* یعنی تقریبا 2 سال پس از ماموریت اول.
بله. آقای اسدی که ما را دید، خیلی تحویل گرفت و خوش آمد گفت. پرسیدم باید چه کار کنم؟ گفت میخواهیم توپخانه اینجا را راه اندازی کنیم. بعد گفت اول شما یک دوری در صحنه سوریه بزن تا وضعیت دستت بیاید و بعد کار را شروع کن.
من را به «ابو محمد» سپرد که آن موقع فرمانده «حماه» بود و میخواست با یکی دیگر از دوستان به منطقه برود.
بخشی از جاده اصلی اتوبان دمشق به حمص در دست مسلحین بود. برای همین قسمتی از راه را از مسیرهای فرعی رفتیم تا به حمص رسیدیم و از آنجا به حماه رفتیم.
همان شب اول در حماه، «حسین بادپا» را دیدم که به او «حسین کرمونی» میگفتند. ابومحمد کار داشت و برای همین به من گفت با حسین [بادپا] برو تا مناطق را به شما نشان بدهد. او هم من را به خطوط مقدم برد و جاهای مختلف را نشانم داد. بسیاری از مناطق، روستاها، خانهها و خیابانها ویران شده بودند.
این مناطق قبل از آن دست مسلحین بود. حسین میگفت شخصی به نام «عقید [سرهنگ] سهیل» اینجا را با توپ و تانک پس گرفته است.
* سهیل حسن معروف؟
بله. آن موقع هنوز اینقدرمعروف نبود. بعدا شهرت پیدا کرد.
حسین بادپا سپس من را به منطقهای به نام «تل زین العابدین» و جاهای دیگر برد و در یکی از همین مناطق گفت سر «عبدالله اسکندری» را اینجا از بدنش جدا کردند. او در جریان یک درگیری بر روی یکی از تپههای آنجا محاصره شده بود و او را گرفتند و وقتی فهمیدند پاسدار است سرش را بریدند و بالای نیزه کردند و فیلمش را هم در فضای مجازی گذاشتند تا به همه جهان بگویند که وقتی ما پاسداری را بگیریم این گونه سرش را میبریم. بعدها خیلی تلاش شد تا پیکر او را پس بگیرند ولی موفق نشدند.
یکی دو روز در حماه گشتیم و بعد از آن از جاده حماه به اثریا به سمت «اثریا» رفتیم. در مسیر دیدم کنار جاده یک اتوبوس سوخته است. مسلحین این اتوبوس را شب گذشته با بستن جاده گرفته بودند، هر چه دولتی، نظامی و علوی در آن بود را سربریدند و اتوبوس را آتش زدند و رفتند.
به اثریا رسیدیم. فرمانده آنجا میگفت حاج قاسم ما را به اینجا آورده تا به سمت «دیرالزور» و «رقه» برویم که حدود 300 کیلومتر است و رفتن به آنجا محال به نظر میرسید.
دو سه شب در اثریا و در چادرها بودیم. بچههای فاطمیون هم نگهبان بودند و هر آن ممکن بود دشمن آنجا را بگیرد و سرمان را ببرند. من هم برای اولین بار بود که آنجا میرفتم.
کارمان که تمام شد، ابومحمد از حماه آمد و ما را به «حلب» برد که با فرماندهاش رفیق بودیم. مسئول دفتر فرمانده حلب گفت الان نیست و به «شیخ نجار» رفته که خط درگیری بود.
به شیخ نجار رفتیم. دیدیم اوضاع خیلی خراب است و همه جا ویران شده. برای رفتن به حلب، باید از یک مسیر طولانی میرفتیم که یک ساعت و نیم طول میکشید، در حالیکه مسیر اصلی 10 دقیقه بود ولی نمیشد از آنجا رفت. آنجا (...) را دیدم که در خط به شدت درگیر بود.
همزمان انفجارهایی را میدیدم که شبیه توپ بود ولی توپ نبودند. سوال کردم اینها چیست؟ گفتند مسلحین کپسولهای گاز 11 کیلویی را پر از ساچمه و تکههای آهن و میخ و... میکنند و با یک وسیله دستساز پرتاب میکنند. اسمش را هم «جهنمی» گذاشته بودند. این جهنمیها یا عمل نمیکرد یا وقتی منفجر میشد پدر درمیآورد.
دو شب در حلب ماندیم و در خطوط دوری زدیم و توپخانه آنجا را که یکی از دوستان ما فرماندهاش بود، بررسی کردیم. یک سری به او زدیم و بعد به حماه برگشتیم و یکی دو شب بعد هم برگشتیم به دمشق. 10 روز این بازدیدها طول کشید.
ادمین تبادلات.ایتا
@mousavi515
کانال ایتا
@shahidmostafamousavi
کانال استیگرشهدا.عکس نوشته ها
@shahidaghseyedmostafamousavi
گروه
https://eitaa.com/joinchat/2436431883C549b63c545
امروزفضیلت زنده نگه داشتن یادشهداکمترازشهادت نیست
مقام معظم رهبری
** اولین عملیات در شیخ مسکین
آقای اسدی مرا دید و پرسید چه کردید؟ گفتم ما دورهایمان را زدیم و بررسیهایمان را هم کردیم. گفت آماده شوید که قرار است در «شیخ مسکین» عملیات کنیم.
* در جنوب
بله شیخ مسکین در جنوب دمشق است.
حاج قاسم هم آمد. من را که دید خوشحال شد. گفت حاج محمود چه خبر؟ چه میکنی؟ گفتم آمدم توپخانه اینجا را راه اندازی کنم. گفت خوبه. کاری هم کردی؟ گفتم بررسیهایی کردم. گفت حالا الان که قرار است در شیخ مسکین عملیات کنیم، چه کردی؟ گفتم ارتش سوریه تعدادی توپ دارد، هماهنگ کردم که من به دیدگاه بروم و از آنها درخواست آتش کنم و آنها هم به من جواب دهند؛ ولی به شرط اینکه مهماتشان را من بدهم.
گفت مهمات داری؟ گفتم نه. گفت حالا میخواهی چه کار کنی؟ گفتم بگویید بیاورند. من آنجا نه ماشین داشتیم، نه موتور و نه نیرو. مقداری مهمات جور کرد و به ما داد و ما هم در اختیار ارتش قرار دادیم و دانه شمار از آن گلوله میگرفتیم؛ یعنی ما به ارتش سوریه گلوله دادیم و گفتیم همین قدر که درخواست میکنیم برای ما بزنند.
«ابوحسین» [سردار رحیم نوعی اقدم] میخواست در شیخ مسکین عملیات مشترکی با ارتش سوریه انجام دهد
و شیخ مسکین را بگیرد.
یادم هست اولین بار حاج قاسم برای شناسایی به همراه شهید «اللهدادی» که آن زمان مسئول عملیات سوریه بود، به شیخ مسکین رفت.
به آقای الله دادی گفتم حاج قاسم را برای شناسایی نبر، آنجا هنوز آلوده است و پاکسازی نشده. گفت من چه کار کنم؛ من او را نمیبرم او من را میبرد. گفتم خب بگو نمیشود؛ گفت گوش نمیدهد.
من هم خواستم همراهشان بروم که حاج قاسم اجازه نداد. من، آقای اسدی و چند نفر دیگر در آنجا ماندیم و حاج قاسم خودش با شهید الله دادی و یکی دو نفر دیگر برای شناسایی رفتند و برگشتند.
این اولین عملیات ما در شیخ مسکین بود که البته خیلی هم موفق نبود و کار خاصی نکردیم. البته چیزی هم به آن صورت نداشتیم؛ نه توپخانهای که آتش خوب بریزد و نه حتی نیروی خوبی که بتواند عملیات کند.
** همه چیز را از دست رفته میدیدم
* بعد از این که در سوریه دورتان را زدید و شهرهای مختلف را این بار خیلی دقیقتر و مفصلتر از بار اول (دو سال پیش) دیدید، برآوردتان چه بود؟ اوضاع را چطور ارزیابی کردید؟
خیلی سوال خوبی کردید. واقعیتش این بود که همه چیز را از دست رفته دیدم. اوضاع سوریه خیلی خراب بود. هنوز اتفاق خاصی از طرف ما نیفتاده بود. البته یک سری کارهایی کرده بودند ولی حضور ما در حد مستشاری بود. اینطور نبود که مثلا نیروی زیادی آورده باشند و نیروهای ما وارد عمل شوند. هرچند همین تعداد نیروی کم هم روحیه ارتش سوریه را بالا برده بود.
هنوز روسها هم نیامده بودند. در دمشق هم تعدادی در اطراف حرم حضرت زینب(س) بودند و در آنجا و فرودگاه امنیت را برقرار کرده بودند اما کار خاصی انجام نشده بود.
* برآوردتان را به کسی هم گفتید؟
نه. مدل فرماندهی ابو احمد (سردار اسدی) این نبود. او من را به سوریه آورده بود تا توپخانه راه بیندازم. به من هم گفت اگر چیزی لازم داشتی بگو.
یک روز حاج قاسم در دمشق جلسهای برگزار کرد و گفت ما باید در جنوب دمشق یک عملیات موفق با سبک و سیاق 8 سال دفاع مقدس انجام دهیم. سپس به ایران رفت و از حضرت آقا اجازههای لازم را گرفت. حاج قاسم همه کارها را با حضرت آقا هماهنگ میکرد. وقتی برگشت خیلی خوشحال بود. تعدادی از نیروهای پاسدار را هم با خودش آورد و به ما گفت شما هم نیرو بیاورید.
ما هم تعدادی نیرو آوردیم. اولین بار 3 نفر از دوستان و چند نفر دیگر از توپخانه و لشکر 17 علی بن ابیطالب(ع) و لشکر امام حسین (ع) به کمک من آمدند.
در اولین قدم، یک آموزشگاه راه اندازی کردیم و نیروها را آموزش دادیم. روزها به پادگان ارتش میرفتیم، آموزش میدادیم و سپس برمیگشتیم و شبها نیروها عربی یاد میگرفتند و همزمان کار با توپهای ارتش سوریه را هم آموزش میدیدند. ارتش سوریه تعدادی توپ به ما داده بود و ما با همانها 2 گردان توپخانه برای عملیات راه انداختیم.
حاج قاسم به من گفت تعدادی از بسیجیهای دمشق را بگیر و آموزش بده. آنها را آوردیم و آموزش دادیم. تعدادی هم از بچههای فاطمیون (نیروهای افغانستانی) را به ما دادند. خلاصه این 2 گردان را سر و سامان دادیم و خود حاج قاسم هم مدام نظارت میکرد.
یک روز پرسید توپخانهات آماده است؟ گفتم بله. زمستان سال 1393 بود. یک عملیات طراحی کرد که طی آن باید ما زیر دید اسرائیلیها در ارتفاعات جولان، به جنوب دمشق میرفتیم و آنجا عملیات میکردیم و تعدادی هدف را که معلوم شده بود، میگرفتیم.
عملیات شروع شد. من هم شناسایی و انتخاب و اشغال موضع را انجام دادم. نیروها پای توپها رفتند و برایمان از ایران هم مهمات آوردند. ارتش سوریه فقط توپ داد و مهمات نمیداد و میگفت توپ از من، بقیه از شما.
پایان قسمت اول کانال جوانترین شهید مدافع حرم سید مصطفی موسوی ایتا @shahidmostafamousavi
📷 تصویری از مدرک تحصیلی شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی
@shahidmostafamousavi
🍃🌹پسرک فلافل فروش🌹🍃
#قسمت_پنجاه_و_پنجم
💟ايام حضور هادي در نجف به چند دوره تقسيم مي شود.
🌟حالات و احوال او در اين سه سال حضور او بسيار متفاوت است.
⭕ زماني تلاش داشت تا يك كار در كنار تحصيل پيدا كند و درآمد داشته باشد.
🔗كار برايش مهيا شد، بعد از مدتي كار ثابت با حقوق مشخص را رها كرد و به دنبال انجام كار براي مردم و به نيت رضاي پروردگار بود.
🔲هادي كم كم به حضور در نجف و زندگي در كنار اميرالمؤمنين علي بسيار وابسته شد.
✴وقتي به ايران بر مي گشت،نمي توانست تهران را تحمل كند. انگار گمگشته اي داشت كه مي خواست سريع به او برسد.
📌ديگر در تهران مثل يك غريبه بود. حتي حضور در مسجد و بين بچه ها و رفقاي قديمي او را سير نمي كرد.
🔆اين وابستگي را وقتي بيشتر حس كردم كه مي گفت: حتي وقتي به كربلامي روم و از حضور در آنجا لذت مي برم، دلم براي نجف تنگ مي شود.
♦مي خواهم زودتر به كنار مولااميرالمؤمنين برگردم.
🔵اين را از مطالعاتي كه داشت مي توانستم بفهمم.
❇هادي در ابتدا براي خواندن كتاب هاي اخلاقي به سراغ آثار مقدماتي رفت.
📒آداب الطالب آقاي مجتهدي را مي خواند و...
📚برگرفته از کتاب شهید هادی ذوالفقاری
️❣❤️❣❤️❣❤️
❣❤️❣❤️❣❤️
✍ ادامه دارد ...
ادمین تبادلات.ایتا
@mousavi515
کانال ایتا
@shahidmostafamousavi
کانال استیگرشهدا.عکس نوشته ها
@shahidaghseyedmostafamousavi
گروه
https://eitaa.com/joinchat/2436431883C549b63c545
امروزفضیلت زنده نگه داشتن یادشهداکمترازشهادت نیست
مقام معظم رهبری
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴مرحوم آیت الله مصباح یزدی واقعا مرید رهبری بودند
❤️کلیپی از ارادت خاص ایشان به ولایت و رهبرمعظم انقلاب
@shahidmostafamousavi