eitaa logo
شهید شو 🌷
4.1هزار دنبال‌کننده
18.7هزار عکس
3.6هزار ویدیو
69 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
💔 ✨ #قدیس ✨ #قسمت_هجدهم نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے و بہ آن دو گفتم: «حرف هایتان را شنیدم.
💔 ✨ نویســـنده: گفتم: «آنچہ گفتے از دل آشوبے و نگرانے هاے خودت بود؛ پرسیدم از ڪوفہ چہ خبر؟ از جنگ خونین بصره ڪہ جستہ و گریختہ چیزهایے بہ گوشم رسیده است.» گفت: «این حرف ها باشد براے بعد... علــے چندین نامــہ براے من نوشتہ ڪہ پاسخ آن ها را داده ام. نہ او حاضر است دست از سرم بردارد و مرا بہ حال خود بگذارد و نہ من حاضرم با او بیعت ڪنم.» گفتم: «پس در راه است و تو مـرا خواسته اے تا راهِ پیروزے را در جنگ با علــے نشانت دهم.» گفت: "بلــہ، جنگ با علــے است. علــے قدرتمندتر از ماست، اما ما قدرتے داریم ڪہ علــے ندارد و آن و است؛ ابـــزارے ڪہ در جنگ با علــے بسیار بہ ڪــار مےآید." پرسیدم: «علــے در نامــہ هایش چہ نوشتہ است؟ دقیقا بگو چہ جملاتے بہ کار برده است. از نامہ های او مے توان بہ هایش پے برد و مقصودش را شناخت.» معاویہ از جا برخاست، از تخت فرود آمد، از صندوقچہ ے ڪنار تختش، نامہ هاے نوشتہ شده بر پوست آهو را بہ طرفم گرفت و گفت: "این نامہ ها را با خودت ببر و با دقت بخوان. فردا بہ من بگو از آن ها چہ فہمیده اے و مقصود نہایے علــے چیست؟ » نامہ ها را از او گرفتم. معاویہ دستور داد ڪنیزڪان شراب و میوه بیاورند. ساعتے بعد هر دو مست بودیم و من از این ڪہ پس از آن، چہ ڪردیم و چہ گفتیم چیزے بہ خاطر نمے آورم. اینڪ ڪہ این مڪتوب را مےنویسیم، شب از نیمہ گذشتہ است. نامہ هاے علــے در اطرافم پراڪنده است. برخے از آن ها را چند بار خوانده ام. برخے از آن ها در واقع جواب نامہ هاے معاویہ است و معاویہ چہ قدر خــود را خوار نموده ڪہ با نوشتن نامہ به علــے پاسخ هایے گزنده و ڪوبنده دریافت ڪرده است. او خود را با ڪسے برابر دانستہ ڪہ در پیامبر جاے داشت؛ در حالے ڪہ فراموش ڪرده پدر و اقوامش و نیز خودش، جزء آخرین ڪسانے بودند ڪہ با فتح مڪہ توسط محمد ایمان آوردند. علــے در جایے از نامہ اش، با اشاره بہ همین نڪتہ نوشته است: «نامہ ے شما رسید. در آن نوشتہ اید ”خداوند، محمد را براے دینش برگزید و با یارانش او را تأیید ڪرد“. بہ راستے ڪہ روزگار چہ چیزهاے شگفتے از تــو بر ما آشکار ڪرده است! تو مےخواهے ما را از آنچہ خداوند بہ ما عنایت فرموده آگاه ڪنے و از نعمت وجود پیامبر باخبرمان سازي؟! داستان تو داستان ڪسے را ماند ڪہ خرما بہ سرزمین پر خرماے مےبرد یا استاد خود را بہ مسابقہ دعوت مےڪند... ای مرد! چرا در جایگاه واقعیات نمےنشینے؟ و ڪوتاهے هایت را بہ یاد نمےآورے؟ و بہ منزلت عقب مانده ات باز نمےگردے؟ برترے ضعیفان و پیروزے پیروزمندان در اسلام، با تو چہ ارتباطے دارد؟! تو همواره در بیابان سرگردان و از راه راست روے گردانے... ڪار مرا با عثمان بہ یادآوردے! ڪدام یڪ از ما، دشمنے اش با عثمان بیشتر بود و راه براے ڪشندگانش فراهم آورد؟ آن ڪسے ڪہ بہ او یارے رساند و از او خواست جایگاه خلافت رسول الله را حفظ ڪند و بہ ڪار مردم برسد، یا آن ڪہ از او یارے خواستہ شد و دریغ ڪرد؟ و بہ انتظار نشست تا مرگش فرا رسد؟... نوشتہ اے ڪہ ... ”بین من و تو جز شمشیر نیست“؛ در اوج گریہ، انسان را بہ خنده وا مے دارے! فرزندان عبدالمطلب را در ڪجا دیدے ڪہ پشت بہ دشمن ڪنند و از شمشیر بہراسند؟! من در میان سپاهے از بزرگان مہاجران و انصار و تابعان، بہ سرعت بہ سوے تو خواهم آمد. لشڪریانے ڪہ جمعشان بہ هم فشرده و بہ حرڪت غبارشان آسمان را تیره و تار مے ڪند، ڪسانے ڪہ لباس برتن دارند و ملاقات دوست داشتنے آنان ملاقات با پروردگار است. همراه آنان فرزندانے از دلاوران بدر و شمشیرهاے بنے هاشم مے آیند ڪہ خوب مے دانے لبہ ے تیز آن، بر پیڪر بــرادر و دایــے و جــد و خاندانت چہ ڪرد. 🌸🍃 رمان زیبای 🌸🍃 https://eitaa.com/aah3noghte/19645 این رمان رو از دست ندید☺️ ... 😉 ... 🏴 @aah3noghte🏴 @chaharrah_majazi
شهید شو 🌷
💔 ✨ #قدیس ✨ #قسمت_نوزدهم نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے گفتم: «آنچہ گفتے از دل آشوبے و نگرانے
💔 ✨ نویســـنده: با خودم فکر کردم چه احمق است این معاویه! با چه کسی می کند! آیا از این که علی گذشته های سیاه خاندانش را به رخش می کشد شرمسار نمی شود؟ آیا از این که علی او را تهدید به مرگ می کند نمی هراسد؟ چگونه می تواند با علی مقابله کند در حالی که در گذشته و حال، در میان عرب مردی چون على جنگ آور نبوده است؟! علی در پاسخ به تهدیدهای معاویه می نویسد: «چنان که یادآور شدی ما و شما دوست بودیم و خویشاوند؛ اما دیروز میان ما و شما بدان جهت جدایی افتاد که ما به اسلام ایمان آوردیم و شما کافر شدید و امروز ما در اسلام استوار ماندیم و شما پشت کردید... نوشته ای که... ”با گروهی از مهاجران و انصار به نبرد من می آیی“؛ اگر در ملاقات با من شتاب داری دست نگه دار، زیرا اگر من به دیدار تو بیایم سزاوارتر است همان شمشیری نزد من است که در جنگ بدر بر پیکر جد و دایی و برادرت زدم. به خدا سوگند می دانم تو مردی بی خرد و کوردل هستی. بهتر است درباره ی تو گفته شود، از نردبانی بالا رفته ای که تو را به پرتگاه خطرناکی کشانده و نه تنها سودی برای تو نداشته که زیانبار بوده، زیرا تو غیر از گمشده ی خود را می جویی و غیر از گله ی خود را می چرانی و را می خواهی که سزاوار آن و در شأن آن نیستی. چقدر بین گفتار و کردارت است! چقدر به عموها و دایی هایت داری! شقاوت و باطل، آنها را به انکار نبوت محمد و ادامه ی بت پرستی وا داشت، تو درباره ی کشندگان عثمان فراوان حرف زدی. ابتدا چون دیگر مسلمانان با من بیعت کن، سپس درباره ی آنان از من داوری طلب. اما آنچه تو از من می خواهی، چنان است که به هنگام گرفتن کودک از شیر او را ... ای معاویه! وقت آن رسیده که از حقایق آشکار پندگیری. تو با روش های باطل، همان راه پدرانت را می پیمایی، خود را در دروغ و فریب افکنده ای و به آن چه برتر از شان توست نسبت می دهی و به چیزی دست درازی می کنی که از تو بازداشته اند و هرگز به تو رسید... *** عصر بود. معاویه را زمانی دیدم که کمی مست بود. روی تخت نشسته بود و داشت با زلف کنیزکی بازی می کرد. تا مرا دید، قهقه ای زد. کنیزک کم سن و سال وحشت زده را نشانم داد و گفت: "بیا روباه پیر! آهویی برایت دارم." بعد دوباره خندید. گفتم: "وقتی خود ی شیری، به فکر آهوان نباش." معاویه کمی به خود آمد. کنیزک را بیرون فرستاد. مقابلش نشستم. گفت: "از کدام شیر حرف میزنی..." گفتم: "از شیری حرف میزنم که در جنگ بدر، بسیاری از بستگانت را درید و حالا منتظر است تا تو تصمیم بگیری؛ یا با او بیعت کنی یا بزودی دریده شوی." بعد نامه ها را از جیب قبایم بیرون آوردم، آنها را مقابل معاویه بر زمین انداختم و ادامه دادم: "همه ی این نامه ها را خواندم. در عجبم چرا از بیم حمله ی علی بی خواب نیستی و قادری شراب بنوشی و با کنیزکان خوش باشی!؟" ... 😉 ... 🏴 @aah3noghte🏴 @chaharrah_majazi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔 شما که بدون ادله حقوقی، حکـم رو به سخره گرفتی و احساس نمیکنی؛ با مخالفان حکم قصاص در یک سنگری، مخاطب این کلام امام خامنه‌ای هستی، گوش کن!...👆 ✍ سیاوش آقاجانی 🇮🇷 ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 😔 یک و ، برای سلامتی و تعجیل در فرج حضرت پدر به یاد حضرت باشیم🙏🏼🌿 ... 💕 @aah3noghte💕
4_5879477329603856145.mp3
18.28M
💔 اگه دلبر تویی عاقل باید عاشق بشه... سیدرضانریمانی ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 شانزده میلیون واکسن های آمریکایی بدون تحریم وارد شد‼️ : آمریکایی ها چندبار گفته اند حاضرند کمک دارویی به ایران کنند و گفته اند فقط شما از ما بخواهید. این از حرف‌های عجیب است. شما متهم هستید، این ویروس را ایجاد کرده اید. من نمی دانم این اتهام چقدر واقعی است. اما ممکن است دارویی وارد کشور کنید که این ویروس را ماندگار کند. شاید کسی را وارد ایران کنید تا اطلاعات خود را از میزان اثرگذاری این ویروس تکمیل کند. ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 ✍ تمــامِ داستان، از یک نگاه شروع شد! همان نگاه اول ... وقتی در پیچ و واپیچ خیابان ها، رسیدم به خیابانِ تـو... خیابانِ امام رضا چشمانم نه به گنبدِ طلا... که به چشمان تو افتاد!... و نفهمیدم چگونه عاشق شدم! 💫 میدانی ابالحسن؟ جاذبه ی نگاه تو، هیچ کجایِ دیگری، نیست! تو تمامِ مرا پُر میکنی از خودت، درست در لحظه ای که صفرِ صفر... به آغوشت فرار کرده ام! چگونه برای دیدنت، بال بال نزنم؟؛ وقتی خماریِ بعد از ملاقاتت، ساعتها مرا مست تماشایت نگه میدارد؟ تو چیزی داری که هیچ کس ندارد... مرا همانگونه که هستم... سیاهِ و شکسته و گِل آلود، چنان در آغوش می کشی، که گویی زائر دیگری نداری.... ✨ تو بگو... چگونه برای دیدنت بال بال نزنم؟ ... 💕 @aah3noghte💕
💔 جوان‌ِانقلابے خود را برای مردم می‌کُشد... همانطور که شهدا🕊 برای مردم خود را فداکردند. | حاج‌حسین‌یکتا | ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 نیَمـ به‍ هٖجر تو تنها دو هم‌نشین دارمـ دلِ شکسته‍ٖ یکی جانِ بی‌قرار یکی.. 🍃 ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 اَللّـهُمَّ اِنّی اَسْتَغْفِرُکَ؛ لِما تُبْتُ اِلَیکَ مِنْهُ ثُمَّ عُدْتُ فیهِ... خدایا مـن آمرزش می‌خواهم؛ بـرای گناهانی که پس از توبه کردن! دوباره به آن‌ها دست زده‌‌ام... جاده زندگی بدجور به پیچ و خم افتاده! دلم محتاج نیم نگاهی از توست؛ اجابتی کن دلِ خسته‌ ام را... ... 🏴 @aah3noghte🏴
شهید شو 🌷
💔 #قسمت_شانزدهم #ماجرای‌فتح‌خرمشهر تیپ ثارالله وارد حمیدیه شد، در پادگانی مستقر شدیم و شناسایی و
💔 تقی ابوسعیدی خیلی زرنگ و شجاع بود. تک تک فرمانده گردان‌ها و گروهان‌ها و حتی فرمانده گردانهای ارتش را تا خاکریز دشمن برد تا منطقه را از نزدیک ببیند، وقتی با هم رفتیم گفت: حاج قاسم سلیمانی دستور داده است اینقدر جلو بروید تا دست شما به سیم خاردارهای عراقی بخورد و در عمل همین کار را کرد. کانالهای کشاورزی در منطقه به چشم می‌خورد. زیاد عمیق نبودند. شب عملیات حرکت کردیم. و به نقطه رهایی رسیدیم. بچه‌های تخریب، موانع را پاکسازی کرده و اژدر بنگال را زیر سیم‌های خاردار توپی گذاشته بودند، بچه‌ها داخل یکی از کانال‌های کشاورزی خوابیدند. محدودۀ عملیاتی ما مشخص شده بود، گروهان‌ها را توجیه کرده بودند؛ خودم همراه گروهان اول رفتم، جانشین و معاون‌هایم هریک با یکی از گروهان‌ها رفتند. در همین موقع چشمم به آقای آب‌بر افتاد ایشان از نیروهای پرسنلی بود پرسیدم: اینجا چکار می‌کنی؟ اسلحه هم داشت، گفت: آمده‌ام بجنگم. گفتم: برگرد!قبول نکرد... 📚 🏴 @aah3noghte
💔 "گرچه به کمتر از شهادت راضی نیستم، ولی از خدا میخواهم که اگر شهید نشدم، اجر شهید را به من بدهد..." ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 لُبّ کلام سند ۲۰۳۰ این است که جنابعالی، انسان متدین و علاقه‌مند به کشورتان، در کلاس درستان سرباز برای غرب درست کنید.... ❤️ ۱۱ اردیبهشت ۹۸ ۲۰۳۰ کارخانه مُزدورسازی ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 هر روز عصر هفتاد بار را ترك نکنید! غم هنگام غروب را استغفار بر طرف می‌کند . . ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 تنها کسانی "مردانه" میمیرند.. که مردانه زندگی کنند! ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 وقتی دعآی وصلـ میخوانم اجابـت کن مـرا لطفاً از انتظـار خستـه‌امـ ... 🏴 @aah3noghte🏴
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
💔 ✨ #قدیس ✨ #قسمت_بیستم نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے با خودم فکر کردم چه احمق است این معاویه!
