eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ذڪر تسبیح سحرگاه سلامسٺ ودرود السلام اے پسرفاطمہ اےشاهِ وجود گشتہ‌ام درهمہ‌ے عالم خاڪے دیدم بخدا هیچ ڪسے مثل تو ارباب نبود 🍃 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
إِنَّ الْإِنْسَانَ ؛ لَفِي خُسْرٍ ... یعنی آدم بمیرد ؛ و روی ماهت را نبیند ..‌. أینَ صاحِبُنا ؛ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ... السلام علیک یا صاحب الزمان 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
یڪ صبح دیگر از روزهاے زیبای زمستان آغاز شد آرزو می‌ڪنم قلبتون پر باشه از عطر خدا سلام روزتون بخیر 🌤 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
هر دو علمدار هیئت هستن هر دو خادمان امام زاده چیذر هستن هر دو مدافع هستن یکی مدافع حرم یکی مدافع وطن 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 ‏از خلوتیِ راه سعادت نهراسید. خطبه۲۰۱ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 نام و نام خانوادگي:سيد محمد جواد حسن زاده نام پدر:نجفعلي نام مادر:صديقه بگم استان: خراسان رضوي مدرک تحصيلي:ديپلم وضعيت تأهل:متاهل تاريخ و محل تولد: مشهد 3/12/1358 نام عمليات و محل شهادت:حلب محل دفن: بهشت رضا (ع) قطعه مدافعين حرم تاريخ شهادت:26/07/1395 شغل و آخرين مسئوليت در سازمان:منشي پزشک وضعيت استخدامي:رسمي تاريخ و محل استخدام:اسفند 1393 درمان خراسان رضوي درمانگاه شهيد فاتق ميزان سابقه کار: 1/5 سال نحوه شهادت / فوت:تير به ناحيه سر محل و تاريخ اعزام به جبهه:10/05/1395 سالروز ولادت 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
7.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا که عین لطافت و رحمته اما چرا گفتن از خدا بترسید ؟؟؟؟ تفسیر این جمله از استاد 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
13.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تصاویری از مجروحیت شهید جستجوگر نور محمود حاجی قاسمی در نبرد با داعش در سوریه شهید بزرگوار محمود حاجی قاسمی عمر خود را در جهاد با کفار و مشرکین گذراند چه در دوران دفاع مقدس و چه در دفاع از حرم اهل بیت در سوریه در هر دو نبرد هم به درجه رفیع جانبازی نائل گشت و خداوند شهادت را برایش در سرزمین عراق رقم‌زد او درحالی که دنبال فرزندان‌خمینی در بیابانهای تفتیده بود ،بر اثر انفجار مین همراه فرمانده دلاور خود شهید علیرضا گلمحمدی آسمانی شدند. 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
همین چند روزِ پیش بود که «یادوارۀ بیسیم‌چی‌های شهید» برگزار شد و چقدر زود شکوفه داد و به بار نشست❗️ بیسیم‌چی‌های شهیدِ عکس: «محمود حاج قاسمی»🌷 و «سیدتقی حسینی»🌷 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
از خیابان شهدا آرام آرام در حال گذر بودم! اولین کوچه به نام ؛ محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین... نامم را صدا زد! گفت: توصیه ام بود! چه کردی... جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم... 🔹🔹 دومیـن کوچه و ... لبخنـد ملیحـی برچهره و.. نگاه خاصی داشت... خـادم اهـل بیـت بود! مبارزه با ،نگهبانی ... کم آوردم... گذشتم.. 🔹🔹 به سومین کوچه رسیدم! ... به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند! گفت: و در کجای زندگی ات قرار دارد؟!؟ چیزی نتوانستم جواب دهم! با چشمانی که گوشه اش نمناک شد! سر به گریبان؛ گذشتم... 🔹🔹 به چهارمین کوچه! ... آقا حمید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها! بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛ گفت: چقدر برای روشن کردن مردم! کردی؟! برای خودت چه کردی!؟ برای دفاع از !!؟ همچنان که دستانم در دستان شهید بود! از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم... 🔹🔹 به پنجمین کوچه و ... صدای نجوا و شهید می آمد! صدای و ناله در درگاه پروردگار... حضورم را متوجه اش نکردم! شدم،از رابطه ام با پروردگار... از حال معنوی ام... گذشتم... 🔹🔹 ششمـین کوچه ؛ پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود! انگار همین جا بود... عبدالحسین آمد! صدایم زد! گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت خدا... چه کردی؟ جوابی نداشتم و از از کوچه گذشتم... 🔹🔹 هفتمین کوچه انگار بود! بله؛ شهید ابراهیم هادی... انگار مرکز کنترل دل ها بود!! هم مدارس! هم دانشگاه! هم فضای مجازی! مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در خطر لغزش و تهدیدشان میکرد! را دیدم... از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم... 🔹🔹 هشتمین کوچه؛ رسیدم به شهید محمودوند... انگار پازوکی هم کنارش بود! پرونده های دوست داران شهدا را میکردند! آنها که اهل به وصیت شهدا بودند... شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد! برای ارسال نزد ارباب... 🔹🔹 پرونده های باقیمانده روی زمین! دیدم وساطت میکردند،برایشان... . اسم من هم بود! وساطت فایده نداشت... از تا ! فاصله زیاد بود. . دیگر پاهایم رمق نداشت! افتادم... خودم دیدم که با چه کردم! تمام شد... .. از کوچه پس کوچه های دنیا! بی شهدا،نمی توان گذشت... 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🌺 بوسه‌هایی که حسرت شد...😔 توی گردانِ ما رزمنده‌ای بود که عادت داشت پیشانیِ شهدا رو می‌بوسید. وقتی شهید شد، بچه‌ها تصمیم گرفتند به تلافیِ آن همه محبت پیشانی‌اش رو غرقِ بوسه کنند. اما وقتی پارچه رو از روی این شهیـدِ عزیز کنـار زدیم، پیکرِ بی‌سرش دلِ همه‌مون رو آتش زد... 🌹راوی: رزمنده‌ای از لشکر حضرت رسول (ص) 📚منبع: کتاب بر خوشه خاطرات ، صفحه ۱۵ 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_هشتاد_و_هشت - میشه اگه ناراحت نمیشید، بگید سر چه چیزایی باهاشون اختلاف
💔 نماز خواندنش را دوست دارم؛ مثل همان شب، اردوی راهیان نور، داخل قبر شهید گمنام. از همان وقت دوست دارم نمازهایش را با نگاهم ببلعم! انقدر نمازهایش را دوست دارم که دلم نمیخواهد حرف بزنم تا تمامش کند. سجاده را که جمع می کند متوجه من میشود؛ دوباره سرش را پایین میاندازد و سجاده را کناری می گذارد. نه من میتوانم حرفی بزنم و نه او چیزی میگوید. پشت میز تحریرش می نشیند و میگوید: جانم؟ امر؟ ناخوش است. هیچ نمیگوییم‌ تا چشمانمان حرف بزنند؛ نمیدانم چند دقیقه میگذرد که حامد میگوید: چیو نگاه میکنی؟ خوشتیپ ندیدی؟ این یعنی بیشتر از این نگاهش را نخوانم؛ همراهش را برمیدارد: برای عید که‌ برنامه نریختین؟ - چطور؟ - میخوام ببرمتون یه جای خوب! و چشمک میزند. - کجا؟ - این دیگه جزو اسناد طبقه بندی شده ست! تا وقتی که دستمان را گرفت و برد فرودگاه هم نفهمیدیم چه خبر است. خودش برید و دوخت و پای پروازی که چندان شبیه پروازهای عادی مسافربری نبود، گفت دارم میبرمتان دمشق! هنوز یک ساعتی تا پایان پرواز مانده. شوق زیارت را در چشمان عمه میبینم؛ میدانم چشمان عمه هم مثل من برق میزند؛ اصلا وقتی حامد گفت میرویم دمشق، دلم میخواست سر تا پایش را ببوسم. هواپیما می نشیند، حال من غریب تر میشود؛ جایی پا گذاشته‌ام که سالها پیش، کاخ خضرای معاویه را دید و خرابه شام را، جایی که آل الله‌ را به‌ مجلس مشروب بردند و آل الله، تزویر را همانجا به مسلخ کشاندند؛ جایی که امروز هم بعد از سالها، دوباره نسل یزید را به خود دیده و مظلومیت اسلام حقیقی را. اینجا نقطه تقابل حزب اموی و حزب علوی ست. چقدر اینجا با ایران فرق دارد! در این جو امنیتی، نفس کشیدن هم برایم سخت است، مخصوصا که بیشتر کسانی که اینجا هستند مردند و نظامی و ما را که میبینند، چپ چپ نگاهمان میکنند که یعنی آمده اید اینجا چکار؟! برای همین پشت سر حامد پنهان شده ایم! دوستش جلوی در فرودگاه منتظرش است، با یک ماشین؛ می‌نشینیم عقب و حامد به جوان میگوید: خانوادم هستن عمه و خواهرم! جوان کمی صورتش را برمیگرداند و لبخند کوچکی میزند: سلام علیکم. عمه بلند جواب سلام میدهد اما من آرام؛ حامد برمیگردد طرفمان: اول‌بریم‌زیارت؟ با این جمله حامد، میتوانم تا خود زینبیه پرواز کنم! حامد خودش جواب را می داند که میگوید: ببرمون زینبیه. دارد... ✍به قلم فاطمہ شکیبا 🍃🌹🍃🌹 @shahidaziz_ebrahim_hadi