eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود #شهیدجوادمحمدی #آھ... (٣نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 آبان هم نیایی پاییز را دیگر دو قِران هم قبول ندارم تو مهربان بودی مگر مےشود . . . نه با مهر بیایی نه آبان !!! #شهیدجاویدالاثرمحمدحسین_مومنی #طلبه✌️ #آھ... 💕 @aah3noghte💕
💔 پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من ... ؟ تا شرح دهم، از همه ی خلق.... چرا تو ! #شهیدصادق_عدالت_اکبری #آھ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
بسم الله النور #جنگ_با_دشمنان_خدا قسمت 9⃣1⃣ 🔶 من سرباز کوچک توام بعد از دو سال برگشتم کشورم
بسم الله النور قسمت 0⃣2⃣ 🔶 حق با علی است کم کم، داشت خشم بر اون مبلغ وهابی غلبه می کرد ... در اوج بحث کنترلش رو از دست داد و فریاد زد: "خفه شو کافر نجس، یعنی ام المومنین عایشه، دختر حضرت ابوبکر به اسلام خیانت کرده و حقانیت با علی است"؟ تا این کلام از دهانش خارج شد، من هم فریاد زدم: "دهان نجست رو ببند ... به همسر پیامبر تهمت خیانت میزنی؟ ... تمام کلمات من از کتب علمای بزرگ اهل سنت بود ... کافر نجس هم تویی که به همسر پیامبر تهمت میزنی ... ". با گفتن این جملات من، مبلغ وهابی به لکنت افتاد و داد زد: "من کی به ام المومنین تهمت خیانت زدم؟ "... . جمله اش هنوز تمام نشده بود؛ دوباره فریاد زدم: "همین الان جلوی این همه انسان گفتی همسر پیامبر یه خائنه" ... . بعد هم رو به جمع کردم و گفتم: "مگر شما نشنیدید که گفت ام المومنین بعد از پیامبر بر علی، خلیفه زمان شورش کرده و مگر نه اینکه حسین بن علی رو به جرم شورش بر خلیفه کشتند ... پس یا شورش بر خلیفه خیانت محسوب میشه که در این صورت، تو به ام المومنین تهمت خیانت زدی یا حق با علی و خاندان علی است "... نفس و زبانش بند آمده بود ... یا باید روی منبر به حقانیت امام علی و فرزندانش شهادت می داد یا تایید می کرد که عایشه بر خلیفه شورش و خیانت کرده بود ... قبل از اینکه به خودش بیاد، دوباره با صدای بلند فریاد زدم: "بگیرید و این کافر نجس رو از خانه خدا بیرون کنید "... و به سمت منبر حمله کردم ... یقه اش رو گرفتم و اون رو از بالای منبر به پایین کشیدم و محکم توی گوشش زدم ... . جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، ملتهب شدند و به سمت اون وهابی حمله کردند و الله اکبر گویان از مسجد بیرونش کردند ... . جماعت هنوز از التهاب و هیجانی که بهشون وارد کرده بودم؛ آرام نشده بودند ... رفتم سمت منبر ... چند لحظه چشم هام رو بستم ... دوباره بسم الله گفتم و توسل کردم و برای اولین بار از پله های منبر بالا رفتم ... . بسم الله الرحمن الرحیم ... سلام و درود خدا بر جویندگان و پیروان حقیقت ... سلام و درود خدا بر مجاهدان و سربازان راه حق ... سلام و درود خدا بر پیامبری که تا آخرین لحظات عمر مبارکش، هرگز از فرمان الهی کوتاهی نکرد ... سلام و درود خدا بر صراط مستقیم و تک تک پیروان و ادامه دهندگان ... و اما بعد ... . سالن تقریبا ساکت و آرام شده بود اما هنوز قلب من، میان شقیقه هایم می تپید ... . . ⏮ ادامه دارد... به قلم @aah3noghte
💔 #اربابم_حسین_جان نگاه کن به نگاهم که خشک مانده به راه برای لحظه باران ، عجیب دلتنگم #آھ_کربلا 💕 @aah3noghte💕
💔 ڪار من رد شدہ از ؛ حسرت و دلتنگی چون ، دل نماندست ، پس از آن ڪه از اینجا رفتی . . . #شهیدجوادمحمدی #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 ڪار من رد شدہ از ؛ حسرت و دلتنگی چون ، دل نماندست ، پس از آن ڪه از اینجا رفتی . . . #شهیدجوا
💔 ... جواد غیر مستقیم نصیحت مےکرد بیشتر با شعر، حرفاش رو به ما مےزد ما هم شوخی شوخی بهش میگفتیم 😅 راوی: 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
بسم الله النور #جنگ_با_دشمنان_خدا قسمت 0⃣2⃣ 🔶 حق با علی است کم کم، داشت خشم بر اون مبلغ وها
بسم الله النور قسمت 1⃣2⃣ 🔶صدور حکم مرگ برگشتم خونه ... هنوز پام رو تو نگذاشته بودم که پدرم محکم زد توی گوشم و با عصبانیت سرم داد زد: "شیر مادرت، حلال بود. منم به تو لقمه حلال دادم، حالا پسرمن که درس دین می خونه، توی گوش عالم دین خدا می زنه؟"... بعد هم رو به آسمان بلند گفت: "خدایا! منو ببخش ... فکر می کردم توی تربیت بچه هام کوتاهی نکردم ... این نتیجه غرور منه" .. . در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رفت داخل و روی مبل نشست ... بدون اینکه چیزی بگم، سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل ... چند لحظه صبر کردم ... رفتم سمت پدرم و کنار مبل، پایین پاش نشستم ... . خم شدم و دستی که باهاش توی صورتم زده بود رو بوسیدم ... هنوز نگاهش مملو از خشم و ناراحتی بود ... همون طور که سرم پایین بود گفتم: "دستی که به خاطر خدا بلند میشه رو باید بوسید ... نمی دونم چی به شما گفتن ولی منم به خاطر خدا توی گوشش زدم ... اون عالم نبود ... آدم فاسقی بود که داشت جوان ها رو گمراه می کرد" ... . مگه تو چقدر درس خوندی که ادعا می کنی از یه عالم بیشتر می فهمی؟ ... با ناراحتی اینو گفت و رفت توی اتاق ... . هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم سراسیمه اومد و بهم خبر داد که علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم ... . با خنده گفتم: "خوب بزارن. هر سوالی کردن توکل بر خدا" ... اینو که گفتم با عصبانیت گفت: "می فهمی چی میگی؟ بزرگ ترین علمای کشور جلوت می ایستن ... فکر کردی از پسشون برمیای؟ ... یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه یا سر سوزنی بهت شک کنن، حکم مرگت رو صادر می کنن" ... . ولو شدم روی تخت ... می دونستم علمم در حدی نیست که از پس افرادی که برادرم اسم شون رو برده بود؛ بر بیام ... . چشم هام رو بستم و گفتم: "خدایا! شرمنده ام. عمر دوباره به من بخشیدی اما من هنوز قدمی برنداشتم ... راضیم به رضای تو ... ." خوشحال بودم که این بار توی بستر بیماری نمی مردم زمان و مکان جلسه رو اعلام کردن ... جلسه توی یه شهر دیگه بود و هیچ کسی از خانواده و آشنایان حق همراهی من رو نداشت ... راهی جز شرکت کردن توی جلسه نمونده بود ... . از برادرم خواستم چیزی به کسی نگه ... غسل شهادت کردم .. لباس سفید پوشیدم ... دست پدر و مادرم رو بوسیدم و راهی شدم ... . ساعت 9 صبح به شهری که گفتن رسیدم .. دنبال آدرس راه افتادم ... از هر کسی که سوال می کردم یه راهی رو نشونم می داد ... گم شده بودم ... نماز ظهر رو هم کنار خیابون خوندم ... این سرگردانی تا نزدیک غروب آفتاب ادامه پیدا کرد ... . خسته و کوفته، دیگه حس نداشتم روی پام بایستم ... نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت .. کی باور می کرد، من یه روز تمام، دنبال یه آدرس، کل شهر رو گشته باشم؟ .. نرفتنم به معنای شکست و پذیرش تهمت ها بود ... اما چاره ای جز برگشتن نبود ... . توی حال و هوای خودم بودم و داشتم با خدا حرف می زدم که یهو یه جوان، کمی از خودم بزرگ تر به سمتم دوید و دست و شونه ام رو بوسید ... حسابی تعجب کردم ... . با اشتیاق فراوانی گفت: "من از طلبه های مدرسه ... هستم و توی جلسه امروز هم بودم .. تعریف شما رو زیاد شنیده بودم اما توی جلسه امروز نفسم بند اومد ... جواب هاتون فوق العاده بود ... اصلا فکرش رو هم نمی کردم کسی در سن و سال شما به چنین مرتبه ای از علوم دینی رسیده باشه و ... " مغزم هنگ کرده بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه. کدوم جلسه؟ من که تمام امروز داشتم توی خیابون ها گیج می خوردم .. گفتم: " برادر قطعا بنده رو اشتباه گرفتید ... " و اومدم برم که گفت: " مگه شما آقای ... نیستید که چند روز پیش توی گوش اون مبلغ زدید؟ ... من، امروز چند قدمی جایگاه شما، نشسته بودم ... اجازه می دید شاگرد شما بشم؟ ... " ⏮ ادامه دارد.... به قلم 💕 @aah3noghte💕
💔 دیوانه مےشوم به تو تا فکر مےکنم وقتی به کام خشک شما فکر مےکنم این لطف فاطمه است که شبهای جمعه ات اقا فقط به کرب و بلا فکر مےکنم #آھ_ڪربلا #آھ_ارباب 💕 @aah3noghte💕
💔 چون یاکریمِ خسته و بی بال و پَر شده این آهِ مُختصر شده اش ، مُحتضر شده! برگشته رنگ و روش ، تنش تیر میکشد... یعنی که زهر بر بدنش کارگر شده. از فرطِ درد تا زمین خورد لب فِشُرد این ضعفِ چیره بر بدنش دردسر شده. یک دست زد به پهلو و یک دست روی‌ خاک آقا چه ارثِ مادری اش بیشتر شده! دارد به روی مادرِ خود فکر میکند این دوّمین حسن نفسش شعله ور شده! دریا میانِ چشم ترش پا گرفته بود آری . دوباره روضه ی زهرا گرفته بود!! خوب است آمده پسرش تا امان دهد تا که ادب به ساحتِ بابا نشان دهد! با ظرفِ آب آمده ، بی تاب آمده ... از راه آمده ، نکند تشنه جان دهد! او نذر کرده لحظه ی این دست و پا زدن تا یک گریز یاد دلِ روضه خوان دهد! ظرفی که خورد بر لب و دندان این امام شاید به چشمِ ما خبرِ خیزران دهد! روی لبش ، فقط لبه ی این قَدَح نشست یعنی نشد که نیزه دهان را تکان دهد!! با چشمِ گود رفته به گودال میرود! با یادِ عمه زینبش از حال میرود! شب شهادت حضرت علیه السلام بر ساحت مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و همه شیعیان و محبان اهل بیت تسلیت عرض میکنیم ... 💕 @aah3noghte💕
💔 هوای پاییز بوی دلتنگی می‌دهد تو نیستی و نمی‌دانی پاییز که باشد آدم دلش چند بار بیشتر تنگ می‌شود.. #شهیدجوادمحمدی #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕
💔 دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد! #شهیدرضا_حاجی_زاده #آھ... (۳نقطه) 💕 @aah3noghte💕