💔 ✨ نویســـنده: معاویه دستش را جلو آورد، ریش مرا به دست گرفت و گفت: "ای پدرسوخته! مرا ترساندی، گمان کردم علی پشت های شام است..." حرفش را بریدم و گفتم: "درست پنداشتی علی پشت دروازه های شام است. هر وقت اراده کند، وارد خواهد شد." دوباره نشانه های ترس بر چهره اش آشکار شد. گفت: "درست حرف بزن عمروا على كجاست؟ چرا کسی به من نگفت او حمله را آغاز کرده است؟" گفتم: "اگر این نامه ها را درست خوانده بودی، می دانستی علی حمله ی خود را از ماه ها قبل آغاز کرده است. على اگر تاکنون کاخت را بر سرت ویران نساخته، به این دلیل است که از جنگ بین دو سپاه واهمه دارد. صبوری پیش ساخته تا به سر عقل بیایی. اما تو دوست قدیمی ام به جای تجهیز مردم و مقابله با علی، این جا نشسته ای و شراب می نوشی و با گیسوان کنیزکان سیاه چشم شامی بازی می کنی؟! این کارهای تو دلم را برمی آشوبد. تو باید به خود بیایی و از همین امروز شروع کنی که فردا خیلی دیر است." مردک که انگار مستی از سرش پریده بود، گفت: " روباه پیر! بی جهت نبود که تو را نزد خود فراخواندم... باید چه کرد؟" دست دراز کردم و جام شراب را برداشتم و گفتم: " تو برای خریدن این جام زرین چند دینار داده ای؟ صد دینار؟ دویست دینار؟ هرچه داده ای کاری ندارم؛ در این جام، شرابت را میریزی و می نوشی، نوش جانت... با هر نفسی که می کشی، دینارهایی از خزانه ات هزینه می شود؛ از خورد و خوراکت گرفته تا کنیزکان و محافظان جانت که هزینه شان می کنی. آن وقت انتظار داری من برای حفاظت از جان و تخت و تاجت‌ بدون چشم داشتی حرف بزنم و بگویم برای فرار از دهان شیر چه باید کرد؟ فکر کرده ای من پیر و خرفت شده ام؟" معاویه جام شراب را از دستم گرفت، آن را پر کرد و چند جرعه نوشید و گفت: "حالا فهمیدم می خواهی چه بگویی. حرف آخرت را بزن؛ بگو چه می خواهی؟" گفتم: "حکومت مصر... حکومتی که روزی عثمان از من گرفت و اینک جانشینش آن را باز می گرداند." معاویه جام را تا ته سر کشید و گفت: "از تو دیگر گذشته که حاکم مصر و یا هر جای دیگری شوی... پایت لب گور است. بهتر نیست در کنار من باشی تا وقتی که پیک مرگ از راه برسد؟" با خنده گفتم: "من تا تو را با دست های خودم در گور نگذارم نخواهم مرد... مصر را به من بده و خود را از گوری که علی برایت کنده کن!" معاویه لبخند زد و گفت: "مصر مال تو روباه پیر؛ به شرطی که نخست کار على را بسازیم." گفتم: "باید آنچه را که گفتی مکتوب و مهر کنی." گفت: "یعنی حرف مرا باور نمی کنی؟" گفتم: "خیر! تو را خوب می شناسم؛ اگر مرد مکر و حیله نبودی این همه سال نمی توانستی حاکم شام باشی. مگر یادت رفته وقتی عثمان به خلافت رسید، خواست از حکومت خلعت کند و نتوانست از بس که با حیله تدبیر کردی؟ تا جایی که او بعدها فکر کرد حاکمی چون تو در جهان عرب یافت نمی شود! اما من تو را خوب میشناسم معاویه... امیری مصر را بنویس و مهر کن و سپس از این شراب برایم بریز که جگرسوز باشد. ... 😉 ... 🏴 @aah3noghte🏴 @chaharrah_majazi
شهید شو 🌷
💔 ✨ #قدیس ✨ #قسمت_بیست_و_یکم نویســـنده: #ابراهیم_حسن_بیگے معاویه دستش را جلو آورد، ریش مرا به د
