فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹🇮🇷 پاسخ امام خامنه ای (مدظله العالی) به عده ای که می گویند صدای ملت را بشنوید: صدای رعدآسا در ۱۳ آبان امسال بلند شد
🚨حضور ده میلیونی مردم در مراسم تشییع پیکر سردار سلیمانی و تشییع دیگر شهدا، صدای ملت بود؛ شماها این صداهای ملت را بشنوید.(1401/5/9)
#لبیک_یا_خامنه_ای
#دیدار_بسیج
🇮🇷 @shahidmedadian
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔹اگه الان بهت بگن امام زمان عج تو،
یک اتاق منتظرته و پرونده اعمالت
دستشه حاضری بری تو اون اتاق؟؟؟؟
تا اخر ببینید
🇮🇷 @shahidmedadian
7.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت مامان تو خیلی دعا کردی جنازه من پیدا بشه.....🥀💔
#مادران_شهدا
#راهیان_نور_۱۴۰۰
#شهید_گمنام
🇮🇷 @shahidmedadia
5.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبت جالب فرمانده گردان کرار یگان امنیت شهر همدان با خانم چادری همراه همسرش...
#لبیک_یا_خامنه_ای
🇮🇷 @shahidmedadian
⭕️فراق همسر شهید دانیال رضازاده دراولین جشن سالگرد ازدواج شان، هم زمان با هفتمین روز شهادت این شهید عزیز...
#بهشت_رضا_(ع)_مشهد
#تنها_همسر_شهید_دهه_هشتادی
#پایان_مماشات
661462785_1248477469.mp3
17.93M
#شبنشینی_با_مقام_معظم_رهبری
صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در دیدار جمع کثیری از بسیجیان. ۱۴۰۱/۹/۵
#سلامتی_فرمانده_صلوات
🇮🇷 @shahidmedadian
🕊️🌴🥀
#نخل_سوخته🌴🥀
🌹خاطرات سردار شهید حسین یوسف الهی🌹
#قسمت_چهاردهم
◽یک نمونه دیگر از سختیهایی که بچههای اطلاعات متحمل میشدند مربوط به شناسایی هایی است که در جزیره مجنون جنوبی انجام میدادند.
- خب من به خاطر اهمیت کار اطلاعات سعی میکردم تا همیشه با بچههای واحد ارتباط داشته باشیم. محل استقرار مان را نزدیک آنها تعیین کنیم. پی گیر کارشان باشیم و حتی بعضی مواقع همراهشان برویم و منطقه را ببینیم.
- جزیره جنوبی منطقه باتلاقی بود و پوشیده از چولان و این، حرکت بچهها را خیلی مشکل می کرد.
- حسین آمد پیش من و گفت که ما در این محور مشکل آبراه داریم. یعنی مسیری که قایق یا بلم بتواند در آن حرکت کند وجود ندارد.
- قرار شد یک روز به اتفاق هم برویم و منطقه را از نزدیک ببینیم. من و حسین و اکبر شجره و یک نفر دیگر از بچه ها به وسیله بلم رفتیم برای شناسایی. آنجا بود که من دیدم این بچه ها چه شرایط سختی را میگذرانند.
- باتلاق خیلی روان بود و آب تا سینه آدم میرسید. چولان ها به قدری کوتاه بودند که اگر به حالت عادی در قایق می نشستیم تو دید عراقی ها قرار میگرفتیم. به همین خاطر بچه ها مجبور بودند روی قایق ها خم بشوند و حرکت کنند. از طرفی منطقه پر از جانوران مختلف بود. همان روز وقتی جلو میرفتیم چشمم به افعی خورد که روی یک تکه یونولیت چمبره زده بود. افعی متوجه ما شد و سرش را بلند کرد. وقتی به من نگاه کرد، دیدم چشمان بزرگ وحشتناکی دارد که حتی از چشمهای جغد هم بزرگتر است.
- موقعی که رد میشدیم گردنش را کشید بالا و به طرف ما حمله کرد. در همین موقع حسین با یک تیر آن را کشت.
- وقتی از شناسایی برگشتیم و من پایم را روی خشکی گذاشتم، احساس عجیبی داشتم. سوزش خاصی تمام بدنم را در بر گرفته بود و علتش هم وضعیت آن باتلاق بود. حسین و بچه ها شبها در این باتلاق که پر از وحشت و اضطراب بود، راه می رفتند و فعالیت میکردند.
- یکی از کارهای بسیار مهم و در عین حال عجیبی که آنها انجام دادند درست کردن آبراه بود. کاری که در طول جنگ بی سابقه بود.
- آنها شب تا صبح می رفتند و با داس چولان ها را زیر آب می بریدند تا بتوانند مسیر حرکت قایق ها را باز کنند. آن هم نه یک متر و ده متر، بلکه چیزی حدود چهار کیلومتر. چنان با عشق و علاقه کار می کردند که اگر کسی از نزدیک شاهد فعالیتهایشان نبود فکر می کرد آنها در بهترین شرایط به سر میبرند. آنچه برایشان مهم بود موفقیت در انجام مأموریت بود. و وقتی کار به نحو احسن انجام میشد، شادی در چهرهشان موج میزد. شادی که ما را هم خوشحال می کرد.(سردار سلیمانی)
▪️زمان عملیات خیبر بود. بچههای اطلاعات عملیات در قرارگاه زرهی مستقر بودند.
- حسین یوسف الهی به همراه تعدادی از مجاهدهای عراقی برای شناسایی به خاک عراق میرفتند. یکی از مجاهدها یک لباس بلند عربی به حسین داده بود تا وقتی که به مأموریت میروند راحت شناسایی نشود. حسین وقتی آن لباس را پوشیده بود به شوخی می گفت: ببینید بالاخره عرب هم شدیم.
- صبح زود بود. هر کدام از بچه ها مشغول کاری بودند. آن روز نوبت شهرداری من و محمد شرفعلی پور بود. دوتایی مشغول آماده کردن صبحانه بودیم، که ناگهان هشت هواپیمای عراقی بالای سرمان ظاهر شدند. تا آمدیم به خودمان بجنبیم و کاری بکنیم هواپیماها بمب های خود را ریخته بودند. بیشتر این انفجارات پشت خاکریز جفیر بود.
- اما با همیشه فرق میکرد. سر و صدای انفجارات قبلی را نداشت و مانند همیشه آتش و ترکش زیادی هم به اطراف پراکنده نکرد. خیلی عجیب بود. در همین موقع اکبر شجره، یکی از بچههای اطلاعات را دیدم که به سرعت میدوید و فریاد می زد شیمیای شیمیای. بچه ها فرار کنید شیمیایی زدند.
- تا آن روز به چنین موردی برخورد نکرده بودیم. برای اولین بار بود که عراق از سلاح های شیمیایی استفاده می کرد و بچه ها هنوز آشنایی زیادی با آنها نداشتند.
- وسایل را رها کردیم و به داخل محوطهٔ باز قرارگاه دویدیم. در همین موقع حسین را دیدم با همان لباس عربی. مشغول هدایت بچهها بود. پشت لندکروز ایستاده بود و بچهها را صدا می کرد تا سوار شوند. می خواست نیروها را تا آنجا که امکان دارد از محدودهٔ آلوده دور کند.
- همه بچه ها لباس نظامی به تن داشتند و با پوتین بودند، اما حسین با لباس آزاد و گشاد عربی، و این باعث میشد بیشتر در معرض مواد شیمیایی قرار بگیرد.
- گاز به سرعت در منطقه منتشر شده و همه را آلوده کرده بود. وقتی بچه ها به عقب آمدند اکثراً شیمیایی شده بودند. اما وضعیت حسین به خاطر همان لباس، بدتر از همه بود. خصوصاً پاهایش تا کشالهٔ ران به شدت سوخته بود. (تاجعلی آقا مولایی)
◽من هم شیمیایی شده بودم. اما نه به اندازهٔ حسین، همه مجروحین را با هم به عقب منتقل کردند و با یک هواپیما به تهران فرستادند. حدود ده پانزده نفر از بچهها با هم بودیم. حالمان خوب نبود و ضمناً چشمانمان