eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
هر روز با ختم یک صفحه از قرآن کریم . هدیه به ارواح طیبه شهداء . امام شهداء و اموات
🌷شهدا عاشقترین‌اند🌷 قسمت بیست و ششم ✍ سیدمهدی بنی هاشمی بیشتر جذبش شدم. آخر شب رفتم قرآن خونمون رو از وسط وسطای کتاب خونمون پیدا کردم و آروم بردم تو اتاق. قرآن رو تو دستم گرفتم و گفتم: خدایا من نمیدونم الان چی باید بگم و چیکار کنم، آداب این چیزها هم بلد نیستم... ولی خودت میدونی که من تا حالا گناه بزرگی نکردم خودت میدونی که درسته بی چادر بودم ولی بی بند و بار نبودم، خودت میدونی که همیشه دوستت داشتم.خدایا تو دوراهی قرار گرفتم،کمکم کن... خواهش میکنم ازت یه بسم الله گرفتم و قرآنو باز کردم، سوره نسا اومد. ولی از معنی اون صفحه چیزی سر در نیاوردم... گفتم خدایاواضح تر بگو بهم.. و قرآن رو دوباره باز کردم. سوره نور اومد که تو معنیش نوشته بود: ای پیامبر به زنان مؤمنه بگو دیدگان خویش فرو گیرند (از نگاه هوس آلوده) و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را به جز آن مقدار که نمایان است، آشکار ننمایند و (اطراف) روسریهای خود را بر سینه ی خود افکنند تا گردن و سینه با آن پوشانده شود باز هم شکی که داشتم تو چادری شدن برطرف نشد. گفتم : خدایا، واضح تر! من خنگ تر از این حرفاما... و قرآن رو دوباره باز کردم. اینبار سوره احزاب اومد. معنی اون صفحه رو خوندم تا رسیدم به آیه 59. یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنى أَنْ یُعْرَفْنَ فَلایُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً  ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلبابهای خود را بر بدن خویش فرو افکنند این کار برای آن که مورد آزار قرار نگیرند بهتر است. ادامه دارد... ┄┅═✼🍃🌹🍃✼═┅┄
🌷غرفه "شهیدانه" با اجرای برنامه های متنوع شامل: روایت گری توسط راویان فتح،معرفی شهدا به خصوص شهدای مدافع حرم و زنان شهیده،پاسخ به سوالات در خصوص دفاع مقدس و دفاع از حرم، توزیع رزق های شهدا،ارائه ی محتوای فرهنگی و شهدایی و... با حضور راویان و خادمین شهدا در صحن فاطمی حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) در ایام دهه کرامت برپا گردیده و تا ولادت آقاامام رضا(ع) ادامه دارد... ⚘این نمایشگاه هر روز از ساعت ۱۹ تا ۲۳ برای بازدید همشهریان و مردم ولایتمدار فعال می باشد...
✅ تمدید زمان پیش ثبت نام مدارس شاهد پایه هفتم 98 - 99 🌀 طبق اطلاعیه منتشر شده در سامانه سجا ، زمان ثبت نام مدارس شاهد پایه هفتم 98 - 99 تا روز دوشنبه 17 تیر ماه تمدید شده است و داوطلبان می توانند در این بازه زمانی با مراجعه به سایت saja.medu.ir اقدام به تکمیل فرم پیش ثبت نام خود نمایند . ✨✨✨✨✨✨✨✨✨
از محضر حضرت آقا: ۱۸. از دیدن جوانان چه احساسی به شما دست می‌دهد و اولین مطلبی که به آنان می‌گویید، چیست؟ : وقتی با جوانان هستم و در محیط جوان قرار دارم، احساس من مثل احساس کسی است که در هوای صبحگاه تنفس می‌کند؛ احساس تازگی و طراوت می‌کنم. آن چیزی هم که معمولا در ملاقات با جوانان، اول بار به ذهن من می‌رسد و بارها به آن فکر کرده‌ام، این است که آیا اینها خودشان می‌دانند که چه ستاره‌ای در جبینشان می‌درخشد؟ من این ستاره را می‌بینم؛ اما آیا خودشان هم می‌بینند؟ ستاره‌ی جوانی، ستاره‌ی بسیار درخشان و خوش‌طالعی است. اگر جوانان این گوهر قیمتی و بی‌نظیر را در وجود خودشان حس کنند، فکر می‌کنم که ان‌شاءالله از آن خوب استفاده خواهند کرد. ۱۳۷۷/۲/۷ و @t_manzome_f_r مجموعه‌ی منظومه فکری رهبری
هر روز با ختم یک صفحه از قرآن کریم . هدیه به ارواح طیبه شهداء . امام شهداء و اموات
