هوای آستان تو،
پیچیده در هوای من
کبوترِ جَلدِ توام بخوان مرا رضای من
دخیل بسته ام
به تو،بگیر دست خسته ام
دردمرا دواتویی،ای توهمه شفای من
صل الله علیک یا علی ابن موسی الرضا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
سلام
امـروز بربال قاصدکهای
رقصـان در نسیم
هـزاران سلام
با بهترین
آرزوها آویخته ام
و راهی دلهای
مهربانتان کرده ام
لطفا پذیرا باشید☺️
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
خانه اےبسازید لبریز از آرامش
دیوارهایش را باعشق
پیرامونش را با آب زلال مهر و صلح
منظره اش را با افکار سالم و سبز بیارایید
زندگےفقط یک بار فرصت است
دریابیدش...
روزتون بر وفق مراد🌤
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💔
شهیدی که سه روز در خودروی سوخته شده، ماند
اسماعیل برادر شهید که همکار برادر بوده و از نزدیک جنگ در سوریه و دفاع جانانه مدافعان حرم را تجربه کرده می گوید:
رزمنده هایی که لحظه شهادت برادرم را دیده اند می گویند که بهرام همراه دو نفر سواربر خودرو بودند که دشمنان از پشت با موشک"تاو" می زنند و دو سرنشین از خودرو پرتاب می شوند و بهرام که راننده خودرو بوده در ماشینی که در حال سوختن بوده می ماند و....
سه روز بهرام در خودرو می ماند و طوفان خاک، مانع از آن می شده که او را به عقب برگردانند و پس از سه روز موفق می شوند پیکر بهرام را پیدا کنند وعجیب اینکه با همان هواپیمایی که او را به سوریه برده بود به تهران برمی گردد.
خبر دادن به مادری که فرزندش درجنگ شهید شده در هر زمان و هر مکانی از دنیا یکی ازسخت ترین کارهاست اما زمان جنگ تحمیلی چون درکشو فضای جنگ و دفاع حاکم بود و هر چند روز یک بار شهیدی را می آوردند و در محله تشییع می کردند فضا آماده بود اما با گذشت 38 سال از جنگ تحمیلی خبر دادن به مادر یا همسر و فرزندان شهید خیلی سخت است.
#شهید_بهرام_مهرداد
#شهید_مدافع_حرم
#خاطره
#سالروزشهادت
🍃🌺
✳️️ در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شدم.
چشمم به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود.
دیدم امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفتم، او رفتگر همیشگی محله ی ما نبود.
کنجکاوم شد، سلام دادم و دیدم رفتگر امروز آقا مهدی است.
✴️ آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت.
ادامه دادم، آقا مهدی شما شهرداری، اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟
شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟
✳️ خیلی تلاش کردم تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشیدم.
گفت: زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودشم اومده جاش.
✴️اشک تو چشمام حلقه زد. هر چی اصرار و قسم کردم، آقا مهدی جارو رو بهم نداد؛ ازم خواهش کرد که هرچه سریعتر برم تا دیگران متوجه نشنوند.
رفتگر آن روز محله ما، شهردار اورمیه بود.
حالا بعد از این عزیزان با اخلاص ما چه کرده اییم؟؟؟!!!!
🍃🌺
دریا ڪمڪ ڪن تا بیابم ساحلم را ...
اینجـا گرفته عقده ها راهِ دلم را....
#شهید_قاسم_غریب
به مناسبت #سالگردشهادت
#هدیهبهروحپاکش #پنجصلوات
🍃🌺
کانال شهید ابراهیم هادی
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️ #قسمت_یازدهم و من گفتم... از تصمیمم برای وصل شدن به مسلمانهای جنگجو، از ت
#رمان_فنجانی_چای_با_خدا☕️
#قسمت_دوازدهم
مبهوت به نیم رخش خیره ماندم، حالا دیگر وحشت، لالم کرده بود. در باز شد.. زنی با پوشیه رو به رویمان ایستاد وبه داخل دعوتمان کرد. عثمان با سلام و لبخندی عصبی، من را به داخل خانه کشاند و با دور شدن زن از ما، مرا به طرف کاناپه ی کهنه ی کنار دیوار پرت کرد.😒
صدای زن از جایی به نام آشپزخانه بلند شد (خوش اومدین.. داشتم چایی درست میکردم.. اگه بخواین برای شما هم میارم..) و من چقدر از چای متنفر بودم.
عثمان عصبی قدم میزد و به صورتش دست میکشید که ناگهان صدای گریه نوزادی از تخت کوچک و کهنه کنار دیوار بلند شد.
نگاهی به منِ غرق شده در ترس انداخت و به آرامی کودک را از تخت بیرون کشید. بعد از چند دقیقه زن با همان حجاب و پوشیه با سه فنجان چای نزد ما آمد و کودک را از عثمان گرفت..
نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتم و فقط دلم دانیال را میخواست..
کودک آرام گرفت و عثمان با نرمشی ساختگی از زن خواست تا بنشیند و از مبارزه اش بگویم..😏
چهره زن را نمیدیم اما آهی که از نهادش بلند شد حکم خرابی پله ای پشت سرش را میداد.. و عثمان با کلافگی از خانه بیرون رفت.
زن با صدایی مچاله در حالیکه سینه به دهان کودکش میگذاشت، لب باز کرد به گفتن.. از آرامش اتاقش.. از خواهر و برادرهایش.. از پدر و مادر مهربان و معمولیش.. از درس و دانشگاهش.. از آرزوهایی که خود با دستانش سوزاند.. همه و همه قبل از مبارزه..
رو به روی من، زن ۲۱ ساله آلمانی نشسته بود که به طمع بهشت مسلمانان، راهی جنگ و جهاد شد. جنگی که حتی تیکه ای از پازل آن مربوط به او نمیشد.. اما مسلمان وار رفت.. و از منوی جهاد، نکاحش را انتخاب کرد..
نکاحی که وقتی به خود آمد، روسپی اش کرده بود در میان کاباره ای از مردان به اصطلاح مبارز.. و او هروز و هر ساعت پذیرایی میکرد از شهوت مردانی که نصفشان اصلا مسلمان نبودند و به طمع پول، خشاب پر میکردند. و وقتی درماندگی، افسارِ جهاد در راه خدایش را برید، هدایایی کوچک نصیبش شد از مردانی که نمیدانست کدام را پدر، نوزادش بخواند و کدام را عاملِ ایدزِ افتاده به جان خود و کودکش.
دلم لرزید..
وقتی از دردها و لحظه های پشیمانیش گفت درست وقتی که راهی برای بازگشتش نبود و او دست و پا میزد در میان مردانی که گاه به جان هم میافتادند محض یک ساعت داشتنش..
تنم یخ زد وقتی از دختران و زنانی گفت که دیگر راهی جز خفه شدن در منجلاب نکاح برایشان نمانده. و هروز هستند دخترکانی که به طمع بهشت خدا میروند و برگشتشان با همان خداست..
و من چقدر از بهشت ترسیدم وقتی پوشیه از صورت کنار زد و بازمانده زخم های ترمیم شده از چاقوی مردان مست روی گونه و چانه و گردنش، سلامی هیتلر وار روانه ام کرد..
یعنی دانیال هم یکی از همین مردان بود؟؟😔
📌ادامه دارد...
✍نویسنده:زهرا اسعد بلند دوست
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔
#قرار_عاشقی
🌿دلتنگی بغض می شود
و در گلو ،میشکند...
آقای دلم...❤️
#اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی
#امام_رضآی_دلم
#دلتنگ_حرم
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
┄┅┅┅┅❀🍃🌸🍃❀┅┅┅┅┄
⚡ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر
می زند گفت پیش زنهای دیگه ام.
♨گفتم چی؟ گفت: نمی دونستی
چهار تا زن دارم. دیدم شوخی میکند
چیزی نگفتم، گفت جدی می گم.
💞 من اول با
#سپاه ازدواج کردم
بعد با #جبهه
بعد با #شهادت آخرش هم با #تـو
#شهید_مهدی_زین_الدین
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
┄═❁๑🍃๑💗๑🍃๑❁═┄
🌸مهربانیات را با گلها
در میان بگذار
با سنگها
با رودی که میرود ..
صدای تــو چشمهای خواهد شد
و انسان را با انسان
آشتی خواهد داد
#سلام_بر_هادی_دلها💖
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
اگر می خواهــید
در زندگــے
خوشبخت باشید،
هرگز
به بدبختـــے کسی نخندید....
برای داشتن بهترین ها
در حد توانایی دست
ناتوانی رو بگیرید ...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi