eitaa logo
کانال رسمی شهید امید اکبری
1.1هزار دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
40 فایل
اِلهی به #اُمید تو ♡.. "خیلی به حضرت رقیه ارادت داشت.." شهــــیدمدافـع‌وطـــن امیداڪبری🍃🥀 از شهدای حادثه تروریستی میلـاد: ۶۸/۱۰/۰۲ اصفهــان شهــادت: ۹۷/۱۱/۲۴ خاش_زاهدان ارتباط با ما: @shahidomidakbariii
مشاهده در ایتا
دانلود
حضرت ام البنین🖤 باید که‌در این همهمه‌ها تاب‌بگیریم تصویر شـب علقـمه را قاب بگیریم ای کاش که در روز قیامت لب کوثر از مـادر سـقـای حــرم آب بگـیـریم 🍃🌸 @shahidomidakbari
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى @shahidomidakbari
من مادران شهدای زیادی را زیارت کردم که بجد و با صدق واقعی می گفتند اگر ما ده تا فرزند هم داشتیم حاضربودیم در راه خدا بدهیم! دروغ نمی گفتند. احساس عزت و افتخار می کردند، به خاطر اینکه فرزندانشان در راه خدا شهید شدند. البته حق هم با آنهاست؛ همان طوری که عمه ی ما زینب کبری سلام الله علیها فرمود:ما رایت الا جمیلا.. مقام معظم دلبری 🌺کانال شهید امید اکبری🌺 👇👇👇 🌷 @shahidomidakbari 🌷
5.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍀 حتما ببینید🌹🌹 🔴قول و قرار شهید امید اکبری با بچه های هیئت فداییان حسین (علیه السلام) یادمون باشه امید همیشه هستش بینمون و تو هیئت کنارمونه 🇮🇷کانال شهید امید اکبری🇮🇷 👇👇👇 ❤ @shahidomidakbari ❤
مآ‌باڪسے‌رفیقــ‌شدیمــ:) ڪہ‌چهار تیڪہ‌استوخونہــ بآکسے‌رفیقــ‌شدیمــ ڪہ‌اسمش‌دوبخشهـــ گمنامـــ ولیـــ همینـــ‌رفیقـــ‌معرفتشــــ یہ دنـیآ‌استـــ💔 🌸🍃 @Shahidomidakbari
🌸ختم قرآن به نیابت از شهید🌸 قرائت جز ۲۱ به نیابت از شهید عزیزمون امید اکبری در گوشه دنج‌حرم مطهر علی ابن موسی الرضا(ع) هنوز ۳ جزء مونده..😔 🌺کانال شهید امید اکبری🌺 👇👇👇 🌷 @shahidomidakbari 🌷
امروز .. امید جانم یک سال گذشت.. ولی غمت همچنان تازه است😔 هم برای مادرت هم برای همسرت هم پسرت هم ما..😭😭 اخر میدانی باهم رفیقیم..😊 ۵ روز تا سالروز شهادت 💔شهید امید اکبری💔 رفیق عزیزم شهادتت مبارک باشه😘😘 قرارمون این باشه که سال دیگه کنار هم باشیم..😍 🌺کانال شهید امید اکبری🌺 👇👇👇 🌷 @shahidomidakbari 🌷
کانال رسمی شهید امید اکبری
🌸ختم قرآن به نیابت از شهید🌸 قرائت جز ۲۱ به نیابت از شهید عزیزمون امید اکبری در گوشه دنج‌حرم مطهر
شیـخ‌میگفت‌↯ حرمـ‌ امام‌رضا‌شفاستـ یکے‌شنید‌و‌گفت؟ +حرمش؟ باورڪن فقط دیدنِ طلاے گنبدش از دور شفاست:) ازاون‌ور‌یڪے‌داد‌زد‌و‌گفت: باورڪن‌ڪرڪره هاےبازارچہ ے راستہ‌ےِ حرممـ شفاست . . .🌱🥀 •🖐• 🌷@shahidomidakbari🌷
عسل‌است‌واز‌عسل‌شیرین‌تـر این‌را‌استـادمان‌امام‌حسین«عݪیہ‌اݪسلام» درڪربلا‌بہ‌مـاآموختـــ وچہ‌زیبا‌نوشتــ : •| شهیـد‌زارع‌الوانۍ |•
میگفت که... اگر دو چیز را رعایت بڪنی ، خدا را نصیبت می ڪند... یڪے پر تلاش باش و دوم اخلاص... این دو را درست انجام بدهے خدا شهـادت را هم نصیبت می ڪند...:)💔 "شهـید حسـن باقرے" 🍃🌸 @Shahidomidakbari
کانال رسمی شهید امید اکبری
🌸راز رضوان(زندگی نامه شهید عماد مغنیه)🌸 🍀قسمت اول🍀 🌷شوق زیارت۱🌹 ⏪مادر: من و 《حاج فائز》 پدر شهید،
🌸راز رضوان(زندگی نامه شهید عماد مغنیه)🌸 🍀قسمت دوم🍀 🌹شوق زیارت۲🌹 ⏪مادر: از آنجا که ما در 《بیروت》 و خانواده هایمان در جنوب لبنان ساکن بودند، همیشه به دنبال فرصتی بودیم تا به جنوب برویم و با اعضای خانواده دور هم جمع شویم. در یکی از همین فرصت های به دست آمده در پایان ماه رمضان، راهی جنوب شدیم تا برای روز عید فطر بتوانیم در کنار هم باشیم. در آن سفر《عماد》 که روز بیستم شعبان به دنیا آمده بود، فقط چهل روز داشت و در آغوش من بود. با هفت نفر از اقوام، سوار ماشین شدیم و به جاده زدیم. طولی نکشید که در بک منطقه کوهستانی تصادف کردیم. هم تعدادمان زیاد بود و هم اینکه در لحظات اولیه بعد از تصادف شوکه شده بودیم. نمی دانستیم چه کار باید انجام دهیم. بالاخره هر طور بود به خودمان آمدیم و از ماشین پیاده شدیم. زمان زیادی از پیاده شدن ما نگذشت که ماشین منفجر و یک پارچه آتش شد. واقعا عنایت خدا را میدیدیم. در تصادف کسی صدمه ندید و زمانی که بیرون آمدیم، ماشین منفجر شد!! ماشین سوخته را همان جا رها کردیم، سوار اتوبوس شدیم و تا جنوب رفتیم. پدربزرگم فردی بسیار متدین و روحانی بود. به طوری که در کل خانواده زبان زد بود همه برای او احترام خاصی قائل بودند. این پیرمرد اهل دل، به محض اطلاع یافتن از ماجرا، به عمادِ چهل روزه اشاره کرد و گفت:《 این بچه باعث نجات شما شد با وجودی که همین امروز، نماز صبح‌تان قضا شد، همه شما به برکت وجود این فرزند از این حادثه جان سالم به در بردید.》 با شرمندگی به هم نگاه می کردیم. او درست می گفت. متاسفانه آن روز نماز صبح همگی ما قضا شده بود. اشاره او به این موضوع برای من خیلی عجیب بود. به همین دلیل قسمت دیگر حرفش، از همان زمان در گوشم ماند؛ اینکه گفت همه ما به برکت وجود عماد نجات پیدا کردیم. یکبار در چهار سالگی عماد، وقتی تازه جهاد را باردار بودم؛ او و برادرش فواد را در روز عید، به شهربازی بردیم. همین که خواستم به فواد کمک کنم تا از ماشین پیاده شود، ظرف چند ثانیه عماد از مقابل چشمانم دور و گم شد. دست فواد را گرفتم و به دنبالش رفتم، نبود که نبود. نمی دانستم چه کنم‌. این بچه ممکن است کجا رفته باشد؟ از آنجا که لباس هایشان درست شبیه هم بود، به هرکس می رسیدم فواد را نشان می دادم و می پرسیدم که یک پسربچه درست مثل این ندیده اید؟ ولی کسی او را ندیده بود. یا متوجه اش نشده بود. آخر هم خودم پیدایش کردم. نزدیک محل برگزاری یک تئاتر عروسکی ایستاده بود. بلند گویی که دقیقا همان جا قرار داشت، خبر گم شدن پسربجه ای، که عماد بود را اعلام میکرد؛ ولی او غرق تماشا بودو متوجه نبود. از همان اول در مسائل هنری ذوق داشت. بچه خوب و حرف گوش کنی بود. کم حرف و خجالتی بود. بیشتر از آنکه حرف بزند، مشغول انجام کار می شد. یعنی از کودکی بیشتر اهل عمل بود تا حرف زدن. عماد هشت ساله بود که پدربزرگم از دنیا رفت. او عماد را خیلی دوست داشت. من بعد ها یقین کردم که لازم بود آن کودک زنده بماند. ادامه دارد.. 🌺کانال شهید امید اکبری🌺 👇👇👇 🌷 @shahidomidakbari 🌷