خدایا!
ما بنده توئیم و بنده را جز اطاعت نشاید!
به ما الفبای بندگی بیاموز...
به نام خدای همه
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
از ازل بر همه ذرات جهان تا عَرصات
رسد از آبروی آلِ محمّد برکات
وه چه بدبخت وسیه روست هرآنکس که زِ جهل
بشنود نام محمّد نفرستد صلوات
اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد
وعلی آلِ مُحَمَّدوعجل فرجهم
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#کلام نور✨
وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ
وَفِي أَنفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ
و در زمین براى اهل یقین، نشانه هایى است.
و در (آفرینش) خودتان (نیز نشانه هایى از قدرت، عظمت و حكمت الهى است.) پس چرا (به چشم بصیرت) نمى نگرید؟
#ذاریات-آیه (۲۱-۲۰)
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
آقایِ من
بهار نیز تمام شد و همچنان منتظریم و از دیدن روی ماهت
بی نصیب ماندیم
اللهم عجل لولیک الفرج
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
زندگی ڪن
مهربانم،ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِﺟﻬﺎﻥ
ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳت
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷڪﻨﺪ
ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮد
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺭﻧﮓ
ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛
نازنینم ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
زندگی زیباست
شادباشید
سلام
روزتون پر امید 🌤
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💠تقدیم به روح بلند شهید ابراهیم هادی💠
باز هم از جبهه یادی می کنم
یاد ابراهیم هادی می کنم
السلام ای شیر گردان کمیل
السلام ای ماه تابان کمیل
با شما هستم،جوابم میدهی؟
تشنه ام،یک جرعه آبم میدهی؟
بادهٔ مینا به دستان شماست
شک ندارم،نامتان مشکل گشاست
جان زهرا(س) قفل در را بازکن
با نوای یا علی(ع) اعجاز کن
#هادی_دلها
#ابراهیم_هادی
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#شهید مرحمت بالازاده
هم قد گلوله توپ بود …
گفتم : چه جوری اومدی اینجا؟
گفت : با التماس!
گفتم : چه جوری گلوله رو بلند میکنی میاری؟
گفت : با التماس!
به شوخی گفتم: میدونی آدم چه جوری شهید میشه؟
لبخندی زد و گفت: با التماس!
تکه های بدنش رو که جمع میکردم فهمیدم چقدر التماس کرده 😔😭
#ﺷﻬﺪا ﺑﺮاﻱ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﺎ ﻛﻨﻴﺪ
#ﺩﻟﻢ_ﺷﻬﺎﺩﺕ_ﻣﻴﺨﻮاﻫﺪ
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
از آدمها نپرسید
"چرا"ناراحتن.....!
برای اشکها و بغضهایشان...
"دلیل"نخواهید..!
بغض های ناخواسته.....
گریه های بی اراده...
دلیل نمیخواهد...!!!
بهانه نمیشناسد...!
یک دل" پر "میخواهد...
و یک" حس" عجیب"...
که نه "او"میتواند توضیح دهد..
و نه "تو"میتوانی درک کنی..
پس "بدون"سوال کنارش باش...!!!
"همین"!
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
⭕️اگر #حجاب شما کم رنگ شد سر مزار من نیایید...
👈شهید مدافع حرم «مجتبی باباییزاده»:
🔹چه زیباست سیاهی چادر شما، نمیدانم این چه حسی بود که چادر شما به من میداد اما میدانم که با دیدن آن امید، قوت قلب و آبرو میگرفتم
🔸باور کنید چادر شما نعمت است، قدر این نعمت را بدانید که به برکت مجاهدت حضرت زهرا (س) بدست آمده است.
🔹امیدوارم که هرگز رنگ سیاه چادر شما کم رنگ و پریده نشود و خدا نکند که روزی حجاب شما کم رنگ و کم اهمیت شود که اگر خدای ناخواسته این چنین شود اصلا دوست نمیدارم به ملاقات من سر مزار بیایید..
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
مُشتی استخوان مےآورند
از مردان مرد روزگار ما
تا برای ما روشن شود
که لبیک گفتن با امام زمان یعنی:
سر را کف دست گرفتن و در میدان بودن...
اعرالله جمجمتک (جمجمه ات را به خدا بسپـار)
اولین دیدار پدر، مادر، همسر و فرزند #شهید_سعید_کمالی بعد از ۴سال
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#قسم به ترڪش وقطع نخاع و جانباز
قنوت و دست جداے #حسین_خرازی
ڪه تارَمَق به تن هست، #مڪتبی هستم
#حسینیم، #حسنیم ، #زینبی هستم
#شهیدحسین_خرازی
#یادش_باصلوات
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️
#قسمت_اول
از وقتی که حرف زدن یاد گرفتم در آلمان زندگی می کردیم. نه اینکه آلمانی باشیم، نه... ایرانی بودیم آن هم اصیل. اما پدر از مریدان سازمان مجاهدین خلق بود و بعد از کشته شدنِ تنها برادرش در عملیات مرصاد و شکستِ سخت سازمان، ماندن در ایران براش مساوی شده بود با جهنم. پس علی رغم میل مادرم و خانواده ها، بارو بندیل بست و عزم مهاجرت کرد.
آن وقتها من یک سالَم بود و برادرم دانیال پنج سال.
مادرم همیشه نقطه ی مقابل پدرم قرار داشت. اما بی صدا و بی جنجال و تنها به خاطر حفظ منو برادرم بود که تن به این مهاجرت و زندگی با پدرم می داد.
پدری که از مبارزه، فقط بدمستی و شعارهایش را دیده بودیم.😏 شعارهایی که آرمانها و آرزوهای روزهای نوجوانی من و دانیال را محاصره میکرد. که اگر نبود، زندگیم طور دیگه ای میشد.
پدرم توهم توطئه داشت اما زیرک بود. پله های برگشت به ایران را پشت سرش خراب نمیکرد. میگفت باید طوری زندگی کنم که هر وقت نیاز شد به راحتی برگردم و برای استواری ستون های سازمان خنجر از پشت بکوبم.
نمیدونم واقعا به چه فکر میکرد، انتقام خون برادر؟؟، اعتلای اهداف سازمان؟؟ یا فقط دیوانگی محض؟؟
اما هر چی که بود در بساط فکریش، چیزی از خدا پیدا نمیشد.🙄 شاید به زبون نمیاورد اما رنگ کردار و افکارش جز سیاهی شیطان رو مرور نمی کرد.
و بیچاره مادرم که خدا را کنجِ بقچه ی سفرش قایم کرده بود، تا مهاجرتش بی خدا نباشد.
و زندگی منه یکسال و دانیال پنج ساله میدانی شد، برای مبارزه ی خیر و شر.. و طفلکی خیر، که همیشه شکست میخورد در چهارچوب، سازمان زده ی خانه ی مان.
مادرم مدام از خدا و خوبی میگفت و پدرم از اهداف سازمان.
چند سالی گذشت اما نه خدا پیروز شد نه سازمان و من و برادرم دانیال خلاء را انتخاب کردیم، بدون خدا و بدون سازمان و اهدافش.
نوجوانی من و دانیال غرق شد در مهمانی و پارتی و دیسکو و خوشگذرانی. جدای از مادرِ همیشه تسبیح به دست و پدر همیشه مست.
شاید زیاد راضیمان نمیکرد، اما خب؛ از هیچی که بهتر بود. و به دور از همه حاشیه ها من بودم و محبت های بی دریغ برادرم دانیال که تنها کور سویِ دنیایِ تاریکم بود.
آن سالها چند باری هم علی رغم میل پدر، برای دیدار خانواده ها راهی ایران شدیم که اصلا برایم جذاب نبود....
حالا سارایِ ۱۸ ساله و دانیال ۲۳ ساله فقط آلمان رو میخواستند با تمام کاباره ها و مشروب هایش.🍷 اما انگار زندگی سوپرایزی عظیم داشت برای من و دانیال. در خیابانهای آلمان و دل ایران.
📌ادامه دارد ...
✍نویسنده :زهرا اسعد
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi