eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 مَن دلـَم را به #تُ دادَم وَ سَـرَم را بَر باد .... #شهیدجوادمحمدی #تابوت #پرچم_سه_رنگ #آھ..._شهادت 💕 @aah3noghte💕
💔 در میان روضه ارباب مظلومان حسین هرکه شد نوکر، بداند از دعای #زینب است فدایی بانوی دمشق! #شهیدحسین_معزغلامی #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 به مادرگفت مادر! بدجور دلم هوای کربلا را کرده مادر گفت: چشمم آب نمےخوره بتونی کربلا رو ببینی گفت: من کربلا رو برای خودم نمےخوام برای نسل های بعدی مےخوام به جبهه رفت و به شهادت رسید.... #شهیدمحسن_وزوایی #آھ_ڪربلا 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
بسم الله النور #جنگ_با_دشمنان_خدا قسمت1⃣1⃣ 🔶 در تقابل اندیشه ها محرم تمام شد اما هیچ چیز برا
بسم الله النور قسمت 2⃣1⃣ 🔶 برایت ندبه می خوانم دیگه جون مبارزه کردن و درگیر شدن نداشتم ... رفتیم توی حرم ... یه گوشه خودمو ول کردم و تکیه دادم به دیوار ... دعای ندبه شروع شد ... . با حمد و ستایش خدا و نبوت پیامبر ... شروع شد و ادامه پیدا کرد ... پله پله جلو میومد و اهل بیت پیامبر و وارثان ایشون رو یکی یکی معرفی می کرد ... . شروع شد ... تمام مطالبی که خوندم ... توحید خدا، همزمان با حمد الهی ... سیره و وقایع زندگی پیامبر توی بخش نبوت ... حضرت علی ... فاطمه زهرا ... . با هر فراز، تمام مطالبی رو که خونده بودم مثل فیلم از مقابل چشمم عبور می کرد ... نبوت پیامبر، وفات پیامبر، امام علی ، امام حسن ، امام حسین ... . لحظه به لحظه و با عبور این مطالب ... ذهنم داشت مطالب رو کنار هم می چید ... از بین تناقض ها و درگیری ها و سردرگمی ها، جواب های صحیح رو پیدا می کرد ... . ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد ... سنگینی عجیبی گلو و سینه ام رو پر کرده بود و هر لحظه فشارش بیشتر می شد ... دقیقه ها با سرعت سپری می شدند ... دیگه متوجه هیچ چیز نمی شدم ... تمام صداهایی که توی سرم می پیچید، لحظه به لحظه آروم تر می شد ... . . بچه ها بهم ریخته بودن و منو تکان می دادن ... اونها رو می دیدم ولی صداشون در حد لب زدن بود ... صدای قلبم و فرازهای آخر ندبه، تنهای صوتی بود که گوش هام می شنید و توی سرم می پیچید ... . . کم کم فشار روی قلبم آروم تر شد ... اونقدر آروم ... که بدن بی حسم روی زمین افتاد ... چشم هام رو باز کردم ... زمان زیادی گذشته بود ... هنوز سرم گیج و سنگین بود ... دکتر و پرستار بالای سرم حرف می زدند اما صداشون رو خط در میون می شنیدم ... یه کم اون طرف تر بچه ها ایستاده بودند ... نگرانی توی صورت شون موج می زد ... اما من آرام بودم ... . . از بیمارستان برگشتیم خوابگاه ... روی تخت دراز کشیدم ... می تونستم همه حقایق رو جدای از دروغ ها و تناقض ها ببینم ... هیچ چیز گنگ یا گیج کننده ای برام نبود ... . گذشته ام رو می دیدم که غرق در اشتباه زندگی کرده بودم ... تا مرز سقوط و هلاکت پیش رفته بودم ... با یه نیت خدایی، توی لشگر شیطان ایستاده بودم و ... . باید انتخاب می کردم ... این بار نه بدون فکر و کورکورانه ... باید بین زندگی گذشته ام، خانواده، کشورم ... و خدا ... یکی رو انتخاب می کردم ... . حس می کردم شیاطین به سمتم هجوم آوردن ... درونم جنگ عظیمی اتفاق افتاده بود ... جنگی که لحظه لحظه شعله های آتشش سنگین تر می شد ... . . ⏮ ادامه دارد.... به قلم زیبای 💕 @aah3noghte💕
💔 بیمـٰارےِ دوری ز #ڪَـرٰبَلا دارم تَجویزِ پزشڪِ مَن حَـرَمٰ دَرمانےست #اربابم_اباعبدالله #آھ_ارباب 💕 @aah3noghte💕
💔 چگونه ابر بگوید دلش گرفته برایت.... #شهیدجوادمحمدی #آھ... (٣نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 حریم #عشق را دَرگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد ڪہ جـان در آستین دارد #شهیدسجادزبرجدی #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
