eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی
2.4هزار دنبال‌کننده
30.9هزار عکس
28.4هزار ویدیو
76 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 محبوب من! پنجشنبه‌ها هم بوی شما را گرفته است. لبِ این پنجشنبه را تا زده‌ام. پنجشنبه، دلتنگی قد می کشد. دلتنگی‌هایم چنان قد کشیده‌اند که کج شده‌اند.. 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
25.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥تفحص پیکر مطهر شهید 📍منطقه عملیاتی شرق دجله عراق 🕰 چهارشنبه ۱۷ دیماه ۹۹ 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 زندگینامه شهید مهدی زین الدین 🔸مقدمه در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی به نام انقلاب اسلامی و به نام انسان نوشته شده است. این فصل از جنس بهار است ولی به رنگ سرخ نوشته شده است و خزانی به دنبال ندارد. این فصل داستان تجدید عهد انسان در روزهای پایانی تاریخ است و برای همین با خون و اشک نوشته شده است. خونی که یک روز در این سرزمین بر خاک ریخته شد و اشکی که روزی در وداع گوشه ی چادری پنهان شد و روزی دیگر برسر مزاری به خاک فرو شده و امروز باز هم جاری میشود تا بار دیگر گرد و غبار ناگریزی زمان را از چهره ی سرداران روزهای انتظار بشوید . در کتاب قطور تاریخ فصل جدیدی نوشته شده است که سخت عاشقانه است . 🌱🌱🌱🌱🌱🌱 زندگی با مهدی برای من یک خواب بود. خوابی کوتاه و شیرین در بعد از ظهر بلند تابستان جنگ . دو سال و چند ماهی که میتوانم تعداد دفعه هایی که با هم غذا خوردیم را بشمرم . از خواب که پریدم او رفته بود. فقط خاطره هایش آن چیزهایی که آدم ها بعدا یادش می افتند و حسرتش را می خورند باقی مانده بود. می گویند آدم ها خوابند وقتی میمیرند بیدار می شوند . شاید او بیدار شده و من هنوز خوابم . شاید هم همه این مدت خواب او را می دیده ام از آن خواب هایی که وقتی میبیند توی خواب هم میخندد . خوابی غیر منتظره ، خوابی با یک فرشته . ادامه دارد..... 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 زندگینامه سردار شهید مهدی زین الدین 🔸 شهيد «مهدي زين الدين» در سال ۱۳۳۸ ه.ش در خانواده‌اي مذهبي و متدين در تهران ديده به جهان گشود. مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمينه‌هايي كه داشت با مسائل سياسي آشنا و در اين مدت (كه با شهيد محرب آيت‌الله مدني (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب مي‌نمود. او در كنكور سال ۱۳۵۶ شركت كرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خميني(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي‌تر ايشان در سنگر مبارزه پدرش شد. ادامه دارد... 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_یازدهـم برمی گردم طرف آن دو رزمنده ، دارند دور می شونـد، انگار همه رمق و
💔 می نشینم روی نیمکت، عزا گرفته ام که امشب را تا صبح کجا صبح کنم ، ناخود آگاه یاد خواب شب قبل می افتم.. به ذهنم فشار می اورم بلکه چهره پیرمرد را بین شهدایی که میشناسم پیدا کنم اما بی نتیجه است😔 خیره می شوم به زاینده رود ، اب را باز کرده اند و انعکاس نور چراغ های پل فردوسی در ان پیدا است. گوشی ام زنگ می خورد ، عمو رحیم است، عموی ناتنی ام که برعکس بقیه مرا دوست دارد! -سلام عمو! خوبی؟ -سلام،ممنون! -زنگ زدم خونتون نبودی، کجایی؟چکار میکنی؟ -زاینده رودم، شما خوبید؟ -راضی نشدن حوزه بخونی ؟ -تقریبا چرا! -نمی خواد ازم قایم کنی دخترم ، از بابات شنیدم چی گفته! بغض می کنم، عمو رحیم بیشتر از هر کسی شبیه است به یک پدر واقعی ، گرچه پدر نشده و با زن عمو تنها زندگی می کنند و از بچگی دوست داشتند مرا به جای بچه نداشته شان دخترم خطاب کنند . -می گید چیکار کنم؟نمی دونم کجا برم! نمی دانم چرا این طور اظهار نیاز کردم! کمی پشیمان می شوم ولی دلم گرم است که عمو با بقیه فرق دارد. نویسنده:خانم فاطمه شکیبا 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 _ناراحتی نداره که عمو! بیا خونه ما ، یه فکری می کنیم بلاخره ! بی کس و کار که نیستی! بین دو حس متضاد گیر کردم ، اینکه دست نیاز دراز نکنم جلوی کسی، یا محبت پدرانه عمو را بپذیرم ، سکوتم که طولانی می شود عمو می گوید: بیام دنبالت؟ -نه ، ممنون ....خودم میام. -منتظرتم بیا که زن عموت منو کشت ! تماس را که قطع می کنم ، خط اشک روی چهره ام کشیده می شود ، دلم پدر می خواهد ، کسی مثل پیرمردی که در خواب دیدم ، تصاویر زیادی از پدرم ساخته ام و همه ختم می شوند به تصویر لب حوض فیروزه و زیر درخت انگور که ریحانه یک و نیم ساله را روی پایش نشانده. اگر پدر بود، حتما حمایت می کرد از تصمیمم. با همین فکرهاست که می رسم سر خیابان، شاسی بلندی جلوی پایم ترمز میزند، بیشتر از اینکه بترسم ، تعجب می کنم که کجای قیافه من به آن هایی می خورد که ..... بگذریم! یادم نمی اید در طول عمرم از پسری ترسیده باشم، همیشه مقابلشان جسور و بداخلاق بوده ام ، حالا اما پسری که جلویم ترمز زده و دارد متلک بارم می کند... موجبات خنده و شادی ام را فراهم کرده! بدبخت بی چاره چقدر از همه جا رانده است که آمده یه دختر چادری را سوار کند! حتما طمع چمدان را دارد و خلوت بودن خیابان جسورش کرده😒 اصلا تا به حال یادم نیست متلک شنیده باشم... ولی خب این ها دلم را به رحم نمی اورد ، درحالی که با دستی چمدان را نگه داشتم و با دستی چاقوی ضامن دار را از کیفم بیرون می کشم از ماشینش فاصله می گیرم ، به نفعش است مثل یک پسر خوب بفهمد به کاهدان زده و برود پی کارش.... نویسنده :خانم فاطمه شکیبا 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
خواهد آمد مرهم زخم علیِ مرتضی در کوچه ها..." 💔 😔 یک و ، برای سلامتی و تعجیل در فرج حضرت پدر به یاد حضرت باشیم🙏🏼🌿 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
🌷أنظروافي‌عيون‌الشهداء ترون‌بعضامن‌جمال‌الجنة... به‌چشمای‌شهدانگاه‌کنید!.، بعضی‌از زیبایی‌های‌بهشت‌راببینید.💔 چقددلمون‌برات تنگہ(:💚 شاخه گل هدیه به روح شهدا..📿 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
6.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
براش فرقی نمیکرد وزیر و وکیل و آیت الله کنارش باشن، به پدرش که میرسید، خم میشد و پاهای پدر رو میبوسید... خاطراتی از احترام فوق العاده حاج قاسم سلیمانی به پدر بزرگوارش 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
💔 نزدیکتر جا به کربلا مرز مهران نیست... نزدیکترین جا به کربلا فقط مرز دلتنگیه... رفیق من.. تو همونی هستی که ما رو به امام حسین میرسونی.. این دلتنگی ها رو نگیر از ما...💔 🍃🌺 @shahidaziz_ebrahim_hadi
~🕊 🍂 خـدایــا... مرا به خاطر گناهانی که در طول روز با هزاران قدرت عقل توجیهشان مےکنم بــبـخـــش! ♥️🕊 👈🏻اللهم اغفرلی کل ذنبٍ اذنبته🤲🏻😞 🌿خدايا! بيامرز همه گناهانى را كه مرتكب شدم. 🍃🌺