شهید شو 🌷
💔 سلام همسنگرےها✋ #روز_نهم چله رو به یاد شهدای مدافع حرم #شھیدمحمدرضا_دهقان_امیری #شھیدرسول_خلیلی
💔
سلام همسنگرےها✋
#روز_دهم چله رو به یاد شهدای مدافع حرم #شھیدابالفضل_شیروانیان
#شھیدسیدمصطفی_صدرزاده
و #شھیدمرتضی_عطایی شروع مےکنیم💞
ان شالله از دعای خیرشون بےنصیب نمونیم و اسم ما هم در لیست اسامیِ یاران آخرالزمانی مولا مهدی قرار بگیرد..
اگه #دعای_عهد رو تا الان نخوندی
پاشو بخون
ان شالله مهدیِ فاطمه روت حساب ویژه باز کنه💖
#زیارت_عاشورا فراموش نشه😉❤️
از پست پین شده، بقیه اذکار و دعاها رو ببین و ان شالله استفاده کن
نکنه ۱۰ روز گذشته باشه و ما تغییر نکرده باشیم⁉️
ان شالله با ورود به ماه مبارک، ریزش برکات و تغییر به سمت خوبےها، سریع تر و بیشتر میشه... توکل بر خدا
#التماس_دعاے_شھادت
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
💔
#دلشڪستھ_ادمین...
#سلام #رفیقِ #جان
این روزها
#دلم تنگ شده
برای دو کلام بندگیِ خدا
و مےدانم
این حجم از فاصله بین خدا و من
تنھا با وساطت تو برداشته مےشود😔
مےدانی رفیق شفیق؟
ماه خدا دارد از راه مےرسد
و من
لبریز از شوق
مےخواهم مرا میهمان سفره ی مهربانی
خود کنی !
دلم گرفته از آشوب شهر ....
محتاج نگاهت
محتاج دعایت
#کاشکی_میشد_یه_ریش_گـرو_بذاری
#من_روسیاھ
#تو_روسفید_فداتشم
#دست_منم_بگیر
#یه_قدری_پاشـم
#شهید_جواد_محمدی
#شھیدجوادمحمدی
#آھ...
#رفیق_خوبه_جــواد_باشه‼️
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
#کپےپیگردالهےدارد
💔
سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط.
عراقی ها همه جا را می کوبیدند.💥
صدای اذان را که شنید گفت « نگه دار نماز بخونیم. »
گفتیم «توپ و خمپاره می آد، خطر داره. »
گفت «کسی که جبهه می یاد، نماز اول وقت را نباید ترک کنه. »☝️
📚یادگاران، کتاب حسن باقری
#شھیدحسن_باقری
#آھ_اےشھادت...
#نماز_اول_وقت
✍الانم تو جبهه جنگیم
جنگی سخت تر از جنگ سخت💥
تو جنگ نرم،
خودتم متوجه نمیشی
از کجا داری تیر میخوری‼️
حواسمون به نماز اول وقت باشه
💕 @aah3noghte💕
💔
#سبڪ_زندگے_شھدا💞
بعد ازدواجمون که بازار میرفتیم، حس میکردم راحت نیست و اذیت میشه.😣
به من گفت:
«خانم، میشه دیگه من بازار نیام؟ وضع حجاب خانمها نامناسبه.»😞
اکثر اوقات خودم برای خرید و انجام دادن کارها میرفتم.
اگر موقعیتی پیش می اومد که باهم میرفتیم، آقا رضا از ماشین پیاده نمی شد.
تو ماشینش یه قرآن کوچک بود.
قرآن می خوند.
یه خودکار وچندتا تیکه کاغذ داشت که بعد خوندن قرآن یه چیزهایی یادداشت می کرد.
از این شرایط ناراحت بود و میگفت:
«خانمها با این پوششها قراره به کجا برسن؟؟؟؟»...
راوی: همسرشهید ❤️
#شھیدسیدرضاطاهر
#سالروزآسمانےشدن🕊
💕 @aah3noghte💕
💔
#دلشڪستھ_ادمین...
یهو دلم برات تنگ شد😳
اصن میخام خودمونی بگم
تو این دنیای پر استرس و آشوب
#لبخندت
برای
من
بزرگترین
آنتے #افسردگے دنیاست،
رفیق!
همین😊
#شھیدجوادمحمدی
#من_به_رفاقتت_ایمان_دارم... #ایمـان
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
#ڪپےپیگردالهےداد
💔
#مثل_شھدا...
پدرم تعریف میکرد که روزی در خیابان با محمد حسین پیاده راه میرفتیم. خواستم امتحانش کنم و ببینم در زمینه ی احترام گذاشتن به پدر، چقدر دقیق است.
عمدا قدم هایم را آهسته تر کردم.😉
بلافاصله محمد حسین هم سرعتش را کم کرد تا از من جلوتر نزند.
#شهیدسیدمحمدحسین_محجوب
#احترام_به_والدین
#آھ_اےشھادت...
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا #شھیدحامدجوانی قسمت نهم آخرهای فروردین نود و چهار، حامد با چند نفر
💔
#گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا
#شھیدحامدجوانی
قسمت دهم
آرزو داشت که شهادتش همچو حضرت ابوالفضل باشد
همین آرزو را با نقاشی در دفترچه جیبی خود که آغشته به خونش گشته و با آثار ترکش و .... به تصویر کشیده بود
در لحظه شهادت این مدافع حرم دو چشم و دو دست، همچون مولایش از بین رفته بود....😭
اللهم الرزقنا...
#شھیدحامدجوانی
#آھ_اےشھادت...
💕 @aah3noghte💕
#اختصاصےکانال_آھ...
شهید شو 🌷
🔹 #او_را ...74 هر دوتامون با چشمای گشادمون بدرقهش کردیم، بعد اینکه درو بست تا چند دقیقه همونجوری ب
🔹 #او_را ... 75
لبخند ملیحی گوشه ی لبش نقش بست و سرشو تکون داد.
-آره من میبینمش!
شما نمبینیش؟؟
زیرچشمی نگاهش کردم
-فکرکنم بدجوری به سرتون ضربه خورده!☺️
-جدی میگم🙂
نمیبینید؟؟
-نه
من فقط بدبختی میبینم!
خدا نمیبینم!
و خدایی رو هم که نمیبینم نمیپرستم!😏
-خب...کار درستی میکنید!
ابرومو دادم بالا و سرمو تکون دادم
-یعنی چی؟
منو مسخره کردی؟؟😒
-نه،شما گفتید نمیبینمش پس نمیپرستمش!
منم گفتم کار درستی میکنید.
خدایی رو که نمیبینی که نباید بپرستی!!
نمیفهمیدم چی داره میگه!
رفت سمت ظرفشویی و آستیناشو داد بالا،
جوراباشو درآورد
و شروع کرد به وضو گرفتن.
با پوزخند نگاهش کردم و با حالت مسخره کردن گفتم:
-یعنی تو ،شما،میبینیدش که این کارا رو میکنید؟
بعد وضو،
از تو کمد شونه برداشت و رفت سمت آینه ،
همینجور که موهاشو شونه میکرد گفت
-بله،گفتم که!
میبینمش...
شونه رو گذاشت تو کمد و یکی از شیشه های عطرشو برداشت.
احساس کردم اونم داره منو مسخره میکنه!
منم با همون حالت ادامه دادم
-عه؟
میشه به منم نشونش بدی؟😏
بوی خیلی خوبی تو خونه پیچید...
بوی گرم و ملایمی که از اسپری و ادکلن های منم خوشبوتر بود!
-من نمیتونم نشونش بدم،
باید خودتون ببینیدش!
-این چه مزخرفاتیه که میگی اخه!
اه...
بس کن!
خدایی وجود نداره!
آستیناشو مرتب کرد و یه جوراب تمیز از کمد برداشت،
اومد سمتم و قاب عکسو ازم گرفت
و با لبخند نگاهش کرد.
اینکه نگاهم نمیکرد از یه طرف...
و آرامشش از طرف دیگه داشت حرصمو درمیاورد!
-اگر خدایی وجود نداره پس کی اون مشکلات رو براتون بوجود آورده؟
با چشمای گرد نگاهش کردم
واقعا نمیفهمیدم چی میگه!
سعی کردم پوزخندمو حفظ کنم!
-حتما خدا؟!!😏
لبخند زد
-بله!
-وای...
چرا شما اینجوریی!؟
اینهمه تناقض تو حرفاتون...
من دارم گیج میشم!
شماها که همش دم از مهربونی خدا میزنید...
اونوقت الان میگی....
یعنی چی؟؟
کلافه سرمو تکون دادم و رفتم کیفمو برداشتم و برگشتم سمتش
-شما خودتونم نمیفهمید چی میگید!
یه عمره مردمو گذاشتید سرکار.
یه مشت بیکارم افتادن دنبالتون ،فکر کردین خبریه!
ولی در اصل هیچی حالیتون نیست!
هیچی...!😠
صدام از حد معمول بالاتر رفته بود
و از شدت عصبانیت میلرزید.
دلم میخواست خفهش کنم!
بدون حرفی درو باز کردم و اومدم بیرون.
کوچه خلوت بود،
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
خبری ازش نشد،
فکرکنم هنوز با اون لبخند مسخرش داشت زمینو نگاه میکرد!! 😒
خیابونا شلوغ بود،
پشت چراغ قرمز وایساده بودم که نگاهم افتاد به آینه ی جلوی ماشین!
از دیدن خودم وحشت کردم!!😳
ریملم ریخته بود زیر چشمم و شبیه هیولاها شده بودم!!
وای...
حواسم نبود که تو کوچه از ترس گریهم گرفته بود!
یعنی تمام مدت جلوی اون با این قیافه بودم...!؟😣
حتما اون لبخند مسخرش بخاطر قیافه ی من بود
شایدم واسه همین نگام نمیکرد و سرش همش پایین بود!!
واییییی...ترنم!
واقعا گند زدی!
مشتمو کوبیدم به فرمون و خودمو فحش میدادم!
بیشتر از دو ساعت طول کشید تا برسم خونه.
باورم نمیشد اینهمه اتفاق مزخرف فقط تو یه روز برام افتاده بود!
اولین کاری که کردم صورتمو شستم،
بعد یه بسته بیسکوئیت برداشتم و رفتم اتاقم.
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@RomaneAramesh
#انتشارحتماباذکرلینک ‼️