بسم الله النور #جنگ_با_دشمنان_خدا قسمت 2⃣1⃣ 🔶 برایت ندبه می خوانم دیگه جون مبارزه کردن و در
بسم الله النور قسمت 3⃣1⃣ 🔶 مرا قبول می کنی؟ همین طور که غرق فکر بودم ... همون طلبه افغانی جلو اومد و با شرمندگی حالم رو پرسید ... نگاهش کردم اما قدرت حرف زدن نداشتم ... وسط بزرگ ترین میدان جنگ تاریخ زندگیم گیر افتاده بودم ... . یکم که نگاهم کرد گفت: " حق داری جواب ندی ... اصلا فکر نمی کردم این طوری بشه ... حالت خراب بود و مدام بدتر می شدی ... به اهل بیت توسل کردیم که فرجی بشه ... دیشب خواب عجیبی دیدم ... بهم گفتن فردا صبح، هر طور شده برای دعای ندبه ببریمت حرم ... ." هیچ مرده ای قدرت تصرف در عالم وجود رو نداره ... اهل بیت پیامبر، بعد از هزار و چهار صد سال، زنده بودند ... . بزرگ ترین نبرد زندگی من تمام شده بود ... تازه مفهوم کربلا رو درک کردم ... کربلا نبرد انسان ها نبود ... کربلا نبرد حق و باطل بود ... زمانی که به هر قیمتی باید در سپاه حق بایستی ... تا آخرین نفس ... . من هم کربلایی شده بودم ... به رسم شیعیان وضو گرفتم و از خوابگاه زدم بیرون ... مثل حر، کفش هام رو گره زدم و انداختم گردنم ... گریه کنان، تا حرم پیاده رفتم ... جلوی درب حرم ایستادم و بلند صدا زدم: "یابن رسول الله؛ دیر که نرسیدم؟ ..." من انتخابم رو کرده بودم ... از روز اول ، انتخاب من ... فقط خدا بود توی صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم ... هر قدم که نزدیک تر می شدم ... حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد ... تا لحظه ای که انگشت هام با شبکه های ضریح گره خورد ... . به ضریح چسبیده بودم ... انگار تمام دنیا توی بغل من بود ... دیگه حس غریبی نبود ... شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره خورده بود ... . در حالی که اشک بی اختیار از چشم هام سرازیر می شد و در آغوش ضریح، محو شده بودم؛ بی اختیار کلماتی که درونم می جوشید رو تکرار می کردم ... اشهد ان لا اله الا الله ... اشهد ان محمد رسول الله ... اشهد ان علیا ولی الله و اشهد ان اولاده حجج الله ... . ناگهان کنار ضریح غوغایی شد ... همه در حالی که بلند صلوات می فرستادن به سمتم میومدن و با محبت منو در آغوش می گرفتن ... صورتم رو می بوسیدن و گریه می کردن ... . خادم ها به زحمت منو از بین جمعیت بیرون کشیدن و بردن ... اونها هم با محبت سر و صورتم رو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن ... یکی شون با وجد خاصی ازم پرسید: پسرم اسمت چیه؟ ... . سرم رو با افتخار بالا گرفتم و گفتم: خدا، هویت منه ... من عبدالله، سرباز ۱۷ساله فاطمه زهرام ... . . ⏮ ادامه دارد.... به قلم زیبای @aah3noghte
💔 هر که خوانش بیش، مسکین و گدایش بیشتر هر کسی هم که گدایش بیش، جایش بیشتر کلّ فرزندان زهرا سفره‌دارند و کریم بینِ اولادِ کریمش؛ بیشتر تا نفس دارم به عشقِ او نفس خواهم کشید بعدِ مرگم نیز، می‌میرم برایش بیشتر هر چه دل‌ها بیشتر از داغِ قبرش بشکند می‌شود اندازه‌ی و سرایش بیشتر می‌کند برای گریه‌کن‌هایش دعا هر که اشکش بیشتر؛ سهم دعایش بیشتر روضه می‌خوانم ولی مستور، در لفافه‌ها از مدینه دلخور است؛ از بیشتر ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 شِکرپاشی نکن با خنده های گاه و بےگاهت شکستی ارج و قرب این عسل ها را، رطب ها را امید دل، قرار جان، بقای عمر، نور چشم درو کردی به تنهایی تمام این لقب ها را ... #شهیدجوادمحمدی #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 ... یاد فاتح بخیر گفته بود: "لیاقت نداریم اما اگر شهادت نصیبم شد وقتی باران بارید زیر باران، دعاےفرج بخوانید"... زیر باران قدم مےزنم و بیادت زمزمه مےکنم ... (فاتح) ... (٣نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 خسته ام ! کاش کسی حال مرا مےفهمید ... غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ... #امام_رضای_جان #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