🌷شهدا عاشقترین‌اند🌷 قسمت بیست و هفتم ✍ سیدمهدی بنی هاشمی جلباب؟!؟!؟! جلباب دیگه چیه؟! سریع گوشیم رو برداشتم و سرچ کردم جلباب... دیدم جلباب در زبان عربی به پارچه ی سرتاسری میگن که از سر تا پا رو میگیره و پارچه ای که زنان روی لباسهای خود میپوشند... اشک تو چشمام حلقه زد...! گفتم ریحانه یعنی خدا واضح تر بهت بگه دوست داره توی چادر ببینتت؟! تصمیمم رو گرفتم، من باید چادری بشم...! حالا مونده راضی کردن پدر و مادر! هرکاری میشد کردم تا قبول کنن... ازگریه و زاری تا نخوردن غذا ولی فایده نداشت. و این بحث ها تا چند هفته تو خونه ما ادامه داشت.. اوایلش چادرمو میزاشتم توی یه پلاستیک و وقتی از خونه بیرون میرفتم میزاشتم تا اینکه بابا و مامان اصرار من رو دیدن یه مقدار دست کشیدن و گفتن یه مدت میزاره خسته میشه. فعلا سرش باد داره و از این حرفها. .خلاصه، امروز اولین روزیه که با چادر وارد دانشگاه میشم. از حراست جلوی در گرفته تا بچه ها همه با تعجب نگاه میکنن. نمیدونم ولی یه حس خوبی توش داشتم و به خاطر همین هم سریع رفتم سمت دفتر بسیج خواهران. وقتی وارد شدم سمانه که از صبح منتظرم بود سمتم اومد:. وای چه قدر ماه شدی گلم - ممنون -بابا و مامانو چطوری راضی کردی؟! - خلاصه ما هم ترفندهایی داریم دیگه خب حالا بهمون میگی کارمون اینجا دقیقا چیه -آره... با کمال میل در همین حین بودیم که زهرا خانم وارد دفتر شد و گفت: -به به ریحانه جان...چه قدر چادر بهت میاد عزیزم - ممنونم زهرا جان ادامه دارد... ┄┅═✼🍃🌹🍃✼═┅┄
🔵قابل توجه فرزندان ایثارگر متقاضی کار 🔹ثبت نام استخدام موقت وزارت نفت آغاز شد 🔹فارغ تحصیلان 23 رشته دانشگاهی فرصت استخدام دارند 🔹سن داوطلبان مقطع کارشناسی 30 و کارشناسی ارشد 34 سال تعیین شده که برای داوطلبان مرد مدت خدمت مقدس سربازی و برای کل داوطلبان تا سقف پنج سال سابقه کاری با پرداخت حق بیمه در نظر گرفته شده و در مجموع سن داوطلبان مقطع کارشناسی نباید بیش از 35 و مقطع کارشناسی ارشد بیش از 40 سال باشد. معدل تعیین شده هم برای مقطع کارشناسی 15 و کارشناسی ارشد 16 تعیین شده است. 🔹بدين منظور از كليه دانش‌آموختگان واجد شرايط و علاقه‌مند دعوت مي‌شود تا جهت کسب اطلاعات بیشتر درخصوص شرایط عمومی،‌ اختصاصی و رشته گرایش‌های تحصیلی مورد نیاز به پایگاه اینترنتی jad.mop.ir مراجعه و در صورت تمایل از تاریخ ۹۸/۴/۱۰ لغایت ۹۸/۶/۱۰ نسبت به درج مشخصات و اطلاعات درخواستی در "سامانه اطلاعاتي فارغ‌التحصيلان دانشگاهي" اقدام نمايند. 🔹علاقه‌مندان برای ثبت نام به سایت jad.mop.ir مراجعه کنند 🔹لینک کامل خبر http://www.enenews.ir/news_agency/17858/
هدایت شده از رهپویان زینبی
@rahpoyanzeynabi
هر روز با ختم یک صفحه از قرآن کریم . هدیه به ارواح طیبه شهداء . امام شهداء و اموات
🌷شهدا عاشقترین‌اند🌷 قسمت بیست و هشتم ✍ سیدمهدی بنی هاشمی امیدوارم همیشه قدرشو بدونی زهرا رو کرد به سمانه و گفت : سمانه جان آقا سید امروز داره میره مرکز و یه سر میاد پرونده ی اعضای جدید رو بگیره...من الان امتحان دارم وقتی اومد پرونده ها رو بهش تحویل بده -چشم زهرایی..برو خیالت راحت زهرا رفت و من و سمانه تنها شدیم و سمانه گفت: خوب جناب خانم مسئول انسانی... این کار شماست که پرونده ها رو تحویل بدین به اقا سید. یهو چشمام یه برقی زد و انگار قند تو دلم اب شد! اقا سید اومد و در رو زد و صدا زد: -زهرا خانم؟! سریع پرونده هارو برداشتم و رفتم بیرون: -سلام سرش پایین بود و تا صدامو شنید و فهمید که صدای زهرا نیست چند قدم عقب رفت وهمونطوری که سرش پایین بود گفت: -علیکم السلام...زهرا خانم تشریف ندارن؟! - -نه...زهرا امتحان داشت پرونده ها رو داد به من که تحویل بدم بهتون یه مقدار سرشو بالا آورد و زیر چشمی یه نگاهی بهم کرد و گفت: =اااا...خواهرم شمایید؟ نشناختمتون اصلا... خوشحالم که تصمیمتون رو گرفتین و چادر رو انتخاب کردین. ان شاء الله واقعا ارزششو بدونید، چون هم با چادر خیلی فرق کردید و اینکه هم با چادر... هیچی... .حرفشو خورد و نفهمیدم چی میخواست بگه و منم گفتم: -ان شاء الله... ولی من یه تشکر به شما بدهکارم بابت راهنماییتون ادامه دارد... ┄┅═✼🍃🌹🍃✼═┅┄