💔 ✨ نویســـنده: وقتی خندیدم، نخست اخم کرد سپس با صدای بلند خندید و گفت: "هنوز همان هستی که بودی... روزگار عوض شده اما تو هرگز!" گفتم: "اما من استادی چون تو دارم، بگویم کاغذ و دوات را بیاورند؟" گفت: "تعجیلی نیست، حُکمت را خواهم نوشت، اما نخست بگو میخواهی با علی چه کنی؟ چه ای در سر داری؟" گفتم: "من یک هفته فرصت می خواهم تا درباره ی مردم شام کنم؛ باید دید مردم تا چه اندازه در کنار تو خواهند ماند." گفت: "خیالت از جانب مردم شام آسوده باشد؛ آنها با ما دارند." گفتم: "من تا خود این نکته را نیازمایم، باور نمی کنم." گفت: "می پذیرم؛ یک هفته فرصت داری، سپس بگو چه باید کرد... بیست سال است که خاندان بر شام حکومت می کنند. مردم این سرزمین چون از مرکز حکومت دورند، علی را به خوبی نمی شناسند و با گذشته ی درخشان او ناآشنایند. پس می توان به راحتی علی را عثمان معرفی کرد. جنگ علی با عایشه همسر پیامبر در بصره و کشته شدن طلحه و زبیر دو تن از صحابه ی پیامبر نیز مزید بر علت است تا شامیان بر عليه على شورانیده شوند. ما دلایل کافی برای قاتل نمایاندن علی داریم؛ کافی است گسترده بر عليه على راه بیفتد، در این صورت مردم شام برای حفظ دین خود، مقابل على خواهند ایستاد. امروز عصر من و معاویه خلوت کرده بودیم. همین نکات را به او گفتم و گفتم که اولین گام را باید او بردارد و امروز عصر پس از اقامه ی نماز، برای مردم سخنرانی کند؛ بگوید علی از دین خارج شده و او قاتل عثمان است." گفتم: "به دنبال سخنرانی تو، ما عده ای را اجیر می کنیم و آنها را بین مردم خواهیم فرستاد تا بر علیه علی تبلیغ کنند، او را لعن نموده و اش بخوانند. باید هر روز، بلکه هر ساعت ضد على را گسترش دهیم. امامان جماعت مساجد شام را جمع کن و از آنان بخواه که از لعن و ناسزا و نفرين على . باید از علی ای وحشتناک در بین مردم بسازیم." معاویه سرش را تکان داد و گفت: "خوب! دیگر چه؟" گفتم: "دیگر این که به بزرگانی چون سعد بن ابی وقاص، عبدالله بن عمر، محمد بن مسلمه و اسامة بن یزید در مدینه نامه هایی بنویس. شنیده ام آنها با علی بیعت نکرده اند و راضی به جنگیدن علی در بصره نبوده اند. به آنها بنویس که على، قاتل عثمان و برخی صحابه ی پیامبر اسلام است. اگر آنها با تو همراه شوند، خواهند توانست علی را در مدینه و مکه و سایر بلاد حجاز، تضعیف کنند. ایجاد شکاف در باران علی، قدم بعدی است که باید با جدیت پیگیری شود." معاویه با تبسم و نگاهی مشکوک که نمی توانستم بفهمم پشت آن چه نهفته است، پرسید: "خوب! قدم بعدی؟" گفتم: "باید به کوفه بفرستیم. آنها وظیفه خواهند داشت آنچه را در کوفه اتفاق می افتد مو به مو به ما گزارش کنند. ما باید بدانیم در جبهه ی علی چه می گذرد." معاویه گفت: "خوب! بعد؟" گفتم: "خودت را آماده کن؛ وقت نماز عصر نزدیک است، باید به مسجد برویم." با کنایه گفت: " هم باید بگیریم....؟" ... 😉 ... 🏴 @aah3noghte🏴 @chaharrah_majazi
💔 یک گروه هکری به نام کرار ، صفحه ی رسمی وزارت امور خارجه ی بحرین را هک کرد و تصویر شهید سلیمانی را در صفحه ی آن منتشر کرد این اقدام در واکنش به عادی سازی روابط با رژیم منحوس صهیونیستی صورت گرفته است. ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 انیس‌خاطرِ‌عاشق؛‌نگاهِ‌مَعشوق‌است اسیرِدامِ‌بَلا ؛ در‌پناهِ‌مَعشوق‌است(:" ... 🏴 @aah3noghte🏴
💔 حاج‌آقاعلوی‌تهرانی‌میگفتند↓ ۱۰دقیقه‌برے‌عطارےبویِ‌عطر‌می‌گیری ! ۱۰‌دقیقه‌هم‌بری‌قصابی‌بویِ‌گوشت‌ می‌گیری ! ۱۰ساله‌اومدے‌هیئت✋🏾 بویِ‌خدا‌گࢪفتی..؟! بویِ‌حسین؏گࢪفتی..؟! اگر‌امام‌حسین‌؏شده‌سرگرمےمون باختیمااا اخلاقت‌دیدگاهت‌ࢪفتارت‌رو‌حسینی‌ڪن!シ "علیہ‌اسلام‌"شہیدشدن ... 🏴 @aah3noghte🏴