🌕
#هدیه_جمعه
#حاجت_روایی
🔴🔵 ختم بسیار مجرب آیة الکرسی
🌺 در کتاب جواهر مکنونه آمده است که مرحوم مجلسی اول در شرح بر کتاب فقیه حدیثی از اهل بیت آورده که در شدائد و سختی ها و در امور مهم و عظیم ۱۲ مرتبه قرآئت آیه الکرسی باعث دفع و رفع شدائد و بسیار نجات بخش است و بعد فرموده اند که من مضمون این حدیث شریف را بارها تجربه کرده و آزموده ام و تخلف ندیده ام.
📚 کتاب هزار و یک ختم/ ختم ۲۲۴
🆔 @Hadise_akhlag_m
🔴 #تلنگـــــــر
❢❢شاگرد:
استاد چه کار کنم که خواب امام زمان (عج)رو ببینم؟
◁ استاد:
شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.
❢❢شاگرد:
استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم. خواب میدیدم بر لب چاهی آب مینوشم. کنار نهر آبی در حال خوردن هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...
◁استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی.تشنه امام زمان(عج)بشو تا خواب امام زمان (عج)ببینی...
@Hadise_akhlag_m
چه خبر در صدا و سیما هست؟
آنکه نقدی پذیرد آیا هست؟
سال ها رد مهره های نفوذ
به چه علت چرا در آنجا هست؟
در کانال سه پس شبی دیدم
یک مسابقه نیز برپا هست
مجری آن مسابقه مهران
رجبی هست و آنچه پیدا هست
میزی و بانوان چشم بسته
روی میز موش و مار مهیا هست
زن کند دست داخل جعبه
که ببیند چه جانورها هست
بارها جیغ و داد می زند او
ملتی نیز در تماشا هست
یک زنی جیغ و داد هی بکشد
رد پای نفوذ هویدا هست
تا که کم کم حیای زن ها را
بشکند پس وظیفه ما هست
نهی منکر کنیم به تلویزیون
این چه برنامه و چه اجرا هست
مجری اش گرچه آدم خوبی است
ولی آن کار زشت و بی جا هست
📝 علی شیرازی
l🚩السلام علیک یا أباعبدالله 🇮🇷
✫⇠#خاکریز_اسارت(۲۲۰)
✍نویسنده:آزاده قهرمان،رحمان سلطانی
💢قسمت دویست و بیستم:سرطانی به اسم حسین مجید
♦️مدتی که گذشت و داشت اوضاع عادی میشد ، از حجم کتک و اذیتها کاسته شد و لفته و بقیه نگهبانها، علیرغم همه مشکلاتشون مقداری آروم و قابل تحمل شده بودن، با سرطانی به اسم گروهبان حسین مجید، مواجه شدیم.
🔹️حسین مجید از نگهبانهای تکریت یازده بود و به خاطر قد کوتاه و شکم گنده و هیکل بی قوارهاش خود عراقیها هم مسخرهش میکردن. انگار همیشهی خدا نه ماهه حامله بود. هر روز سهمیهش شده بود یه سیلی که وقت بیرون رفتنمون از اتاق به همه میزد. البته به جای کف دست، دستشو مشت میکرد و چون قدش کوتاه بود و اکثر بچههای ما بلند قد بودن برای اینکه بتونه مسلط باشه، میرفت رو یه بلندی و با تموم قدرت میکوبید تو صورت بچهها. درد و سنگینی این مشت از لگد یه الاغ نر هم بیشتر بود و ضرب دستش اونقدر سنگین بود که گاهی یه نفر پرت میشد و سرش گیج میرفت.
🔸️یه بار منخواستم زرنگی کنم و کمتر به فک و صورتم فشار بیاد. اومدم دندونام رو محکم به هم فشار دادم. فکر میکردم این جوری بهتره.ولی وقتی کوبید تو صورتم هر دو ردیف دندونام به هم خوردن و نزدیک بود بریزن تو دهنم. تا چند روز فک بالا و پایینم بخاطر اون ضربه و ندانم کاری خودم درد میکرد و درس عبرتی برام شد که دیگه وقت مشت و سیلی خوردن دندونام رو روی هم فشار ندم.
💥شکر خدا مدتی بعد اون ملعونِ عقدهای رفت و ما از سهمیه روزانه سیلی و مشتِ تو صورت معاف شدیم. با رفتن حسین مجید و کمی مهربان شدن لفته و بقیه نگهبانها ، علیرغم تنگی جا و گرما به تدریج و بصورت محدود و دو سه نفره برخی کلاسها رو شروع کردیم و خودمون رو با برنامههای مفید سرگرم میکردیم.
🔸️یکی از مشغولیت بچه ها حفظ و مرور قرآن و کلاسهای ترجمه و تفسیر قرآن و زبان انگلیسی بود. من و یه نفر دیگه از مسعود ماهوتچی که دانشجو بود و تسلط خوبی به زبان انگلیسی داشت، خواهش کردیم برامون کلاس مکالمه زبان بذاره و اونم قبول کرد و تا وقتیکه تو ملحق بودیم، مرتب تمرین مکالمه میکردیم و گاهی هم با عبدالکریم مازندرانی و محمد خطیبی مباحث حوزوی رو#مباحثه میکردیم...
☀️#نسال_الله_منازل_الشهدا
ایتا
🌎 @shahidmostafamousavi
سروش
https://splus.ir/joingroup/HOKBJShtu8yPz4QRleG0U9mk
splus.ir/900404shahidmostafamousavi
روبیکا
https://rubika.ir/joing/DBAHAGAG0BZAYBPVVJUXCKDXLZRDUNWV
╰━━🌷🕊🌼🕊🌷━━╯
حسن عبدی (ابوتراب):
سِبیل چخماخی۰۰۰
داستان دنباله دار من و مسجد محل
قسمت پنجاه و دوم
ناصر گفت : تُو این آب و هوا اصلا" مگه سرما گِیر می یاد که آدم بخورتش ، تو سرما رو به من نشون بده خودم قلفتی قورتش میدم ، بعد اشاره کرد به علی َ و گفت : ببین تُو رو خدا ، از گرما عرق کرده ، میگه سرما می خورم ، علی تو با اون قد بلندت شبیه باد نماهای اداره هوا شناسی شدی ، تو رو خدا وقتی میری حموم ، یه دو ساعتی بشین تُو آفتاب ، شاید با خشک شدنت یه کم آب بری ُ و کوتاه بشی ، اصلا " تو حق ِ من رو خوردی ، تو انقدر دراز ، من اینقدر کوتاه ، آخه خدا جون ، به کِی دردم رو بِگم ، همه زدیم زیر خنده ، جمشید گفت : وای عزیزم ، گُلم ، به خودم بگو ، میخرم برات ، ناصر پرسید : چی رو ؟ جمشید خندید ُ و گفت : قد دراز رو ، همه خندیدیم شاید واسه همین ناصر واسه جمشید تُو عکس شاخ گذاشت ، آخرین نفر تُو عکس معلم خوبمون آقای قلعه قوند بود ُ و با اون خنده زیباش داشت به ماها نگاه می کرد ُ و لبخند می زد۰۰۰۰ حاج آقا قلعه قوند یه نگاهی به من انداخت ُ و گفت : حسن جان ؟ دوتامون هم پیر شدیم ، گفتم : (سَبو شکست ُ و پیاله واژگون افتاد ُ و مِی به ما نرسید)(دریغ زِ یاران جا ماندیم ُ و نوبت به ما نرسید) ، قطره اَشک غلطید روی گونه ام ، آقای قلعه قوند ادامه داد(یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور)(کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور) ، میثم یه نگاهی به ما کرد ُ و گفت : راستی حاج آقا کِی به بچه میگی که بیان من ببینمشون ، حاج آقا گفت ، ان شاء الله به زودی ، آخه هر کدومشون رفتن یه جا ، جمع کردنشون مثل این عکس یه جا خیلی سخته ، میثم یه نگاهی به من انداخت ، من خنده تلخی کردم ، میثم پرسید چیه ، اتفاقی افتاده ؟ به نظرم شما یه چیزی رو از من پنهان می کنید ، من سریع موضوع رو عوض کردم ُ و گفتم راستی میثم تو یه قولی به من داده بودی یادته ، گفت نه کدوم قول ، گفتم : قول داده بودی بهم بگی چطور با محمد آشنا شدی ، میثم یه نگاهی به چهره محمد تُو عکس انداخت ُ و گفت : خوب آره ، ولی الان وقتش نیست ، من ُ و آقای قلعه قوند برای اینکه میثم موضوع بچه ها رو پیگیری نکنه اصرار کردیم که قضیه آشنایش با محمد رو واسمون تعریف کنه ، میثم گفت : اسفند سال ۱۳۶۶ وقتی حاج عمران عراق بودم ، به من ماموریت داده شد تا برای گذروندن یه دوره فشرده یک ماهه برگردم تهران ، و در مقعر لشگر بیست و هفت حضرت محمد رسول الله(ص) این دوره رو ببینم ، خودم دلم نمی خواست منطقه جنگی رو ترک کنم ، ولی دوره در باره روابط عمومی و نحوه ارتباط صحیح با رزمندگان بود ، یه هفته بود که تُو تهران آموزش میدیدیم ، یه روز استادمون گفت بهتر برای درک درست دورس بعد از ظهرها پس از اتمام کلاس با گروه عیادت خانواده رزمندگانی که تُو جبهه حضور دارن ، یه سری به پدر و مادرها و خانواده رزمندگان بزنیم ، از قضا اون روز وقتی از مسئول گروه عیادت پرسیدم کجا قراره بریم ، گفت یه جای خوب ، به یکی از محله های قدیمی تهران بزرگ ، به جایی که یه روزی در زمان قاجار نزدیک ترین ده و آبادی به دروازه قزوین بزرگترین دروازه از دروازه های شهر قدیمی تهران بوده یعنی بریانک جایی که در اون دوتا امامزاده معروف تهران قرار گرفته و بزرگترین راه ورودی قافله ها و تُجّار از غرب به تهران بوده ، قدیمی ترین کارخونه جوراب بافی در زمان گذشته در اون ساخته شده و پر از باغ های تُوت ُ و گردو و اَناره ، و نَهر فیروز آباد از اونجا رد میشه ، نزدیک رودخونه کَنِه و سر مسیر حرکت به قزوین و ساوه و همدان و غیره ، وای مسئول گروه عیادت خانواده رزمندگان یه گزارش کامل به من داد ، وقتی به بریانک رسیدم ، چشمم افتاد به یه امامزاده ، پرسیدم این امامزاده اسمش چیه ، همراهمون گفت : این امامزاده معصوم علیه السلامه که در چهارده سالگی به شهادت رسیده ، از دور سلام دادم تا حالا تُو تهران انقدر باغ و پارک یه جا ندیده بودم ، تعجب کردم به جای اینکه بریم داخل خیابون یا کوچه ، ما رو بردن وسط یکی از پارک ها که یه خونه قدیمی و زیبا که خودش شبیه یه باغ بود درونش قرار داشت ، پرسیدم اینجا خونه کیه و چرا از پارک جدا شده ، درب بزرگ زیبایی داشت ، من رو یاد قلعه های قدیمی انداخت ، مسئولمون گفت اینجا خونه والدین یه رزمنده به اسم محمد جمال عشقیه ، اومدیم تا زنگ درب رو بزنیم ، یه هو یکی با صدای کُلفتی گفت : بفرمائید ، داداشا ، با کِی کار دارن ؟ برگشتم نگاه کردم دیدم ، یه آقایی حدود چهل ساله ، با کت و شلوار مِشکی ، پیرهن سفید یقه خرگوشی ، کلاه شاپکو لبه دار و یه سبیل چخماقی با یه جفت کفش لبه باریک وِرنی ، در حالی که یه دستمال یزدی تُو دستشه ، داره ما رو به دقت برانداز میکنه ، پرسید با کسی کار داشتید یا راه گم کردید ؟ مسئولمون تا اومد جواب بده یه خانمی از پشت در گفت : کِیه ؟ لوطی صالح ، شمائید ؟ تا گفت لوطی صالح ، تعجب کردم ، چقدر این اسم۰۰۰
اد
وصفنار۰۰۰
داستان دنباله دار من و مسجد محل
قسمت پنجاه و سوم
۰۰۰تا گفت لوطی صالح ، تعجب کردم ، چقدر این اسم واسم آشنا بود چقدر این اسم رو از پدر خدابیامرزم شنیده بودم ، همیشه می گفت : من یه دوست خوب داشتم و اون هم لوطی صالح بود ، خوب به خودم گفتم شاید تشابه اسمی باشه ، درب خونه باز شد ، یه خانم چادری ، با صدای مهربونی پرسید ، لوطی ، شمائید ، تاج سرم ، عزیزم ؟ بعد تا چشمش به ما چند نفر افتاد ، مثل کسی که برق گرفته باشدش ، برگشت ُ و پشت درب قائم شد ، یه هو لوطی گفت نترس زن ، من اینجام ، نترس ضعیفه ، باکت نباشه ، لرز نکن ، بهشون نمی یاد از مامورای شهرداری باشن ، نترس عزیزم ، لوطی صالحت اینجاست ، بعد گفت چند نفر به یه نفر ، خوب همه ما لباس شخصی تنمون بود سه تا آقا بودیم ُ و دوتا خانم ، لوطی پرسید ، ایندفعه زنم که با خودتون آوردید ، ببینم شما چرا روتون کم نمی شه ، این بر و بچه های شهرداری چرا انقدر سیریشن ، بی بی ، ببین اینا همون هایی هستن که دفعه قبل اومدن ، تا دل و رودشون سفره کنم وسط پارک تا عبرت بشه واسه بقیه ، بی بی دوباره خودش رو نشون داد ُ و ما رو برانداز کرد ُ و گفت : نه لوطی اینا اونا نیستند ، لوطی با صدای کُلفتی پرسید پس کِی ین ؟ رو کرد به ما گفت : شوما چی کاره اید ؟ مسئولمون سریع جواب داد ما از طرف سپاه پاسداران اومدیم خدمتون ، در رابطه با آقا محمد ، پسرتوت ، وای تا گفت آقا محمد پسرتون ، یه دفعه لوطی صالح وا رفت ُ و با صدای آرومی پرسید ؟ اتفاقی افتاده ؟ شهید شده ؟ بی بی یه دادی کشید ُ و غش کرد ، اون دو تا خانم سریع رفتن سُراغ بی بی ، یکی از خانم ها سریع جعبه شیرینی رو نشون داد ُ و گفت ، نترسین ما اومدیم حال و احوالی از شما بپرسیم ، حال آقا محمد خوبه ، نترسین ، تُو رو خدا ، لوطی صالح یه نفس راحتی کشید و گفت : بی بی حال محمد خوبه ، اینا اومدن بگن که حالش خیلی خوبه ، بچه ام سُر ُ و مُور ُ و گُنده اس ، باکِت نباشه تُو رو خدا ، یه لیوان آب قند دادیم به بی بی ، یه نگاهی به داخل حیاط انداختم ، یه باغچه قشنگ ُ و زیبا ، با گُل های رنگ ُ و وارنگ ، دو تا تخت چوبی با چند تا پشتی ترکمنی ، یه سماور بزرگ مِسی که در حال قُل قُل کردن بود ، یه قوری چینی که روش عکس ناصرالدین شاه با اون سبیل درازش نقاشی شده بود ، تُو بالکن دو تا میل زورخونه سنگین بود ، به نظرم هر کدوم ده کیلو می شد ، کنار سماور تُو بالکن یه رادیو لامپی قدیمی روشن بود ُ و داشت مارش جنگ می زد ، بی بی وقتی حالش کمی بهتر شد تعارف کرد هممون نشستیم رو تخت های چوبی واسمون چایی ریخت ، مسئولمون گفت ، ما خدمتون رسیدیم تا هم یه حالی ازتون بپرسیم ، هم یه عکس و آخرین نامه آقا محمد رو بهتون برسونیم و اگر نیاز یا درخواستی دارین بشنویم ، چشمم افتاد به زیر سایه بون بالکن دیدم چند تا تابلو عکس قدیمی روی دیوار نصب شده ، با دقت از دور نگاه می کردم ، لوطی صالح که متوجه نگاه من شده بود گفت : عکس خدا بیامرز طِیب ِ با چند تا از رفقا ، گفتم میشه برم از نزدیک ببینم ، گفت آره جوون ، چرا نمیشه ، برو ، خندیدم ُ و گفتم ، رُخصت پهلوون ؟ خندید ُ و گفت فُرصت جوون ، دَمت ِ گرم ، زنده باشی ، معلومه که گُود دیده ایی ، گفتم خودم نه ، ولی بابای خدابیامرزم ، از بچه های هیت طیب بود ، یه هو لوطی صالح پرسید ، اسمش چی بود جوون ؟ گفتم اسمش ظفر بود ، بهش می گفتن (اوس جعفر) ، اوس جعفر کفاش ، یه هو لوطی پرسید اوس جعفر بازار کفاشا ؟ نزدیک پامنار ، نزدیک چهارسو ، گفتم بله ، خودشه ، داد زد دَمت گرم تو پسر داش جعفری ، داش جعفر خودم ؟ بلند شد منو بغل کرد ، بوسید ُ و گفت : داداشی فوت شده ؟ گریه ام گرفت ، گفتم بله تازه فوت شده ، هنوز سالش نشده ، لوطی رفت سُراغ قاب عکسها ، یکی شون رو از روی دیوار برداشت گفت : بیا بابا جان ، بیا جوونی بابات ُ و ببین ، رفتم جلو ، عکس رو گرفتم تُو دستم ، مرحوم طیب وسط وایساده بود گنارش یکی بود که من نشناختمش ، کنار اون به نظرم اومد که لوطی صالح وایساده کنار اون یه جوون گم سن و سال که یه پیشبند چرمی رو کردنش انداخت بود به من نگاه می کرد ، لوطی گفت ، این وسطی طِیبِه ، این دومی مداح هیت ، پدر خدابیامرز بی بی ، عیال بنده اس این آخری داش جعفر پدر شماست ، وای خودش بود ، بابام بود ، با اون نگاه جدی و مهربونش ، پرسیدم چه سالیه ، لوطی جواب داد ، فکر می کنم سَنه هزار و سیصد و چهل یا چهل و یک باشه ، خانم های همراه ما داشتن با بی بی صحبت می کردن ُ و یه فرمی رو پر می کردن ، مسئولمون ُ و راننده هم داشتن آدرس بعدی رو چک می کردن یه هو شنیدم راننده می پرسه ، وصفنار ، وصفنار دیگه کجاست ، بعد رو کرد به لوطی صالح ُ و پرسید ؟ لوطی شما وصفنار می شناسی ؟ لوطی گفت خوب آره کدوم وصفنار می خای ، آخه تُو تهرون دوتا وصفنار داریم ، یکیش حوالی میدون بهارستانه۰۰۰
ادامه دارد ، حسن عبدی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
♦️جواب شاپور بختیار نخست وزیر شاه به کسایی که میگن زمان پهلوی ایران داشت ژاپن میشد و از این حرفا ... 😂
🔹بفرستید برای کسایی که میگن زمان شاه همه چی خوب بود :)
🚨به لشکر سایبری قدس بپیوندید
https://eitaa.com/joinchat/542441666C7e7c280a3b