#مناسبت
#سالروز_شهادت
🌷شهید حسینعلی جعفری🌷
این شهید بزرگواربسیجی پوینده راه سرور شهیدان حضرت سیدالشهدا(ع) درسال 1347 مصادف با26رمضان در روستای کته پشت آمل درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود.درسن7سالگی دردبستان مولوی روستا شروع به تحصیل نمود.بعدازسال دوم راهنمایی درصدد انتخاب زندگی جهت دارواصلح شاگردی مکتب امام صادق (ع)راپذیرفته ودرمدرسه علمیه مسجدهاشمی آمل شروع به تحصیل علوم دینی نمود وبه امید پاسداری ازسنگرعقیده وایمان،طلبه گردید.لکن ازآنجایی که شوروشوق عاشورایی وحسینی برهمه میدانهای نبردبااستکباروطاغوت،سبقت دارد،این دلاورمردعرصه ایمان وخلوص وشهادت،این مسیرمیان بر را ترجیح داده وبا رها کردن مدرسه ودرس به سنگرعشق وایثارجان شتافت وحتی بدون اطلاع والدین محترم دربسیج ثبت نام نمودوبعدازتعیین تاریخ اعزام،ازروی ادب برای کسب اجازه به حضورپدربزرگوارش رسید وبعدازکسب موافقت،به جمع رزمندگان پیوست.بعدازگذراندن دوره ای به آغوش خانواده بازگشت تاباتوجه به حضوربرادربزرگترش درجبهه درنوبتهای بعدی اعزام گردد.لذاقبل ازحدودیک سال ازموعد مقرر قانونی به خدمت سربازی نظام جموری اسلامی درآمدوباخلوص وصف ناپذیردرمرکزآموزشی سپاه. درشهرستان ساری جذب سپاه شد تا با صلاحدید مسئولین واعلام داوطلبی خویش مجددا به جبهه رفته و به دستوررهبرمدافع مرزهای کشور باشد..
وسرانجام درتاریخ 1367/4/4
درمنطقه شلمچه به آرزوی دیرینه خود،ملاقات باارباب ومقتدایش حضرت سیدالشهداشتافت.پیکرپاک ومطهرش بعدازهفت سال سرانجام درجمع حدود3000 تن ازهمرزمان درلیالی مبارک قدر به وطن بازگشت ودرگلزار شهدای کته پشت آمل زیارتگاه عشاق گردید.
✅خصوصیات بارزاخلاقی شهید؛
ایشان همواره به اطرافیان وهمکاران خودتاکید می نمودکه نمازرادراول وقت بجای آورند.
بسیارپاک وبا تقوابود.وجوهاتش رادقیق پرداخت میکرد.
✅خاطره ای ازشهید به روایت از دامادشان ؛
آخرین بار که به جبهه اعزام شدندخطاب به پدرش فرمود: هزارتومان پول نقد دارم که سال آن نزدیک است ، اگر شهید شدم خمس آن را به دفترمرجع تقلید تقدیم کنید که این نشان از روح تقوا وبی اعتنایی به دنیاواطاعت از شرع و مراجع تقلیددارد.
#روحش شاد
#یادش گرامی با ذکر#صلوات
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
دلنوشته ی دختر شـــــهید با پدر قهرمانش....
روز خداحافظی با تـو عهد بستم ڪه چنان باشم ڪه بگویند..
🌷شهید #الیاس_چگینی🌷
#پای_درس_شهدا 🌹
بعدازظهر عاشورای امسال پشت ترک موتورش بودم تو اصفهان ، رسیدیم به یه چهار راه خلوت پشت چراغ قرمز ایستاد ، بهش گفتم: امید چرا نمیری ماشینی که اطرافت نیست بهم گفت: رد کردن چراغ خلاف قانونه و امام گفته رعایت نکردن قوانین راهنمایی رانندگی خلاف شرعه پس اگر رد بشم گناهه داداش، من شب تو هیئت اشک چشمم کم میشه...
🥀 #شهید_امید_اکبری 🥀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ از حاج قاسم به امت: ۱۴ سال است که تمام علمای شیعه و سنی را میشناسم؛ اما ...
ای تنها وصیت حاج قاسم، سرت سلامت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خوردن مال يتیم بدتره ياترک نمار 👆.
🎧شهید احمد کافی🎤
#روایتی_از_رفتار_شهدا
من در تلفنم، نام همسرم را
با عنوان "شهیــــد زنــــده" ذخیره کرده بودم؛
یک روز اتفاقی آن را دید و درباره علتش سوال کرد!🤔
به ایشان گفتم:
آنقدر جوانمردی و اخلاق در شما میبینم
و عشق شهادت داری که برای من شهید زندهای❤️
قبل از رفتنش برای آخرین بار صدایم زد
و گفت:
شمارهاش را بگیرم☎️
وقتی این کار را کردم،دیدم شماره مرا با عنوان "شریک جهادم و مسافر بهشت"
ذخیره کرده بود🤍
گفت: از اول زندگی شریک هم بودهایم
و تا آخر خواهیم بود و فکر نکنی دوری از شما برایم آسان است اما من با ارزشترین داراییام را به خدا میسپارم و میروم.
آنقدر مرا با خانواده شهدا انس داده بود
که آمادگی پذیرفتن شهادت ایشان را داشتم💚
شام غریبان امام حسین علیهالسلام بود
که در خیمه محلهمان شمع روشن کردیم🕯 ایشان به من گفت دعا کنم تا بیبی زینب قبولش کند🙏
من هم وقتی شمع روشن میکردم،
دعا کردم اگر قسمت همسرم شهادت بود،
من نیز به شهدا خدمت کنم و منزلم را بیتالشهدا قرار دهم✨
#شهیدجوادجهانی❤️🕊
راوے: همسر شهید🌱
#کرامات_شهدا
#مداح_شهید
#نقی_خیرآبادی
یکی از #همسنگرانش نقل میکرد:
قبل از عملیات #کربلای_یک در سال ۱۳۶۵ بود یک روزی پس از استراحت کوتاه که از شناسایی شب قبل برگشته بودیم،
دیدم #شهید_خیر_آبادی تنهایی به سمت سنگری که کمی از #خط_مقدم فاصله داشت می رفت و پس از ساعتی بر می گردد.
یک روز کنجکاو شدم و تصمیم گرفت نقی را تعقیب کنم و ببینم به کجا می رود.
چند صد متری که از محل اردوگاه
( سنگر پشت خط) دور شدم....
دیدم نقی پشت تپه ای نشسته و به تنهایی مشغول خواندن مناجات و #روضه #سیدالشهداء(ع) می باشد.
این کار تا اینجا تعجبی نداشت و عادی بود چون #مداح اهل دل بود.
اما وقتی زاویه دید خود را عوض کردم، ناگهان متوجه #مار نسبتاً بزرگی شدم که از ناحیة کمر تا جلوی صورت #نقی بلند شده است.
ابتدا خواستم فریاد بکشم
و وی را از خطری که در مقابلش بود با خبر سازم، ولی ترسیدم، وضع بدتر شود و #مار آسیب جدی به او برساند، لذا تصمیم گرفتم، ساکت باشم
اما در کمال ناباوری دیدم وقتی
#روضة_نقی تمام شد.
#مار هم آرام، آرام از مقابل او دور شد.
بلافاصله جلو رفتم و با ناراحتی به او گفتم: هر چیزی حدی دارد، این چه وضعی است اگر این #مار به تو آسیب زده بود چکار می کردی؟
سعی داشت از پاسخ من #طفره برود، با اصرار من لب به سخن گشود
و گفت: این کار هر روز این #مار است، هر روز می آید اینجا و من وقتی #روضه میخوانم می آید و هنگامی که #روضه تمام میشود میرود
در این موقع بود که از من #تعهد گرفت تا وقتی که #زنده است این جریان را برای کسی #بازگو نکنم
#روحش_شاد
#یادش_گرامی با ذکر#صلوات
🌷🕊🥀🌺🥀🕊🌷
#مثل_شهدا
#یاد_یاران
#سردار_رشید_اسلام
#شهید_محمود_کاوه
یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم .
اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر #کاوه .
کم مانده بود سکته کنم
سر #محمود شکسته بود و داشت #خون می آمد .
با خودم گفتم : الان است که یک برخورد #ناجوری با من بکند .
چون خودم را بی #تقصیر می دانستم ، آماده شدم که اگر حرفی ، چیزی گفت ، جوابش را بدهم .
او یک #دستمال از تو جیبش در آورد ، گذاشت رو #زخم_سرش و بعد از سالن رفت بیرون .
این برخورد از #صد تا توگوشی برایم سخت تر بود .
در حالی که دلم می سوخت ، با ناراحتی گفتم : آخه یه #حرفی بزن
همانطور که #می_خندید گفت : مگه چی شده؟
گفتم : من زدم #سرت رو شکستم ، تو حتی #نگاه نکردی ببینی کار کی بوده
همان طور که #خونها را پاک می کرد ، گفت :
این جا کردستانه ، از این #خونها باید ریخته بشه ، این که چیزی نیست .
چنان مرا #شیفته خودش کرد که بعدها اگر می گفت #بمیر ، می مردم .
#روحش_شاد
#یادش_گرامی با ذکر #صلوات