شهید شو 🌷
💔 سلام همسنگرےها✋ #روز_هفتم چله رو به یاد شهید مدافع حرم #شھیدحسین_آقادادی و برادر شهیدشون #اکبرآ
💔
سلام همسنگرےها✋
#روز_هشتم چله رو به یاد شهید مدافع حرم #شھیدمسلم_خیزاب
و شهید بزرگوار #شھیدحاج_احمدڪاظمی شروع مےکنیم
ان شالله از دعای خیرشون بےنصیب نمونیم و اسم ما هم در لیست اسامیِ یاران آخرالزمانی مولا مهدی قرار بگیرد..
اگه #دعای_عهد رو تا الان نخوندی
پاشو بخون
ان شالله مهدیِ فاطمه روت حساب ویژه باز کنه💖
#زیارت_عاشورا فراموش نشه❤️
از پست پین شده، بقیه اذکار و دعاها رو ببین و ان شالله استفاده کن
#التماس_دعاے_شھادت
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
💔
#دلشڪستھ_ادمین...
شده دلت تنگ شوَد برای خودت؟😔
شده ریز ریز بباری از آنچه قرار بود بشوی اما ... نشدی؟😞
شده آیا بخواهی سر بر دیوار دلتنگی بگذاری، #چفیه بر سر بیندازی، های های گریه کنی؟😭
شده حسرت روزهایی را بخوری که شاید در دو قدمی شهادت بودی اما لذت گناه،
تو را با صورت،
فرسنگ ها دورتر پرت کرد؟😫
شده بخواهی زمین دهان باز کند و تو را ببلعد! شاید نگاه گناهکار و شرمنده ات بر #مادر_اربابت نیفتد؟😭
شده بخواهی بمیری از خجالت نافرمانی خدای مهربانت؟..........
شده.....؟
#آھ...
انا صاحب الدواحی العظما....
منم صاحب گناهان و جنایت های بزرگ.....
به وحدانیتش سوگند
اگر آنروز...
آن صبحِ روزِ دهـُم
ارباب جانمان به علیِ اکبرش نفرموده بود:
"برو زیر شانه های عمویت، حــرّ را بگیر و او را بیاور" ... شاید هیچگاه جرئت صدا کردن پروردگار را پیدا نمیکردیم...
همه چیز بسته به دستان همین خاندان ڪَرَم است...
کاش این بار هم مـرا بپذیرید....
در روزهای پایانی ماه شعبان،
تو روزهای سبز #چله_شھدایی
دوستان مجازےتون را هم از دعای خیر، فراموش نکنین🙏
💕 @aah3noghte💕
#ڪپےپیگردالهےدارد
شهید شو 🌷
💔 #دلشڪستھ_ادمین... شده دلت تنگ شوَد برای خودت؟😔 شده ریز ریز بباری از آنچه قرار بود بشوی اما ..
از گناهکارترینِ ؛ گناهکاران ؛
به ستّارترینِ ؛ ستّاران ؛
#ببخش ؛
#بیامرز و
#سر_براهم_کن ...
#روزهایپایانیشعبان.....💔
💔
دوستان، عیب کنندم که چرا دل به تو دادم؟!😔
باید اول به تو گفتن☝️
که چنین خوووووبــــــ ، چرایی؟؟؟😬😊🤔
#شھیدجوادمحمدی
#یڪم_متفاوت😑😅
#آھ_اےشھادت...
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا #شھیدحامدجوانی قسمت ششم یکی از فرماندهان در سوریه نقل می کرد "هر
💔
#گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا
#شھیدحامدجوانی
قسمت هشتم
بعد هیئت طبق روال هر هفته اومد و گفت بیا بریم برسونمت.😊
تو راه، حرفهایی می گفت که مفهومش برام سخت بود.
حتما از پروازش خبر داشت....
باورش برام سخت بود😔
وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم، دستاشو انداخت دورگردنم و گفت:
نمی خوای برای آخرین بار خوب تماشام کنی؟😅
بعد هم رفت.....
تاجایی که حتی پرنده ها هم توان رفتن رو ندارن.🕊
«جوان غیور تبریزی25ساله» لقبی بود که اهالی پایتخت بهش داده بودن و یکی از روزنامه های محلی هم گفته بود «اولین شهید دهه هفتادی ایران» .
راوی: میر علی حامدی
یکی از دوستان شهید
#ادامه_دارد...
#اختصاصے_کانال_آھ...
💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔
🎬دکتر بازی!
کاش بعضی از مردم بفهمن که بعضیا دارن فیلم بازی میکنن،
و کاش بعضیا بفهمن که بعضی از مردم میفهمن که دارن فیلم بازی میکنن..!😏
#مهناز_افشار
#سلبریتی_بی_سواد
#آھ_ز_بےبصیرتی
💕 @aah3noghte💕
#حتماببینین👌
شهید شو 🌷
🔹 #او_را ... 72 اخم کردم و تو چشماش زل زدم -بنظرت به من میاد آقا سجاد باشم؟؟😠 -هه هه! خندیدم! برو
🔹 #او_را ... 73
وای...
احساس کردم الان دیگه وقتشه که سکته کنم!!
با پرایدش داشت از سر کوچه میومد و با چشمایی که ازش تعجب میبارید مارو نگاه میکرد!
دلم میخواست یهو چشمامو باز کنم و ببینم همه اینا یه خواب بوده!😭
همه ساکت شده بودن و زل زده بودن به اون!
معلوم بود اونم مثل من در مرز سکتهست!
چند لحظه سرشو انداخت پایین
و وقتی دوباره بالا رو نگاه کرد خیلی عادی بود!!
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده!
با لبخندی که گوشه ی لبش بود،
از ماشین پیاده شد
و جمعیتو نگاه کرد!
قبل این که صدایی از کسی بلند شه،
رفتم سمتش و با حالت شاکی گفتم
-سلام داداش!!
یه نیم نگاهی به من انداخت و نگاهش رو اون چاق بیریخت ثابت موند!
-سلام،اتفاقی افتاده؟؟
نفهمیدم منظورش با منه یا با اون،
ولی با چرخش دوباره ی سرش به سمتم، فهمیدم که با من بوده!
دوباره صدامو پر از ناراحتی کردم و گفتم
-از این آقا بپرس!
معرکه راه انداخته!😒
مگه من بخوام بیام خونه ی تو باید از کسی اجازه بگیرم؟؟
دوباره به اون چاق بیریخت نگاه کرد!
-نه، مگه کسی مزاحمت شده؟؟!
از یه طرف از اینکه به اون نگاه میکرد و با من حرف میزد حرصم گرفته بود!😤
آخه من شباهتی به اون نکبت نداشتم که بگم اشتباهمون گرفته بود!!
از یه طرفم یه جوری این جمله رو گفت که واقعا احساس ترس کردم!😥
زیادی جدی داشت نقش بازی میکرد!!
قبل اینکه بخوام حرفی بزنم رفت جلو،
از اخمی که کرده بود احساس کردم زانوهام شل شده!!
-اتفاقی افتاده آقای فروغی؟؟
یکم مِن و مِن کرد که دوباره اون پیرزنه پرید وسط...
-نه آقاسجاد!
چیزی نشده!
صلوات بفرستید...
همونجور که با اخم داشت اون بیریخت رو نگاه میکرد ،گفت
-ان شاءالله همینطور باشه حاج خانوم!
و یه وقت به گوشم نخوره کسی مزاحم ناموس مردم شده باشه!
اینقدر ترسناک شده بود که حس کردم نمیشناسمش!
جرأت نداشتم حتی یه کلمه حرف بزنم!
ولی اون بیریخت پررو قصد نداشت تمومش کنه!
با پوزخند گفت
-حاجی واسه بقیه خوب ناموس ناموس میکنی!
حرف قشنگات واسه رو منبره!
به خودت که رسید مالید زمین؟؟😏
اخماش بیشتر رفت تو هم!
-متوجه منظورت نمیشم
دوباره بگو ببینم چی گفتی؟؟😠
-گفتم ما نفهمیدیم بالاخره شما باغیرتی یا بی غیرت!
صورتش از عصبانیت قرمز شده بود!
-نخواستم عصبانیت کنم آقاسجاد!
فقط فکر نمیکردم حاجیمون از این آبجی شیک و پیکا داشته باشه،گفتم شاید دُخـ....
قبل از اینکه حرفش تموم شه،"اون" با مشت زد تو دهنش !!😰
و یه مشت هم خورد تو دماغ خودش!!
یدفعه خیلی شلوغ شد!
از ترس جیغ میزدم و گریه میکردم!
مردا با زور از هم جداشون کردن و "اون" رو بردن سمت خونه!
همینجوری که داشتن میفرستادنش تو راهرو،
انگشتشو با تهدید تکون داد
و داد زد
-یه بار دیگه دهنتو باز کنی و در مورد ناموس مردم چرت و پرت بگی به ولای علی ....😡
اما فرستادنش تو خونه و نذاشتن بقیه حرفشو بگه!!
اونقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم چیزی بگم
یا حتی فکر کنم که الان باید چیکار کنم!
یدفعه یه نفر دستمو گرفت و کشید!
همون پیرزنه داشت منو میبرد سمت خونه ی اون!
منو برد تو خونه و درو بست
و خودشم اومد تو!
از دماغ اون داشت خون میومد!!😥
منو ول کرد و دوید سمتش!
-ای وای آقا سجاد خوبی؟؟
ببین با خودت چیکار کردی مادر!
سرتو بگیر بالا!
الهی دستش بشکنه...
پسره ی بی حیا
بهش گفتم فضولی نکنا!!
گوش نداد که!
سرشو کشید عقب و گفت
- چیزی نیست حاج خانوم!
-نه مادر بذار ببینم شاید شکسته!
-نه حاج خانوم،خوبم
چیزی نیست.
مثل یه مجسمه وایساده بودم و نگاهشون میکردم!
- مطمئنی خوبی مادر؟؟
به من نگاه کرد و گفت
-دخترم برو یه پارچه بیار،
بذاره رو دماغش!!
بی اختیار دویدم سمت کمدی که لباساشو توش گذاشته بود!!
جلوی کمد که رسیدم تازه چشمم افتاد به قاب عکس خورد شده و همونجا ماتم برد!😧
-کجا موندی پس دخترم؟
بچه از دست رفت!!
با عجله در کمدو باز کردم و
یه چیز سفید رو کشیدم بیرون و برگشتم!
با چشمایی که از حدقه داشت بیرون میزد نگام کرد!
دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و میرفتم توش!
پیرزن، لباس رو از دستم گرفت و گذاشت رو بینی اون!
یه گوشه نشستم، دلم میخواست از ته دل داد بزنم و گریه کنم.
بعد دو سه دقیقه بلند شد و نگاهم کرد
-دخترم حواست به داداشت باشه!
من برم یکم گوش اون حامد احمقو بپیچونم!
یه شام مقوی براش بپز،
خون زیادی ازش رفته
یچیز بخوره جون بگیره!
من رفتم مادر...
خداحافظ...!
"محدثه افشاری"
@Aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک‼️