.
ولی خیلی درد دارهـ
بعدهـ چهار سال
چند تیکه استخون
بذارن داخـل تابوت..،
بگـن..
بفرمایین
هـمسرتون..
همه زندگیتون..
مَردهـ خونتون..
پدرتون..
#دردنوشت
#شهیدتونچقدگرفته
#اینجاصحبتهعشقدرمیانست
.
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
قصه دستهای بسته را شنیدهای ...
بگذار تصویر ؛
پاهای بسته
در عملیات خیبر را
برایت روایت کند ...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
چندبار به آقامحمد گفتم
برای خودمون کفن بخریم
وببریم حرمامامحسین برایطواف ،
ولی ایشون هیطفره میرفت.
بعد چند بار که اصرار کردم
ناراحتشد و گفت:
دوتا کفن میخوای ببری
پیش بیکفن؟!
#شهید_محمدبلباسی
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
قهرمان من
اسطوره ی من
الگوی من
تویی
سلام بر تو آن زمانیکه
غریبانه به خاک افتادی؛ غریبانه چهارسال بر خاک دشت سرگذاشتی و آرام آرام استخوان شدی؛ و غریبانه برگشتی و زائر شکسته پر و بال امام رئوف شدی...
قهرمانمن تویی
که حرمت حرم را نگه داشتی
برای اینکه پای غریبه به خانهام باز شود
نه این ها که اسمشان را درشت مینویسند و عکسشان را در خیابان ها بزرگ میکنند و مرام و رسمشان راهی برای سوت و کف و هلهله کنار صبرشان میشود...
قهرمان من تویی که به سلام و صلوات رفته ای... و به هلهله ی فرشتگان آسمان برگشته ای...
برادرم!
ببخش اگر وظیفه بود پشت تابوتت به احترام و عشق قدم برداریم و نمیتوانستیم...😔💔
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🥀✨🥀✨🥀
🔆#شهید : چقدر جالب شد !
تا حالا اینطور #عمامه نپیچیده بودم
⚜یکی از رفقا : بهش میگن #سبک نجفی شهید : خیلی تشریفاتی شد
(با خنده 😄جلوی آیینه )
حالا فعلا با همین میرم
و رفت ...
🔆پ ن : چیزهایی که از #مجید ماند
یک عدد عمامه و چفیه خونین
و یک راه #ناتمام !
#روحانی_مدافع_حرم🌷
#شهید #مجید_سلمانیان🌷
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌷بسم رب الشهداء والصدیقین 🌷
((شهیدی که خلقاً و خُلقاً همانند شهید ابراهیم هادی بود))
شهید داوود عابدی در تاریخ ۱/۱/ ۱۳۴۲ در تهران دیده به جهان گشود.
شهید عابدی علی رغم اینکه یک بار هم شهید هادی را ندیده بود اما او را الگوی خود قرار داد وی آنچنان از نظر سیما و چهره به ابراهیم هادی شباهت داشت که وقتی وارد مجلس ختم شهید هادی شد او را با ابراهیم اشتباه گرفتند.
شهید عابدی اخلاقا و رفتارا نیز همانند معشوق شهیدش بود.
صدای بسیار رسایی داشت و بسیار زیبا روضه میخواند به همین خاطر دوستانش به او داوود غزالی هم می گفتند.
او توانست در اوایل جنگ هیئت رزمندگان با عنوان محبان المرتضی را در کشور را اندازی کند.
علاقه شدیدش به حضرت علی علیه السلام باعث شد که با دوستانش قرار بگذارند که روزهای یکشنبه دور هم جمع شوند.
کتابش با عنوان قرار یکشنبه ها نامگذاری شده است.
سرانجام در ۲۲/ ۱۲/ ۱۳۶۳ در عملیات بدر در غرب هویزه شربت شهادت را نوشید.
🌷🌷برای شادی روحش صلوات🌷🌷
🥀 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🥀
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
🍃ما هممون فقیریم
وقت اذان که میشه سفره پهن میکنن که از تشنگی و گرسنگی نمیریم
اینکه چقدر ازین سفره گیرمون میاد هم به خودمون سپردن...
بسم الله🌹
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
•• 『💙͜͡🌿』
دلم،
بھ مشبکهای ضریحت
چه محتاج است ...♥️
#امامرضاۍدلم :)
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_94 آن شهید... پدریِ مردی که دچارش شده بودم، پدرانه ها خرج کرده بود. حسام با
#فنجانےچاےباخدا
#قسمت_95
چشمانش را بست و نفسش را با صدا بیرون داد (نمیپرسم چرا. چون دلیلشو میدونم. پس لطف کنید افکارِ بچه گونه رو بذارین کنار..
من امشب نیومدم اینجا تا شما استغفرالله از مقام خدایی و علم غیبتون بگین...)
به میان حرفش پریدم، باید برایِ منصرف کردنش نیش میزدم. (من اصلا به کسی مثه شما فکر هم نمیکنم.. پس وقتتونو هدر ندین..)
سرش را کمی به سمتم چرخاند. اما رد نگاهش باز هم زمین را کنکاش میکرد. ابرویی بالا انداخت و تبسمی عجیب بر صورتش نشاند (عجب... پس کاش امروز تو امامزاده، اون اعترافاتو با جیغ جیغ و عصبانیت نمیگفتین..
چون حالا دیگه من کوتاه بیا، نیستم. بهتر شمام وقتو تلف نکنید..)
چشمانم گرد شد و این یعنی اعلام جنگ؟؟
با خشم روبه رویش ایستادم (تو مگه عقل تو کله ات نیست؟؟
اصلا میفهمی داری چیکار میکنی؟؟
میفهمی خواستگاریِ کی اومدی؟؟
من نفسم امروز فرداست..
تو یه جوونِ سالمی که حالا حالاها وقت داری واسه زندگی..
این مسخره بازیا چیه که راه انداختی.. )
با آرامشی عجیب بلند شد و در مقابلم قرار گرفت (پدرم وقتی شهید شد، تنش سالم بود حتی یه دندونِ خراب هم نداشت.. ورزش میکرد.. میخندید.. یه تنِ یه لشگرو آموزش میداد..
اما عموم همیشه مریض بود. همه میگفتن آخرش جوون مرگ میشه.
جنگ شروع شد. هر دو تا رفتن جبهه.. پدرِ سالمم شهید شد..
عمویِ بیمارم، هنوز هم زندست..
خدا واسه عمرِ بنده هاش سند صادر نمیکنه..
پس شمام صادر نکنید و به جای خودتون تصمیم بگیرین .. نه خدا..)
لحنش زیادی محکم و قاطعانه بود. و حرفهایش منطقی و بنده وار..
سر به زیر انداختم.. راست میگفت خدا را اندازه ی کفِ دستم کوچک میدیدم و او دست و دلبازانه، بزرگ بود..
نمیدانم چرا اما دلم فقط و فقط گریه میخواست و رنگش ، رنگِ غم داشت.
کجا بود پدر تا ببیند... مسلمان شدم... شیعه شدم... و جوانی پاسدار، شیعه و از اولادِ علی، فاتحِ قلبِ یخ زده ی تک دخترش شده
وقتی سکوتم را دید، دست در جیبش کرد و شکلاتی را به سمتم گرفت (حالا من باید چقدر منتظرِ جوابِ "بله" اتون بمونم؟؟)
به صورتش نگاه کردم (از کجا مطمئنید که انتخابِ من درسته؟؟ شما چیزی از گذشته ام میدونید؟)
سری تکان داد و لبهایش را جمع کرد (اونقدر که لازم باشه میدوونم.. در ضمن گذشته، دیگه گذشته. مهم حالِ الانتونه.. که ظاهرا پیش خدا خریدار زیاد داره.)
تعجب کردم (از کجا میدونید؟؟)
لبخند زد (دور از جون با یه نظامی طرفیدها.. ما همیشه عملیاتی اقدام میکنیم.. دقیق و مهندسی شده..
شما جواب " بله" رو لطف کنید..
بنده در اسرع وقت کروکی رو با مشخصات دقیق تحویلتون میدم.. حله؟؟)
شک داشتم.. به انتخابش شک داشتم.. (فکرِ همه چیزو کردین؟؟ من.. بیماریم.. حالِ بدم...)
نگذاشت حرفم تموم شود (وجب به وجب.. حالا دیگه، یا علی؟؟؟؟)
خدایا! عطرت را جایی همین نزدیکی حس میکنم
خجالت زده با گرمایی که انگار از زیر پوستِ صورتم بیرون میزد، سر تکان دادم:
( یا علی..)
↩️ #ادامہ_دارد...
#نویسنده: زهرا اسعد بلند دوست
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi