گلزار شهدای بقیع
مزار شهیدان انقلاب اسلامی که بعضا مخفیانه و شبانه از ترس مامورین شاه در این قبرستان دفن شدند
مکانی که حضرت امام خمینی رحمه الله علیه بعداز پیروزی انقلاب اسلامی در آن حضور یافته و سخنرانی نمودند.
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
#اسم_تو_مصطفاست|
#قسمت: ۱۳۰
شب تاسوعا با محمدعلی و فاطمه منزل عموجعفر بودم. مامان و بقیه هم بودند. از بیرون صدای سینه زنی می آمد. همه در حال درست کردن غذا برای نذری فردا بودند که یکی از دوستانم زنگ زد و شروع کرد به صحبت. حرف کشیده شد به همسران شهدا، نمیدانم چطور
اجازه دادم به صحبتش ادامه بدهد، با این همه گفتم: «از شهادت نگوا» | . فکر میکنی برای آقامصطفی اتفاقی نمی افته؟ کسی که میره اونجا صددرصدم نگم، یه درصد احتمالش هست که شهید بشه! . خب باشه، ولی تو چطور دلت میاد بگی؟ . فکر می کنی برای آقامصطفی چه اتفاقی می افته؟ . همیشه از خدا خواستم برگرده، حتی اگه از گردن به پایین فلج بشه و نتونه صحبت کنه، همین که چشماش باز باشه و گوشه خونهم
باشه برام کافیه! . خیلی بی انصافی که براش چنین آرزویی داری، فکر نمی کنی چقدر اذیت میشه؟ - به اذیتش فکر نمی کنم، به این فکر می کنم که هست! | . بگذریم، به قول تو از این حرفها نزنیم! صدای سینه زنی نزدیک تر شده بود. احساس می کردم دارم از حال می روم، به دیوار تکیه دادم. . چطور بگذرم وقتی احساس می کنم چنین روزی برای منم هست. خیلی ذهنم درگیر همسران شهدا شده.
با او که خداحافظی کردم سریع به تو زنگ زدم. صدایت می آمد که آن طرف خط با بیسیم صحبت میکردی. هرچه منتظر ماندم صحبتت تمام شود نشد. تلفن را قطع کردم، درحالی که صدایت در گوشم میپیچید، بی آنکه کلماتت یادم بیاید. آن شب برگشتم خانه. درحالی که محمدعلی را می خواباندم، شروع کردم به خواندن دعای حصار. فاطمه اعتراض کرد: «بازم این دعا رو برای محمدعلی میخونی و برای من نمیخونی؟»
خندیدم: «برای محمدعلی نمیخونم، برای بابا
میخونم!» همیشه وقت خواندن دعا در آرامش کامل فرومی رفتم، ولی آن شب نشد. به آیت الکرسی که میرسیدم یا اشتباه می خواندم یا یادم میرفت کجا بودم. محمدعلی روی پایم بود و تکانش میدادم که وسط دعا خوابم برد. بیدار شدم و یادم آمد نتوانستم آیت الکرسی را تا انتها بخوانم. دوباره شروع کردم، اما بازیا یادم میرفت یا خوابم میبرد. نفهمیدم کی کنار محمدعلی دراز کشیدم و از هوش رفتم. صبح که برای نماز بیدار شدم،
یادم آمد که نتوانستم حصار را کامل بخوانم. سعی کردم بعد نماز بخوانم، اما باز هم نشد. ترس وجودم را گرفته بود. بچه ها که بیدار شدند صبحانه شان را دادم، آماده شان کردم و رفتیم پارک شهدای گمنام. قرار بود مراسم روز تاسوعا آنجا برای خانم ها برگزار شود. محمدعلی گریه می کرد. نمی توانستم او را آرام کنم و خانم ها به نوبت او را می گرفتند. مامان نبود تا به دادم برسد، خانه عموجعفر بود. آخرسر محمدعلی را گرفتم و از حسینیه شهدای گمنام آمدم خانه. لباسهایش را عوض
کردم و رفتم مسجد امیرالمؤمنین تا در ظهر تاسوعا، آنجا هم نماز بخوانم و هم سخنرانی و عزاداری گوش کنم. به ذهنم آمد که هفته قبل روز علی اصغر (ع)، محمدعلی را که روز تولد حضرت علی اصغر(ع) به دنیا آمده بود لباس سقایی پوشانده و برده بودم همایش شیرخوارگان که در پارکی نزدیک حسینیه بود. بچه های پایگاه هم بودند. همه میشناختند که او پسر توست. می آمدند بغلش می کردند و می بردند. بعد هم دادند بغل مداح. او هم محمدعلی را سر دست بلند
کرد و گفت: «بابای این بچه الان توی سوریه در حال نبرده، براش دعا | کنید سالم برگرده.» رفتم مسجد همانجاه روحانی مسجد دعای علقمه را می خواند، آن هم با ترجمه فارسی می دانستم مثل همیشه همین که دعا تمام شود و حاجت رواباشیها زمزمه لبها شود، حاجتم تو خواهی بود: اینکه سالم برگردی، اینکه بیایی و بیشتر پیش ما بمانی، اینکه جنگ تمام شود و دیگر نروی، اما وسط دعای علقمه که خواستم دعا کنم، دیدم نمیتوانم و شرمی وجودم را گرفت: «خجالت
نمی کشی سمیه؟ حضرت زینب چه مصیبتا که نکشید. ندیدی چه اتفاقی برای امام حسین (ع) افتاد. اونوقت تو میخوای برای مصطفات دعا کنی؟ خدایا هرطور که صلاح میدونی، خدای من هرطور که صلاح میدونی!» تمام مدتی که نبودی میدانستم تا رضایت به شهادتت ندهم شهید نمیشوی. فکر شهادتت جانم را پر از استرس می کرد. نه، تو شهید نمیشدی تا من نمی خواستم. مگر شهید مدق به همسرش نگفته بود این همه سختی های من را که
می بینی، پس رضایت بده به | شهادتم. پس من تا راضی نمیشدم نباید تو شهید میشدی. مراسم مسجد که تمام شد بچه ها را برداشتم و آمدم خانه. از فاطمه کوچولو هم ناراحت شده بودم. بهانه گیری هایش خسته و بی طاقتم می کرد و دلم میخواست ساکت باشد، هیچ نگوید و هیچ نپرسد. خانه که آمدم دیدم چقدر خانه آشفته است، هر کار کردم جمع و جور کنم دستودلم نرفت. فاطمه باز پیچید به پروپایم. شاید چون حال خرابم را میدید.
⬅️#ادامه_دارد....
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
6.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهدای انگشتر سردار دلها به محمد کاسبی
🔹فرزندان شهید سلیمانی ضمن عیادت از «محمد کاسبی» انگشتر حاج قاسم را به هنرمند پیشکسوت هدیه دادند.
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰🌷