#سلام_امام_زمانم
بس جان و دلِ مُرده
کز بوی تــــو شد زنده .
دل مـُـردهترینت را
دریاب بهـــــــارانم
یاأباصالح المهدی ادرکنی
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
تپش تپش دل من از تو اذن میگیرد
اجازه حضرت جانان، عجیب دلتنگم
#اللهمارزقنازیارتالحسینعلیهالسلام
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#السلامعلیڪدلتنگم💔
#آھ_ڪربلا
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کلام نور✨
فَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ يَجْعَلَ اللَّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا
«چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد، و خداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد»
النساء - ۱۹
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
سلام صبح بخیر
با هر سلام
بذری از عشق و محبت
در دلها می کاریم
محصول سبز آن
چه زود قابل برداشت است !
به امید آنکه سلامهای ما
شادی افرین باشد
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
#یا_شمس_الشموس
🌹بہ نام خاڪ حریمٺ ڪه قبلہ جان اسٺ
دلم بہ عشق شما زائر خراسان اسٺ🌹
❣دلم ترانہ نقاره خانہ میخواهد
ڪنارپنجره فولاد اگر غزل خوان اسٺ🌹
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
طرف تو حرمِ آقاعلیبنموسیالرضا قدم میزد، دید لبهۍ قالی برگشته. با خودش گفت با پا برش گردونم،
بعد گفت: نھ حرم اربابه، بزار دولا بشم با دست برگردونم.
شب تو عالم رویا خواب آقاعلیبنموسیالرضا رو دید، امام رضا گفت ما ادب تو رو دیدیم لبهۍ قالی ما رو با پا برنگردوندے...
《این دستگاه شھدا و دستگاهاهلبیت، دستگاهِ دقیقیه! :)》
#حاجحسینآقایڪتا
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
15.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°•|🌿🌹
#کلیپ
🎞وقتی #شهید_زینالدین اینگونه در مورد گناهانش صحبت میکند ما چه چیزی برای گفتن داریم؟
🔺امام زمان اینجاست، مراقب باشیم
#شهدا_التماس_دعا
#یاد_شهدا_با_ذکر_صلوات
#اللهم_صل_علي_محمدﷺو_آل_محمدﷺو_عجل_فرجهم
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
﷽ 🍂
#چادرانهـ[🌹]
امـانَت است دیگر
چـــادرم را میگویم! .
.
امانت را هم
جایی جز روی سَـــر نمیگذارند.
مگر خـداوند نگفته است که
.
.
" إِنَّ اللَّهَ يَأمُرُكُم أَن تُؤَدُّوا الأَماناتِ إِلىٰ أَهلِها "
.
.
بہ گمانم بہ فکـر این روز ها بوده
که امانَت .
حضرت فاطــمه سلام الله علیها
بر زمیــن نماند . . .
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🚨 معجزه سه شهید و زنده شدن مادرشان
💠 علی اکبر فرزند آخر خانواده پالیزوانی، میگوید: سال ۸۴ مادرمان زمین خورد و لگنش شکست مجبور شدند او را به اتاق عمل ببرند که زیر عمل سکته مغزی کرد. او را از اتاق عمل که بیرون آوردند، فوت کرد. ۴۵ دقیقه چهرهاش را پوشاندند و حاج علی، شهادتین را زیر گوشش خواند و دیدیم جان از بدن عزیز رفت. آمدند که ایشان را به سردخانه ببرند گفتم اگر هزینهاش را بدهیم میتوانیم یک شب مادر را نگه داریم؟ قبول کردند. پزشکش هم که جرّاح مغز متبحّری بود گفت مادرمان، فوت کرده است. به فامیل خبر دادیم که بیایند مادر را ببینند. در آن لحظه به سه شهید، مخصوصاً آقا مصطفی توسّل پیدا کردم و گفتم ما هنوز به عزیز احتیاج داریم، خدا شاهد است به اتاق برگشتم مادری که ۴۵ دقیقه مرده بود و صورتش را با پارچه پوشانده بودند دست برادرم را گرفت. دکترها آمدند و دستگاههایی که یک ساعت پیش کنده بودند را وصل کردند. حال مادر که کمی بهتر شد دکتر به او گفت من ۷۰ سال است همه چیز دیدهام تو آنطرف چه دیدی؟ مادر گفت: آنطرف بیابانی بود. رسیدم به منطقهای که خانههای خرابهای مشابه خانههای قدیمی قم داشت. درب باغی باز شد، فرزندانم مصطفی و مرتضی و محمد آمدند من را داخل باغ بردند همهی آدمهایی که در باغ بودند سرشان نور بود و صورتشان را نمیدیدم. به من گفتند شما باید بروی ما هوای تو را داریم و وقتش به سراغت میآییم.
🌐سایت خبرگزاری دفاع مقدس،۲۶ مهر ۱۳۹۶
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️ #قسمت_اول از وقتی که حرف زدن یاد گرفتم در آلمان زندگی می کردیم. نه این
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️
#قسمت_دوم
آن روزها همه چیز خاکستری و سرد بود، حتی چله ی تابستان. پدرم سالها در خیالش مبارزه کرد و مدام از آرمانش گفت به این امید که فرزندانش را تقدیم سازمان کند، که نشد.. که فرزندانش عادت کرده بودند به شعارزدگی پدر، و رنگ نداشت برایشان رجزخوانی هایش.
و بیچاره مادر که تنها هم صحبتش، خدایش بود. که هر چه گفت و گفت، هیچ نشد.
در آن سالها با پسرهای زیادی دوست بودم. در آن جامعه نه زشت بود، نه گناه. نوعی عادت بود و رسم.
پدر که فقط مست بود و چیزی نمیفهمید،
مادر هم که اصلا حرفش خریدار نداشت. میماند تنها برادر که خود درگیر بود و حسابی غربی.😐
اما همیشه هوایم را داشت و عشقش را به رخم میکشد😊 هر وز و هر لحظه، درست وقتی که خدایِ مادر، بی خیالش میشد زیر کتک ها و کمربندهای پدر.
خدای مادر بد بود. دوستش نداشتم.
من خدایی داشتم که برادر میخواندمش. که وقتی صدای جیغ های دلخراشِ مادر زیر آوار کمربند آزارم میداد، محکم گوشهای مرا میگرفت و اشکهایم را میبوسید.
کاش خدای مادر هم کمی مثله دانیال مهربان بود. دانیال در، پنجره، دیوار، آسمان و تمام دنیایم بود..
کل ارتباط این خانواده خلاصه میشد در خوردن چند لقمه غذا در کنار هم، آن هم گاهی، شاید صبحانه ایی، نهاری. چون شبها اصلا پدری نبود که لیست خانواده کامل شود.
روزهای زندگی ما اینطور میگذشت.آن روزها گاهی از خودم میپرسیدم: یعنی همه همینطور زندگی میکنند؟؟ حتی خانواده تام؟؟؟ یا مثلا معلم مدرسه مان، خانوم اشتوتگر هم از شوهرش کتک میخورد؟؟ پدر لیزا چطور؟؟ او هم مبارز و دیوانه است؟؟
و بی هیچ جوابی، دلم میسوخت برای دنیایی که خدایش مهربان نبود، به اندازه ی برادرم دانیال..
روزها گذشت و من جز از برادر، عشق هیچکس را خریدار نبودم.
بیچاره مادر که چه کشید در آن غربت خانه. که چقدر بی میل بودم نسبت به تمام محبتهایش و او صبوری میکرد محضه داشتنم.
اما درست در هجده سالگی، دنیایم لرزید.. زلزله ایی که همه چیز را ویران کرد. حتی، خدایِ دانیال نامم را..
و من خیلی زود وارد بازی قمار با زندگی شدم..
اینجا فقط مادر با خدایش فنجانی چای میخورد😔.
📌ادامه دارد...
✍نویسنده:زهرا اسعد
🍃🌹
@shahidaziz_ebrahim_hadi