا سعید را اذیت نکنند. شک کردند و بیسکویتها را جلویمان ریختند تا نصف هر کدامشان را بخوریم و مطمئن شوند مسمومشان نکردهایم. نصفه بیسکویت به من میدادند و میخوردم نصفه دیگر را برای خودشان برمیداشتند. با خاله غنچه و دایی عزیز هم این کار را تکرار میکردند. میدادند بخوریم تا اگر آغشته به سم باشد اول خودمان بمیریم. یک کارتن بیسکویت کم نبود و امتحانش ساعتها به طول انجامید. آنقدر بیسکویت به خوردمان دادند تا حالم بهم خورد. وقتی حالم بهم خورد فکر کردند بیسکویتها مسموم است ولی از سیری داشتم میترکیدم. مجبورمان کردند تا دانه آخر بخوریم. وقتی دیگر نمی توانستم بخورم، حواسشان را پرت میکردم و بیسکویتها را توی کیف و وسایلم میریختم تا تمام شود.
به من گفتند: «باید اسم همسایهها و طرفداران جمهوری اسلامی رو برامان بنویسی، اگر ننویسی ملاقات نمیدیم.»
اسم مردم سردشت را میبردند و میگفتند: «عزیز کیه؟ صبری کیه؟ حاج احمد کیه؟ کدام طرفیه؟»
مانده بودم چه بگویم. مدتی سکوت کردم و گفتم: «من سرم به کار بچههام گرمه. از کسی خبر ندارم.»
تو خودت یه گردانی، یک حزبی، یه خمینی هستی، چطور نمیدانی کی طرفدار دولته؟
ـ اصلاً خود نظام و خمینی و انقلاب منم، حالا میخواین چهکار کنین. من آمادهام.
ـ بقیۀ فامیلهاتانم طرفدار نظامن؟
ـ چون نظام جمهوری اسلامی با دین و مذهب و خداست، تمام فامیلهامانم طرفدارش هستن و خودمم دوسش دارم. هر جور میخواین حساب کنین. من کُرد هستم و مثل شما نامرد نیستم.
ـ میخوای تو رو هم بفرستیم پیش شوهرت؟
شما هی فشار میآرین حرف بزنم، حالا که حرف میزنم چرا تهدیدم میکنین؟
شرمنده شدند و آخر سر گفتند: «اسم چند نفر طرفدار جمهوری اسلامی بگو تا بذاریم ملاقات کنی.»
من هم اسم چند نفر از طرفداران خودشان را نوشتم و گفتم: «اینا طرفدارای نظام جمهوری اسلامی هستن، با سپاه همکاری دارن و پول میگیرن.»
ـ اینا که طرفدارای خودمان هستن؟!
کلاه سرتان گذاشتن، اونا دوجانبه کار میکنن و عامل سپاه هستن. در واقع بین شما نفوذ کردن.
جا خوردند و به فکر فرو رفتند. خودم از این ترفندم کیف کردم. مجبور شدند دست از سرم بردارند.
با بعضی از نیروهای دموکرات همسایه و فامیل دور و همشهری بودیم ولی وقتی دیدیم توی کوه و بیابان دارند گوشت گرگ و روباه و مردار میخورند دیگر توقع چندانی ازشان نداشتم. کاملاً فاسد شده و فامیلی و همسایگی را فراموش کرده بودند...
ادامه دارد .....
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