#کتاب
#عصرهای_کریسکان #خاطرات_امیر_سعیدزاده #رزمنده_کرد_اسیر_در_چنگال
#ضد_انقلاب_کومله
#نویسنده_کیانوش_گلزار_راغب
#فصل_نوزدهم
#قسمت۵۶
#قبر_موقت
سال گذشته برف زیادی توی دوله بدران و منطقۀ کریسکان باریده و زندان اصلی را زیر برف برده بود. بر اثر سقوط بهمن، تعدادی از زندانیان زیر آوار مانده و سقف و دیوارهای زندان بر سرشان خراب شده و همانطور مدفون مانده بودند. دموکرات مجبور شده بود زندان را به منطقه کریسکان انتقال داده و زندانیان را داخل چادری برده و اطرافش دیوار کوتاهی بکشد. تا تعمیر و بازسازی زندان اصلی، اسرا مجبور بودند در این محل موقت سر کنند.
هر روز مجبور میشویم به زندان اصلی برویم و کار تعمیراتش را انجام دهیم. برف پارسال زندان را کاملاً نابود کرده و لوازم و اثاثیه آن را زیر گِل برده بود. با بیل و کلنگ مشغول زیر و رو کردن خاکها و آوار دیوارهای مخروبه هستم که ناگهان پای جنازهای از زیر آوار بیرون میزند و با ترس و ناراحتی خودم را عقب میکشم و فریاد میزنم. ظاهر به طرفم میآید و میگوید: «این جنازه مامعبدالله پیرانشهریه. پارسال زیر بهمن ماند و از بین رفت.»
جنازه سالمِ سالم است. انگار همین الان فوت کرده ولی در این هوای سرد، پشهای ولکنش نیست و دائم آزارش میدهد. جنازه را بیرون کشیده و همانجا خاک میکنیم. حسین مرادی میخواهد جنازه مامعبدالله را به روش اسلامی و محترمانه خاک کند که نگهبانان دموکرات ناراحت میشوند و وادارش میکنند لخت شود و مثل بُز چهار دست و پا روی برف راه برود. بعد قطره قطره آبجوش روی کمرش میریزند تا عذاب بکشد. مدتی بعد اعدامش میکنند.هر کدام از اعدامیها به نوعی با اطلاعات ایران همکاری داشتند و اخبار و اطلاعات کردستان عراق را جمعآوری کرده و برای ایران میفرستادهاند. در حال بازسازی زندان، دیوار مخروبهای به اندازه لانه روباهی جا باز کرده و سگی میتواند به سختی درونش جا بگیرد. ضمن کار کردن لانه را تحت نظر میگیرم و منتظر فرصتی میمانم تا درونش قایم شوم و فرار کنم. موقع عصر که نگهبانان مشغول خوردن چای هستند و حواسشان پرت میشود، با بدبختی درون گودال خرابه سُر میخورم و مقداری چوب و حصیر رویم کشیده و استتار میکنم. یک بسته قرص خوابآور همراه دارم که بهانه خوبی است اگر دستگیر شوم بگویم خوابم برده بود.
عصر هنگام بازگشت زندانیان به طرف چادر، آمار میگیرند و متوجه میشوند من نیستم. تمام نیروهای دموکرات به حال آمادهباش درمیآیند و منطقه را محاصره میکنند. درّه و جنگل و دشت و بیابان را میگردند و نمیتوانند پیدایم کنند. وقتی کاملاً ناامید شده و میخواهند بروند، ناگهان نگهبانی انگشت پایم که از سوراخ گودال بیرون زده میبیند و به طرفم شلیک میکند. دیواره مانع برخورد گلوله به بدنم میشود. با تهدید و اجبار بیرونم میکشند. یکی میگوید: «این جاش مزدور رو بکشین.»
دیگری میگوید: «نزنین. برای ما ارزش داره. میتونیم مبادله ش کنیم.»
دستانم را میبندند و با قنداق و چوب و لگد تا رودخانه کاهرخ کتکم میزنند. تمام بدنم زخمی و خونین میشود. میگویند: «از داخل آب رد شو.»
به داخل آب میروم و چهار نفر دست و پایم را گرفته و بارها سرم را زیر آب نگه میدارند و بیرون میکشند. زخم و درد و
سرما دست به دست هم میدهند و عذابم چند برابر میشود ولی دوام میآورم و مدتی بعد حالم خوب میشود.
در تابستان، خضر صداقت که نگهبان دموکرات است با من جور شده و دم از رفاقت میزند. برایم نان و ماست و سیگار میآورد و تا حدودی اعتمادم را جلب کرده است. به او میگویم: «به روستای دوله گرد رانیه برو و از ممند محمود هر چی پول و اسلحه و امکانات میخوای بگیر. هر چه بخوای بهت میده. به شرطی که فقط ده قدم منو از زندان دموکرات دور کنی.»
آنقدر به خودم ایمان دارم که اگر فقط ده متر از زندان دور شوم، غیب میشوم و امکان ندارد بتوانند پیدایم کنند. خضر نامردی میکند و گزارشم را به رئیس زندان میدهد. عثمان لنوسی و هیرش و سید لطیف به سراغم میآیند و با شلنگ به جانم میافتند. آنقدر کتکم میزنند که از حال میروم. تمام بدنم کبود شده و سر و صورت و بینی زخمی میشود. با جوالدوز به جانم میافتند و بدنم را سوراخ سوراخ میکنند. بعد داخل تنوری که تازه خاموش شده و دیواره و خاکسترش داغ داغ است میاندازند و آرامآرام عرق میکنم و نم نم تب میکنم. یواشیواش بوی پختگی بدنم را حس میکنم و به ناچار فریاد میزنم. همین که میخواهم سرم را از تنور بیرون بیاورم، با قنداق بر سرم میکوبند و داخل خاکستر داغ میافتم. حرارت تندتر میشود. یواشیواش پوستم تاول میزند. نیم ساعت دوام میآورم و نیمپز میشوم. آنقدر فریاد میزنم که مجبور میشوند بیرونم بکشند....
⬅️ ادامه دارد. . . . .
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