ماجرای حاج احمد با بانوی دوعالم حضرت زهرا (س)
عملیات بیت المقدس بدجوری مجروح شد.
ترکش خورده بود به سرش با اصرار بردیمش اورژانس.
میگفت:«کسی نفهمه زخمیشدم.همینجا مداوام کنید».
دکتر اومد گفت:«زخمش عمیقه،باید بخیه بشه».بستریش کردند. از بس خونریزی داشت بی هوش شد.
یه مدت گذشت.یکدفعه از جا پرید.
گفت:«پاشو بریم خط».قسمش دادم.
گفتم:« آخه توکه بی هوش بودی،چی شد یهو از جا پریدی»؟
گفت:«بهت میگم.به شرطی که تا وقتی زنده ام به کسی چیزی نگی....
وقتی توی اتاق خوابیده بودم، دیدم خانم فاطمه زهرا(س) اومدند داخل. فرمودند:«چیه؟چرا خوابیدی؟»
عرض کردم:«سرم مجروح شده،نمیتونم ادامه بدم». حضرت دستی به سرم کشیدند و فرمودند:
«بلند شو بلند شو،چیزی نیست.بلند شو برو به کارهایت برس»
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_پانزدهم می گویم: اشتباه کردید این موقع اومدید ! چون اولا خیابونا هنوز خیل
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_شانزدهم
من هم که جرأت پیدا کرده ام ، همراهم را در می اورم و ۱۱۰را می گیرم. متوجه گفت وگوهایشان نیستم امـا ناگاه می بینم باهم دست به یقه شده اند.
هول برم می دارد . نمی توانم بپرم وسطشان ! فقط می توانم جیغ بزنم تا مردم جمع شوند و دعا کنم عمو رحیم یا پلیس برسد . خدا هم قربانش بروم ، هر دو را با هم می رساند!
صدای بوق ماشین پلیس باعث می شود فرید چاقویی که برای سوپرمن کشیده را غلاف می کند . عمو رحیم از ماشین پایین می پرد و تا برسد به من ، هروله می کند :
-چی شده حوراء؟ اینا کی ان؟
درحالی که از نگرانی به نفس نفس افتاده ام بهشان اشاره می کنم :
- مزاحمم شده بودن اون آقا باهاشون درگیر شد!
عمو به طرف جوان ها می رود ، گویا از دیدن سوپرمن جاخورده!
از روی زمین بلندش می کند . آن دوتا مزاحم را هم سوار ماشین پلیس می کند و می روند .
عمو مشغول صحبت با مأموران انتظامیست که صدایم می زند تا توضیح دهم.
خلاصه امشب پایمان به کلانتری باز می شود اما بخیر می گذرد ! چیزی که تعجبم را برانگیخته ، رفتار عمو با جوانی ست که میخواست کمکم کند.
اورا می شناخت ، مطمئنم . ولی از او با من حرفی نزد و حتی نگذاشت خیلی باهم روبه رو شویم! خیلی هم پدرانه با جوان برخورد می کرد ...
این یعنی اضافه شدن مجهولی به مجهولات زندگی ام....
عمو رحیم همیشه سفارش می کند قبل از اینکه به فروشگاهش بیایم ، خبر بدهم، می گوید همیشه در کتاب فروشی نیست ، همیشه این اصل را رعایت کرده ام ، جز امروز که یادم می رود زنگ بزنم ، خسته می رسم به کتاب فروشی : فروشگاه کتاب باران.
نویسنده :خانم فاطمه شکیبا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
کانال شهید ابراهیم هادی
💔 #رمان_دلارام_من #قسمت_شانزدهم من هم که جرأت پیدا کرده ام ، همراهم را در می اورم و ۱۱۰را می گیرم
💔
#رمان_دلارام_من
#قسمت_هفدهم
کتاب فروشی عمو همیشه جدیدترین کتاب ها را دارد و یکی از جاهایی است که می توانم ساعت ها در آن بمانم و خسته نشوم ...
عمو هم که میدید چقدر کتاب دوست دارم ،کتاب ها را مجانی می داد به من، گاهی هم می رفتم پشت پیشخوان فروشنده روزمزد عمو می شدم ، اما هیچ وقت اجازه نمی داد وقتی در مغازه نیست ، بیایم ...
از داخل صدای داد و بی داد می اید ؛ اخیرا برایم سوال شده که من دنبال دردسر نمی گردم، چرا او افتاده دنبال من؟
می روم داخل اما کسی به استقبالم نمی اید ، دختری جوان مشغول دعوا با کسی است که پشت قفسه ایستاده و نمی بینمش ، دختر جیغ زنان می گوید :
-هرچی می کشیم از دست شما سهمیه ای هاست!
اینجا یا جای منه یا جای تو! بچه جانبازی که باش! کم سهمیه گرفتی که نمیذاری هرجور می خوایم تیپ بزنیم؟ جمع کنید بساطتونو!
دختر مقنعه اش را عقب می کشد و موهایش را بیرون می ریزد ، بعد هم کیفش را برمی دارد و در همان حال می گوید :
-تکلیفمو روشن میکنم باهات...
موقع خروج ، تنه ای هم به من می زند و می رود، خانم رسولی که صندوق دار است سری تکان می دهد :آقا حامد شما هم یکم بسازید باهاشون .
کسی که پشت قفسه ایستاده می گوید :خب چقدر بسازیم آخه؟ یه سری هنجارشکنیه ، از اونم بیشتر! عقاید مونو زیر سوال می بره!
آقای حامد؟ نمی شناسمش! مگر تا حالا آمده کتاب فروشی؟
نویسنده :خانم فاطمه شکیبا
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
عجیب #دلم_گرفته..😔
دلم یک دنیا میخواهد
شبیه #شما
که همه چیزش
بوی خدا😌 بدهد
#یادشهداباصلوات
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
خواب عجیبی که در مورد شهید کاظمی دیده شد...
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
💫با این ستاره ها میتوان راه را پیدا کرد.
🕊شهید مدافع حرم مهدی نوروزی
این شهید عزیز را بیشتر بشناسیم...
💐شادی روح پرفتوح شهید #صلوات.
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi
🍁#تلنگر
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش
می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز
می کنی تا براي
خوشبختی خودت دعا کنی👌🏻
🍃🌺
💔
#کرامات_شهدا
#شهید_حسینعلی_اکبری اهل درچه اصفهان :
شهید حسینعلی اکبری بوی عطر عجیبی داشت نام عطر را که می پرسیدم جواب سربالا می داد
شهید که شد توی وصیتنامه اش نوشته بود
بخدا قسم هیچ وقت عطر نزدم هر وقت خواستم معطر شوم از ته دل می گفتم :
" السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) "
🍃🌺
@shahidaziz_ebrahim_hadi