eitaa logo
امام زادگان عشق
93 دنبال‌کننده
15هزار عکس
4هزار ویدیو
333 فایل
خانواده های معظم شهداء و ایثارگران محله مسجد حضرت زینب علیها سلام . ستاد یادواره امام زادگان عشق ارتباط با مدیر کانال @ya110s تاریخ تاسیس ۱۳۹۷/۱۰/۱۶
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 📝 | مارپیچ سکوت و تهدیدات 🍃🌹🍃 🔻 سفر هفته پیش خانواده رئیس مجلس به ترکیه به حدی حاشیه رسانه‌ای داشت که در طی ۲۴ ساعت تبدیل به خبر اول رسانه‌های ایران شد. 🔹 در فضای رسانه‌ای هم الحمدلله!! احد الناسی از قطار استوری و پست و انتشار مطلب علیه مسئولین و مجلس و نظام جا نماند و همه سوار قطاری شدند که لوکوموتیوران آن جریانی با قصد و غرض سیاسی بود تا دلسوز مردم و نظام، اشتباه نشود کسی موافق این سفر حاشیه ساز نیست. 🔸همین دیروز، سروان پاسدار شهید محمود آبسالان فرزند گرامی سردار آبسالان جانشین فرمانده سپاه سلمان در زاهدان به شهادت رسید، اما نه از لوکوموتیورانی رسانه‌های اصلی خبری شد و نه از قطار سواران استوری به دست و پست نویس و نه از روشنگری و تبیین بچه‌های جبهه انقلاب! که ایها الناس در جمهوری اسلامی، اگر دختر مسئولی به ترکیه می رود، پسر مسئولی هم در زاهدان به شهادت می‌رسد. 🔹مواظب باشیم در دام محو نمایی رسانه‌های امروزی نیافتیم، با محونمایی فرصت تامل روی مسائل را از ما می گیرند، در واقع ما در معرض بمباران خبری و اطلاعاتی هستیم و اساسا فرصتی برای تفکر درباره آنچه رخ می دهد نداریم. 🔺 بر اساس نظریه مارپیج سکوت اگر افراد حس کنند از نظر فکری در اقلیت قرار دارند یا احساس کنند افکار عمومی در جهت فاصله گرفتن از فکر آنها است، ترجیح می دهند سکوت اختیار کنند و هر چقدر اقلیت بیشتر سکوت کنند، مارپیچ سکوت تشدید می شود. ✍ رضا نورزاد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹〰〰🇮🇷〰〰🌹 🌺 بياد مولا، به رسم ادب، اولین حاجت امروزمان را از خداوند رحمان، فرج منجی عالم میخواهیم به حرمت دعای فرج آن حضرت : 🌺 ﷽ 🔆إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ 🔅اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ🔅 🔆أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ 🔆فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِيبا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ 🔅يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ🔅 🔆اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ 🔆يَا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ🙏 بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ🌷 💐💐💐 💠 و برای سلامتی محبوب: اَللّـهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِه في هذِهِ السَّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَة وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْنا حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طویلا . 💠 الهی... یا حَمیدُ بِحَقِّ مُحَمَد، یا عالی بِحَقِّ علی، یا فاطِرُ بِحَقِّ فاطمه، یا مُحْسِنُ بِحَقِّ الحسن، یا قَدیمَ الاِ حسان بِحَقِّ الحُسَیْن، عجِّلْ لِوَلیِّکَ الْفَرَجَ وَ العافیةَ وَ النَصر بِحَقِّ حَضرَتِ زِینَب(س) 🌺 سلامتی و تعجیل در فرج آقا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف ) ... 🌺 🌸اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالعَنْ أعْدَاءَهُم🌸 🌻اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ🌻
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 بسم الله الرحمن الرحيم 🌷 🌸اَلَّذِينَ ءَاتْیناهُمُ الْكِتاَبَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ‏ 🍀 ترجمه:كسانى كه به آنان كتاب (آسمانى)داده ‏ایم او(پیامبر اسلام)را همچون پسران خود مى‏ شناسند،و همانا گروهى از آنان با آنكه حقّ را مى‏ دانند، كتمان مى‏ كنند. 🌷 :پسران 🌺 در چندین مرتبه این واقعیّت بازگو شده است كه اهل كتاب(منظور یهود و نصارا)،به خاطر بشارت تورات و انجیل به ظهور و بعثت پیامبر اسلام،در انتظار او بودند و ویژگى‏ هاى پیامبر چنان به آنها توضیح داده شده بود كه همچون خویش به او شناخت پیدا كرده بودند. ولى با این همه،گروهى از آنان حقیقت را كتمان مى‏ كردند. 🔹پيام های آیه 146 سوره بقره 🔹 ✅ اگر روحیّه ‏ى حقیقت طلبى نباشد، علم به تنهایى كافى نیست. یهود با آن شناخت عمیق از رسول خدا، باز او را نپذیرفتند. «یعرفون... لیكتمون» ✅ انصاف را مراعات كنیم. قرآن،كتمان را به همه‏ ى اهل‏كتاب نسبت نمى ‏دهد. «فریقاً منهم لیكتمون» 🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌹ای شهید ! دست‌ هایت را که در دست خداوند است بالا بگیر و ما را دعا کن ... ســلام✋ 🌹ـــدایی🌸 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت فرشته ملکی همسر شهید روز بعد، اقای اسفندیاری با خانمش آمد و منوچهر رفت. تا خیالش راحت میشد که تنها نیستم، می رفت. آقای اسفندیاری دو، سه روز بعد رفت و ما سه تا ماندیم. سر خودمان را گرم می کردیم. یا مسجد بودیم یا بسیج یا حرم دانیال نبی. توی خانه هم تلویزیون تماشا می کردیم. تلویزیون آن جا بغداد را بهتر از تهران می گرفت. میرفتم بالای پشت بام، آنتن را تنظیم می کردم. به پشت بام راه پله نداشتیم. یک نردبان بود که چند تا پله بیشتر نداشت. از همان میرفتم بالا. یکی از برنامه ها اسرا را نشان میداد، برای تبلیغات. اسم بعضی اسرا و آدرس شان را می گفتند و شماره تلفن میدادند. اسم و شماره تلفن را مینوشتیم و زنگ میزدیم به خانواده هایشان. دو تایی ستاد اسرا راه انداخته بودیم. تلفن نداشتیم، میرفتیم مخابرات زنگ میزدیم. بعضی وقت ها به مادرم می گفتم این کارها را بکند. اسم و شماره ها را میدادیم و او خبر میداد به خانواده هایشان. وقتی شوهرهایمان نبودند، این کارها را می کردیم. وقتی می آمدند، تا نصفه شب می رفتیم حرم، هر چه بلد بودیم می خواندیم. می دانستیم فردا بروند، تا هفته بعد نمی بینیمشان. چند روز هم مادرم با خواهرها و برادرهایم آمدند شوش. خبر آمدنشان را آقای اسفندیاری بهم داد. یک آن به دلم افتاد نکند می خواهند بیایند من را برگردانند. هول شدم. حالم به هم خورد. آقای اسفندیاری زود دکتر آورد بالای سرم. دکتر گفته بود باردارم. به منوچهر خبر داده بود و منوچهر خودش را رساند. سر راهش، از دوکوهه یک دسته شقایق وحشی چیده و آورده بود. آن شب منوچهر ماند. نمی گذاشت از جا بلند شوم.
لیوان آب را هم میداد دستم. نیم ساعت به نیم ساعت میرفت یک چیزی می خرید می آمد. یک لباس دخترانه لیمویی هم خرید. منوچهر سر هر دو تا بچه، میدانست خدا به مان چه میدهد. خیلی با اطمینان می گفت. ظهر فردا دیگر نمی توانست بنشیند. گفت «میروم حرم.» خلوتی میخواست که خودش را خالی کند. مادرم با فهیمه و محسن و فریبرز آمدند. وقتی می خواستند برگردند، منوچهر من را همراهشان فرستاد تهران. قرار بود لشکر برود غرب. نمی توانست دو ماه به ما سر بزند. اما دیگر نمی توانستم بمانم. بعد از آن دو ماه، برگشتم جنوب. رفتیم دزفول. اما زیاد نماندیم. حالم بد بود. دکتر گفته بود باید برگردم تهران. همه چیز را جمع کردیم و آمدیم. هوس هندوانه کرد. وانت جلویی بار هندوانه داشت. سرش را برد دم گوش منوچهر که رانندگی می کرد و هوسش را گفت. منوچهر سرعتش را زیاد کرد و کنار وانت رسید و از راننده خواست نگه دارد. راننده نگه داشت، اما هندوانه نمیفروخت. بار را برای جایی می برد. آن قدر منوچهر اصرار کرد تا یک هندوانه اش را خرید. فرشته گفت «اوه، تا خانه صبر کنم؟ همین حالا بخوریم.» ولی چاقو نداشتند. منوچهر دو تا پیچ گوشتی را از صندوق عقب برداشت، با آب شست و هندوانه را قاچ کرد. سرش را تکان داد و گفت «چه دختر نازپروردهای بشود. هنوز نیامده چه خواهشها که ندارد.» اما هدی دختری نیست که زیاد خواهش و تمنا داشته باشد. به صبوری و توداری منوچهر است. هر چقدر از نظر ظاهر شبیه اوست، اخلاقش هم به او رفته است. هدی فروردین سال ۶۵ به دنیا آمد. منوچهر روی پا بند نبود. توی بیمارستان همه فکر می کردند ما ده، پانزده سال است ازدواج کرده ایم و بچه دار نشده ایم. دو تا سینی بزرگ قنادی شیرینی گرفت و همه بیمارستان را شیرینی داد. یک سبد گل میخک قرمز آورد. آنقدر بزرگ بود که از در اتاق تو نمی آمد. هدی تپل بود و سبزه. سفت می بوسیدش. وقتی خانه بود، با على کشتی می گرفت، با هدی آب بازی می کرد. برایشان اسباب بازی می خرید. هدی یک کمد عروسک داشت. می گفت «دلم طاقت نمی آورد. شاید بعد، خودم سختی بکشم، ولی دلم خنک می شود که قشنگ بچه ها را بوسیدهم، بغل گرفته م، باهاشان بازی کردهم.» دست روی بچه ها بلند نمی کرد. به من می گفت «اگر یک تلنگر به شان بزنی، شاید خودت یادت برود، ولی بچه ها درذهنشان می ماند برای همیشه.» باهاشان مثل آدم بزرگ حرف میزد. وقتی میخواست غذایشان بدهد، می پرسید می خواهند بخورند. سر صبر پا به پایشان راه می رفت و غذا را قاشق قاشق می گذاشت دهانشان. از وقتی هدی به دنیا آمد، دیگر نرفتیم منطقه. على همان سال رفت مدرسه. عملیات کربلای ۵، حاج عبادیان هم شهید شد. منوچهر و حاجی خیلی به هم نزدیک بودند. مثل دو تا مرید و مراد. حاجی وقتی میخواست قربان صدقه على برود، می گفت «قربان بابات بروم!» منوچهر بعد از او شکسته شد. تا آخرین روز هم که میپرسیدی سخت ترین روز دوران جنگ برایت چه روزی بود؟» می گفت «روز شهادت حاج عبادیان» راه میرفت و اشک می ریخت و آه می کشید. دلش نمیخواست برود منطقه جای خالی حاجی را ببیند. منوچهر توی عملیات کربلای ۵ بدجوری شیمیایی شد. تنش تاول میزد و از چشمهایش آب می آمد. اما چون با گریه هایی که می کرد همراه شده بود، نمیفهمیدم. شهادت های پشت سر هم وچشم انتظاری این که کی نوبت ما می رسد و موشک باران تهران، افسرده ام کرده بود. مینشستم یک گوشه. نه اشتها داشتم، نه دست و دلم به کاری می رفت. منوچهر نبود. تلفنی بهش گفتم میترسم. گفت این هم یک مبارزه است. فکر کردهای من نمیترسم؟» منوچهر و ترس؟ توی ذهنم یک قهرمان بود. گفت «آدم هرچقدر طالب شهادت باشد، زندگی دنیا را هم دوست دارد. همین باعث ترس میشود. فقط چیزی که هست، ما دلمان را میسپاریم به خدا.» حرف هایش آنقدر آرامشم داد که بعد از مدتها جرأت کردم از پیش پدر و مادرم بروم خانه خودمان. دو، سه روز بعد دوباره زنگ زد. گفت «فرشته، با بچه ها بروید جاهایی که موشک زدهند، ببینید.» چرا باید این کار را می کردم؟ گفت «برای این که ببینی چقدر آدم خودخواه است.» دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم. نه این که ناراحت شده باشم. خجالت می کشیدم از خودم. با علی و هدی رفتیم جایی که تازه موشک خورده بود. یک عده نشسته بودند روی خاکها. یک بچه مادرش را صدا میزد که زیر آوار مانده بود. اما کمی آن طرف تر، مردم سبزه می خریدند و تنگ ماهی دستشان بود. انگار هیچ غمی نبود. من دیدم که دوست ندارم جز هیچ کدام از این آدمها باشم؛ نه غرق شادی خودم و نه حتی غم خودم. هر دو خودخواهی است. منوچهر می خواست این را به من بگوید. همیشه سر بزنگاه تلنگرهایی میزد که من را به خودم می آورد..... ⬅️ 🔻... 👇 🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷 @shahidanemasjedehazratezeynab 🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