ذڪر تسبیح سحرگاه سلامسٺ ودرود
السلام اے پسرفاطمہ اےشاهِ وجود
گشتہام درهمہے عالم خاڪے دیدم
بخدا هیچ ڪسے مثل تو ارباب نبود
#صبحتون_کربلایی🍃
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله_الحسین
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
إِنَّ الْإِنْسَانَ ؛
لَفِي خُسْرٍ ...
یعنی آدم بمیرد ؛
و روی ماهت را نبیند ...
أینَ صاحِبُنا ؛
وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ...
السلام علیک یا صاحب الزمان
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
یڪ صبح دیگر
از روزهاے
زیبای زمستان آغاز شد
آرزو میڪنم قلبتون پر باشه
از عطر خدا
سلام
روزتون بخیر 🌤
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
هر دو علمدار هیئت هستن
هر دو خادمان امام زاده چیذر هستن
هر دو مدافع هستن
یکی مدافع حرم #شهیدامیرسیاوشی
یکی مدافع وطن #شهیدمحمدحسین_حدادیان
#یادشهداباصلوات
#الله_اڪبر
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
#بسم_الله
از خلوتیِ راه سعادت نهراسید.
#نهج_البلاغه خطبه۲۰۱
#کلام_نور
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
نام و نام خانوادگي:سيد محمد جواد حسن زاده
نام پدر:نجفعلي
نام مادر:صديقه بگم
استان: خراسان رضوي
مدرک تحصيلي:ديپلم
وضعيت تأهل:متاهل
تاريخ و محل تولد: مشهد
3/12/1358
نام عمليات و محل شهادت:حلب
محل دفن: بهشت رضا (ع)
قطعه مدافعين حرم
تاريخ شهادت:26/07/1395
شغل و آخرين مسئوليت در سازمان:منشي پزشک
وضعيت استخدامي:رسمي
تاريخ و محل استخدام:اسفند 1393 درمان خراسان رضوي درمانگاه شهيد فاتق
ميزان سابقه کار: 1/5 سال
نحوه شهادت / فوت:تير به ناحيه سر
محل و تاريخ اعزام به جبهه:10/05/1395
#شهید_محمدجواد_حسن_زاده
#مدافع_حرم
#معرفی_شهید
سالروز ولادت
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
7.06M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ڪلیپ
خدا که عین لطافت و رحمته
اما چرا گفتن از خدا بترسید ؟؟؟؟
تفسیر این جمله از استاد #پناهیان
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
13.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تصاویری از مجروحیت شهید جستجوگر نور محمود حاجی قاسمی در نبرد با داعش در سوریه
شهید بزرگوار محمود حاجی قاسمی عمر خود را در جهاد با کفار و مشرکین گذراند چه در دوران دفاع مقدس و چه در دفاع از حرم اهل بیت در سوریه
در هر دو نبرد هم به درجه رفیع جانبازی نائل گشت
و خداوند شهادت را برایش در سرزمین عراق رقمزد او درحالی که دنبال فرزندانخمینی در بیابانهای تفتیده بود ،بر اثر انفجار مین همراه فرمانده دلاور خود شهید علیرضا گلمحمدی آسمانی شدند.
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
همین چند روزِ پیش بود که «یادوارۀ بیسیمچیهای شهید» برگزار شد و چقدر زود شکوفه داد و به بار نشست❗️
بیسیمچیهای شهیدِ عکس: «محمود حاج قاسمی»🌷 و «سیدتقی حسینی»🌷
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
از خیابان شهدا آرام آرام در حال گذر بودم!
اولین کوچه به نام #شهید_همت؛
محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین...
نامم را صدا زد!
گفت: توصیه ام #اخلاص بود!
چه کردی...
جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم...
🔹🔹
دومیـن کوچه و #شهید_حـسن_تمـیمـی...
لبخنـد ملیحـی برچهره و..
نگاه خاصی داشت...
خـادم اهـل بیـت بود!
مبارزه با #هوای_نفس،نگهبانی #دین...
کم آوردم...
گذشتم..
🔹🔹
به سومین کوچه رسیدم!
#شهید_محمد_حسین_علم_الهدی...
به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند!
گفت: #قرآن و #نهج_البلاغه در کجای زندگی ات قرار دارد؟!؟
چیزی نتوانستم جواب دهم!
با چشمانی که گوشه اش نمناک شد!
سر به گریبان؛ گذشتم...
🔹🔹
به چهارمین کوچه!
#شهید_عبدالحمید_دیالمه...
آقا حمید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها!
بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛
گفت: چقدر برای روشن کردن مردم!
#مطالعه کردی؟!
برای #بصیرت خودت چه کردی!؟
برای دفاع از #ولایت!!؟
همچنان که دستانم در دستان شهید بود!
از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم...
🔹🔹
به پنجمین کوچه و #شهید_مصطفی_چمران...
صدای نجوا و #مناجات شهید می آمد!
صدای #اشک و ناله در درگاه پروردگار...
حضورم را متوجه اش نکردم!
#شرمنده شدم،از رابطه ام با پروردگار...
از حال معنوی ام...
گذشتم...
🔹🔹
ششمـین کوچه #شهید_عبدالحسین_برونسی؛
پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود!
انگار #مادر همین جا بود...
عبدالحسین آمد!
صدایم زد!
گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت #حدود خدا...
چه کردی؟
جوابی نداشتم و از #شرم از کوچه گذشتم...
🔹🔹
هفتمین کوچه انگار #کانال بود!
بله؛
شهید ابراهیم هادی...
انگار مرکز کنترل دل ها بود!!
هم مدارس!
هم دانشگاه!
هم فضای مجازی!
مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در #دنیا خطر لغزش و #غفلت تهدیدشان میکرد!
#ایثارش را دیدم...
از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم...
🔹🔹
هشتمین کوچه؛
رسیدم به شهید محمودوند...
انگار #شهید پازوکی هم کنارش بود!
پرونده های دوست داران شهدا را #تفحص میکردند!
آنها که اهل #عمل به وصیت شهدا بودند...
شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد!
برای ارسال نزد ارباب...
🔹🔹
پرونده های باقیمانده روی زمین!
دیدم #شهدای_گمنام وساطت میکردند،برایشان...
.
اسم من هم بود!
وساطت فایده نداشت...
از #حرف تا #عمل!
فاصله زیاد بود.
.
دیگر پاهایم رمق نداشت!
افتادم...
خودم دیدم که با #حالم چه کردم!
تمام شد...
..
از کوچه پس کوچه های دنیا!
بی شهدا،نمی توان گذشت...
#شهدا_گــاهـی_نگـاهـی
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🌺 بوسههایی که حسرت شد...😔
توی گردانِ ما رزمندهای بود که عادت داشت پیشانیِ شهدا رو میبوسید. وقتی شهید شد، بچهها تصمیم گرفتند به تلافیِ آن همه محبت پیشانیاش رو غرقِ بوسه کنند. اما وقتی پارچه رو از روی این شهیـدِ عزیز کنـار زدیم، پیکرِ بیسرش دلِ همهمون رو آتش زد...
🌹راوی: رزمندهای از لشکر حضرت رسول (ص)
📚منبع: کتاب بر خوشه خاطرات ، صفحه ۱۵
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_هشتاد_و_هشت - میشه اگه ناراحت نمیشید، بگید سر چه چیزایی باهاشون اختلاف
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_هشتاد_و_نه
نماز خواندنش را دوست دارم؛ مثل
همان شب، اردوی راهیان نور، داخل قبر شهید گمنام.
از همان وقت دوست دارم نمازهایش را با نگاهم ببلعم! انقدر نمازهایش را دوست دارم که دلم نمیخواهد حرف بزنم تا تمامش کند.
سجاده را که جمع می کند متوجه من میشود؛ دوباره سرش را پایین میاندازد و
سجاده را کناری می گذارد. نه من میتوانم حرفی بزنم و نه او چیزی میگوید. پشت
میز تحریرش می نشیند و میگوید: جانم؟ امر؟
ناخوش است. هیچ نمیگوییم تا چشمانمان حرف بزنند؛ نمیدانم چند دقیقه
میگذرد که حامد میگوید: چیو نگاه میکنی؟ خوشتیپ ندیدی؟
این یعنی بیشتر از این نگاهش را نخوانم؛ همراهش را برمیدارد: برای عید که برنامه نریختین؟
- چطور؟
- میخوام ببرمتون یه جای خوب!
و چشمک میزند.
- کجا؟
- این دیگه جزو اسناد طبقه بندی شده ست!
تا وقتی که دستمان را گرفت و برد فرودگاه هم نفهمیدیم چه خبر است.
خودش برید
و دوخت و پای پروازی که چندان شبیه پروازهای عادی مسافربری نبود، گفت دارم
میبرمتان دمشق!
هنوز یک ساعتی تا پایان پرواز مانده. شوق زیارت را در چشمان عمه میبینم؛
میدانم چشمان عمه هم مثل من برق میزند؛ اصلا وقتی حامد گفت میرویم دمشق،
دلم میخواست سر تا پایش را ببوسم.
هواپیما می نشیند، حال من غریب تر میشود؛ جایی پا گذاشتهام که سالها پیش،
کاخ خضرای معاویه را دید و خرابه شام را، جایی که آل الله را به مجلس مشروب
بردند و آل الله، تزویر را همانجا به مسلخ کشاندند؛
جایی که امروز هم بعد از سالها، دوباره نسل یزید را به خود دیده و مظلومیت اسلام حقیقی را. اینجا نقطه
تقابل حزب اموی و حزب علوی ست.
چقدر اینجا با ایران فرق دارد! در این جو امنیتی، نفس کشیدن هم برایم سخت است، مخصوصا که بیشتر کسانی که اینجا هستند مردند و نظامی و ما را که میبینند، چپ چپ نگاهمان میکنند که یعنی آمده اید اینجا چکار؟! برای همین
پشت سر حامد پنهان شده ایم!
دوستش جلوی در فرودگاه منتظرش است، با یک ماشین؛ مینشینیم عقب و حامد
به جوان میگوید: خانوادم هستن عمه و خواهرم!
جوان کمی صورتش را برمیگرداند و لبخند کوچکی میزند: سلام علیکم.
عمه بلند جواب سلام میدهد اما من آرام؛ حامد برمیگردد طرفمان: اولبریمزیارت؟
با این جمله حامد، میتوانم تا خود زینبیه پرواز کنم! حامد خودش جواب را می داند
که میگوید: ببرمون زینبیه.
#ادامہ_ دارد...
✍به قلم فاطمہ شکیبا
🍃🌹🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi