eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بودنتان حضورتان خندیدنتان نگاهتان صدایتان اینها تمامِ قرص‌های آرامبخشِ دنیا را بی‌اعتبار می‌کنند... سلام روزتون بخیر🌻 ‌🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
سلام ما به لبخندشهیدان♥️ به ذکرروی سربندشهیدان سلام مابه گمنامان🌷 لشگر به تسبیحات یازهرای معبر همان‌هایی که عمری نذر کردند اگر رفتند دیگر برنگردند😔 🌺 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💐مادر یعنی بهانه بوسیدن 💐خستگی دستهایی ڪه 🌸عمری به پای بالیدن تو چروڪ شد 🌸دست پر مهر "مـادر" ♥️تنها دستی ست که 🌸 اگر کوتـاه ♥️ از دنیا هم باشد، 🌸 از تمام دستها بلندتر است... 🌸بزرگان نعمت و برکت 🔸هر خونه ای هستند ازشون غافل نشید❗️ 🌸حتی با یک احوالپرسی ساده..... سلامتی تمامی پدران و مادران گرامی وشادی روح تمام درگذشتگان به هدیه ای میهمانشان کنیم با صلوات بر محمد و آل محمد ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
داماد با لباس مقدس سپاه پاسداران حلقه‌ای را بر دستان دختر جوانی می‌اندازد این ساده‌ترین نوع آغاز زندگی مشترک به سبک شهداست ... ❤️ ۱۳۶۱ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
فاصله‌ی سه روزه‌ی " " تا " " اول اردیبهشت ماه 1361 برای آغاز زندگی مشترک به مدت 10 روز راهی مشهد مقدس شدیم. روز دوم سفرمان، طی تماس تلفنی با خانواده‌اش مطلع شد که گردان قصد شرکت در عملیاتی برای آزادسازی خرمشهر را دارد. روز بعد به تهران برگشتیم. غسل شهادت کرد و رفت.... تصمیم گرفتیم در مدت حضورش در جبهه، من جهیزیه‌ام را در خانه بچینم .... چند روزی بی‌خبر بودیم که خبر شهادتش آمد. امیرحسین را با لباس مقدس سپاه، به خاک سپردند. ساعت و انگشترش همچنان بر دستش بود. ساعت را برای یادگاری برداشتیم اما انگشتر از دستش خارج نشد. در آن لحظه به یاد قول همسرم در هنگام عقد افتادم که گفت: «انگشتر ازدواج‌مان را هرگز از دستم خارج نمی‌کنم.» زندگی مشترک ما سه روز طول کشید. (خانم زهره رشیدیان)✍ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 ✨أعـبُدُواْاللّٰه‌ مَالَکُم‌مِّنْ‌إِلَـٰهٍ‌غَیرُهُ ✨ 🌿‏غیر از من چه کسی برایَت خدایی کرده است..؟!🌙 |اعراف‌آیه۵۹| 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
پنجشنبه ها چشم که میگشاییم نام کسانی در ذهنمان روشن است که تا همیشه مدیونشان هستیم💔 آنهایی که هرگز فراموش نمیشوند✋ 🕊 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال شهید ابراهیم هادی
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_21 ناگهان سکوت کرد.. تا به حال، نگاهِ پر آه دیده اید؟؟ من دیدم، در
فـنـجــانـے_چـاے_بـا_خـدا دستم را از میان انگشتان گرم عثمان بیرون کشیدم و به سرعت به دنبال صوفی دویدم.. و صدای عثمان که میگفت (مراقب باش.. صبر کن خودم برمیگردونمش..) اما نمیشد.. صوفی مثل من بود.. و این مسلمانِ ترسو ما را درک نمیکرد.. چقدر تند گام برمیداشت (صوفی.. صوفی.. وایستا.. ) دستش را کشیدم.. عصبی فریاد زد (چی میخواین از جون من.. دیگه چیزی ندارم.. نگام کن.. منم و این یه دست لباس..) دلم به حالش سوخت.. مردن دفن شدن در خاک نیست، همین که چیزی برای از دست دادن نداشته باشی، یعنی مردی.. صوفی چقدر شبیه من بود.. اسلام و خدایش، او را هم به غارت برد..و بیچاره چهل دزده بغداد که جورِ خدای مسلمانان را هم میکشیدند در بدنامی.. (صوفی.. وقتی داشتن خوشبختی رو تقسیم میکرد، خدای این مسلمونا منو سرگرم بازیش کرد.. منم عین تو با یه تلنگر پودر میشم.. میبینی؟! عین هم هستیم.. هر دو زخم خورده از یک چیز.. فقط بمون، خواهش میکنم..) چقدر یخ داشت چشمانش( تو مگه مثه داداشت یا این مردک عثمان، مسلمون نیستی؟؟) سر تکان دادم ( نه.. نیستم.. هیچ وقت نبودم.. من طوفانِ بدون خدا رو به آرامشِ با خدا ترجیح میدم..) خندید، بلند.. ( چقدر مثله دانیال حرف میزنی.. خواهرو برادر خوب بلدین با کلمات، آدمو خام کنید..) راست میگفت، دانیال خیلی ماهرانه کلمات را به بازی میگرفت، درست مثله زندگی من و صوفی.. پس واقعا او را دیده بود.. با هم برگشتیم به همان کافه ومیز.. عثمان سرش پایین و فکرش مشغول. این را از متوجه نشدنِ حضورم در کنارش فهمیدم. هر دو روی صندلی های چوبی و قهوه ایمان نشستیم. و عثمان با تعجب سر بلند کرد.. عذرخواهی، از صوفی انتظارِ عجیب و دور از ذهنی بود.. پس بی حرف از جایش بلند شد و فنجان ها را جمع کرد (براتون قهوه میارم..) نگاهش کردم. صورت جذابی داشت این مسلمانِ ترسو. چرا تا به حال متوجه نشده بودم؟ ذهنِ درگیرش را از چشمانش خواندم و او رفت. صوفی صدایش را جمع کرد و به سمتم خم شد ( دوستت داره؟؟). و من ماندم حیران که درباره چه کسی حرف میزند.. ( عثمانو میگم.. نگو نفهمیدی، چون باور نمیکنم..) نگاهش کردم( خب من دوستشم..) اما من هیچ وقت دوستانم را دوست نداشتم. صاف نشست و ابرویی بالا انداخته (هه.. به دانیال نمیخورد که خواهری به سادگی تو داشته باشه.. فکر میکنی واسه چی منو از اونور دنیا کشونده اینجا.. فقط چون دوستشی؟؟) او چه میگفت؟؟ ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 یک دست میز و صندلی عادی، یک موکت، اتاقی با دیوارهای ساده و رهبری که قلبش به وسعت دنیا است + نه کاخی از مرمر دارد و نه میزی درجه یک از بهترین چوب، پسر فاطمه با همه سادگی رو به روی تمام کفر ایستاده است! ❤️ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🌼 هر گز از مبارزه دست برندارید و تا مظلوم در جهان هست، بجنگید خوشا آنانکه زندگی و مرگشان به خاطر الله است. 🌺شهدا را یاد کنید با ذکر یک صلوات 🌺 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
عشق فاصله را نمیشناسد.. دوری را نمیفهمد.. جدایی را درک نمیکند... کاری هم به این کار ها ندارد! "عشق" یک من میخواهد برای یک طُو... یک طُو میخواهد... و خدایی که این وسط همه چیز را برای رسیدنمان به طُو ، سر جایش بچیند... 💚 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi