در این صبح زیبای زمستانے آرزوے
ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ،🌺
ﺳﻌﺎﺩﺕ ،ﺳﻼمتے وﺳﺮﺑﻠﻨﺪیست🌺
صبحتون زیبا، ،🌺🌺
لحظه هاتون پر از آرامش،🌺🌺
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
تجلی خداست در نگاهش؛
که اینگونه
مایه آرامش دلهاست ...
#سلام_رفیق_شهیدم🥀
#صبحتون_شهدایی🌤
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🕊
🌿#کلام_شهید💌
ملتی که شهیدانش را فراموشکند؛
هرگز رنگ خوشبختیوعزت را نخواهد دید!
#شهید_احمد_مهنه♥️🕊
یادشهداباصلوات🌹
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
8.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺مدافعان حرم چگونه با همسرانشان آشنا میشوند؟
شاید برای عدهای این سوال پیش بیاید که آدمهای مذهبی مثل مدافعان حرم چطور دختر مورد نظرشان را انتخاب میکنند و با همسرانشان آشنا میشوند؛ یک تجربه در همین زمینه را از زبان همسر شهید نوید صفری بشنوید
📽 #مستند
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌷 #شهدا
🍃 #عکسنوشته
❤️ #شهید_مجید_شهریاری
📱 #سایز_پروفایل
🍃نشر حداکثری...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 دلمون رو بدیم به خدا
🔊صحبتهای دلنشین شهید همت
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
شهیدابراهیم هادی(رحمه✨الله✨علیه):
همیشه کاری کن که اگر خدا ببیند خوشش بیاید نه مردم🌹
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
به قول شهید آقا محسن حججی؛خدایا شهادتی قسمتمون کن که همه حسرتشو بخورن..
مثلاً ارباً اربا
مثلاً سر جدا
مثلاً هیچی ازمون برنگرده
مثلاً مثل مادرمون زهرا...
چه شود😍
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_سیزدهم _ناراحتی نداره که عمو! بیا خونه ما ، یه فکری می کنیم بلاخره ! بی
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_چهاردهم
گویا چندان پسر خوبی نیست، که از ماشین پیاده می شود و با حالتی دلسوزانه می گوید:
_خانم بزارید کمکتون کنم! تا یه مسجدی ، حسینیه ای جایی می رسونمتون!
خدایا این خودش تنش میخارد و می خواهد سربه سر دختر مذهبی ها بگذارد ،من بی تقصیرم !
بی تفاوت می ایستم تابه اندازه کافی جلو بیاید ، تقریبا روبه رویم می ایستد و می گوید :برسونیمتون؟!
شب و خلوت بودن خیابان نگرانم می کند.
از لحن تمسخر آمیزش حالم بهم میخورد .
با همان خونسردی چاقوی ضامن دار را به روی صورتش میگیرم . طوری غافلگیر شده که نتواند تکان بخورد .
با آرامش می گویم: درباره دخترایی که برای ماشین و پول بابات غش و ضعف میرن نظری ندارم.
ولی خیلی دلم میخواد یه خراش کوچولو رو صورتت بندازم که بفهمی یه خانم متشخص، شبم متشخصه!
به لکنت افتاده و دوستش را صدا میزند:
-فرید بیا این یارو دیوونه ست!
اگر ریگ بزرگی به کفشش نبود می رفت ولی معلوم است جدا قصد دارد که نه تنها نمی رود ، بلکه رفیقش را به کمک می طلبد. نباید نشان دهم دست و پایم را گم کرده ام .
فرید در حالی که در جیبش دنبال چیزی می گردد پیاده می شود. مطمئن می شوم نیت خیر دارند نه قصد مزاحمت برای یک دختر محجبه!😏
آب دهانشان برای چمدانم راه افتاده . حالا دیگر اوضاع فرق می کند و باید و باید از سلاح زنانه ای به نام جیغ استفاده کنم.
در حدی دوره رزمی رفته ام که بتوانم گلیمم را از آب بکشم بیرون، اما بعید است پس از دوتا پسر باشگاه رفته که کارشان خفت گیری است بربیایم.....
نویسنده:خانم فاطمه شکیبا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_پانزدهم
می گویم: اشتباه کردید این موقع اومدید ! چون اولا خیابونا هنوز خیلی خلوت نشده، دوما الان عموم داره میاد دنبالم.
و به پیاده رو می روم . زیر لب آیه حفظ میخوانم و از خدا میخواهم عمو یا گشت نیروی انتظامی را برساند. یکی از جوان ها درحالی که سعی می کند چاقو را در مشتش پنهان کند به طرفم می آید . بلند می گویم :
-جلوتر بیای جیغ میزنم! میدونی چقد کله خرم!
-مشکلی پیش اومده خانم؟
در دل می گویم :اوه خدا! نوکرتم که بجای گشت و عمو ، سوپرمن فرستادی برام!
به طرف صدا بر می گردم . چند قدمی ام روی موتور نشسته ، یک جوان ریشوی حزب الهی ! یک لحظه باخودم می گویم نکند فیلم است؟ دمت گرم خدایا!
جوان از موتور پایین میاید و خیره به فرید و دوستش می پرسد:
-مزاحمتون شدن؟
من هم از خدا خواسته جواب می دهم: بله... لازم نیست زحمت بکشید الان عموم میاد دنبالم حل میشه!
-زنگ بزنم ۱۱۰؟
-نه ممنون گفتم لازم نیست...
-نه خب اجازه بدید مشخص بشه چیکار داشتن باشما ... شهر هرت نیست که!
نویسنده: خانم فاطمه شکیبا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi