eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 .... ... و به قول عزیزی که این مواقع مےگفت 💔 انگار هر چه مےکشیم از دست همین است.... و اےڪاش این دل فقط برای بود و جای نفر دیگــری نه... ڪاش فقط من بودمو تُ که صاحب این دلی و چه شرمنده و روسیاهم، من که صاحبخانه را گاهی از خانه اش بیرون کرده و دیگری را مهمان مےکنم... امشب هم این دل، بھانه ات را گرفته ای بےهمتا... دوست دارم سر به سجده تا خودِ صبح بگویم: اِلهى ... قَلْبى مَحْجُوبٌ وَ نَفْسى مَعْیُوبٌ وَ عَقْلى مَغْلُوبٌ وَ هَواَّئى غالِبٌ وَ طاعَتى قَلیلٌ وَ مَعْصِیَتى كَثیرٌ وَ لِسانى مُقِرُّ بِالذُّنُوبِ فَكَیْفَ حیلَتى یا سَتّارَ الْعُیُوبِ وَ یا عَلاّمَ الْغُیُوبِ وَ یا كاشِفَ الْكُرُوبِ اِغْفِرْ ذُنُوبى كُلَّها بِحُرْمَةِ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ یا غَفّارُ یا غَفّارُ یا غَفّارُ بِرَحْمَتِكَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ خدایا دلم در پرده است و نفسم معیوب و عقلم مغلوب است و هواى نفس بر من چیره است و طاعتم اندك و گناهانم بسیار است و زبانم به گناهان اقرار دارد پس چاره ام چیست اى پرده پوش عیبها و اى داناى نادیدنی ها و اى برطرف كننده اندوهها بیامرز همه گناهانم را به حرمت محمد و آل محمد اى آمرزش پیشه اى بسیار آمرزنده اى بسیار آمرزنده به رحمتت اى مهربانترین مهربانان... ... 💕 @aah3noghte💕
💔 ... مےروم پیش رضا تنها برای یڪ هدف... اربعین ، با اذن او، با مادرم، سمت نجف میلاد ولی نعمتمون مبارک 💖 ... 💕 @aah3noghte💕
💔 خاڪ پاے زائر شاه خراسان میشومـ #یارضا میگویم و آیینه بندان میشومـ هر کجا باشم گدای کوی این آقا منمـ همچو موسی سائلِ دستان سلطان میشومـ #شھیدجوادمحمدی در حرم امام رئوف... #آھ... 💕 @aah3noghte💕
💔 زیارت مجازی ✨✨✨عیدتون مبارڪ✨✨✨
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔 آوردم این دل تنگو سپردمش به تو آقا... کبوتر حرم تو نداره جایی ، جز اینجـــا 🌹جانم امام رضا جان .. #حاج_میثم_مطیعی #پیشنهاددانلود👌 #آھ... 💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
💔 قسمت شصتم #بےتوهرگز ❤️ 🌀خانواده     برای چند لحظه واقعا بریدم … – خدایا، بهم رحم کن … حالا ج
💔 قسمت شصت و دوم ❤️ 🌀زمانی برای نفس کشیدن  دنبالم، توی راهروی بیمارستان، راه افتاد …☹️ می خواستم گریه کنم … چشم هام مملو از التماس بود … تو رو خدا دیگه نیا… که صدام کرد😧 … – دکتر حسینی … دکتر حسینی … پیشنهاد شما برای آشنایی بیشتر چیه؟ …   ایستادم و چند لحظه مکث کردم … – من چطور آدمی هستم؟ …   جا خورد 😳… – شما شخصیت من رو چطور معرفی می کنید؟ … با تمام خصوصیات مثبت و منفی …   معلوم بود متوجه منظورم شده … – پس علائق تون چی؟ … – مثلا اینکه رنگ مورد علاقه ام چیه؟ یا چه غذایی رو دوست دارم؟ و … واقعا به نظرتون اینها خیلی مهمه؟ … مثلا اگر دو نفر از رنگ ها یا غذای متفاوتی خوششون بیاد نمی تونن با هم زندگی کنن؟ … چند لحظه مکث کردم … "طبیعتا اگر اخلاقی نباشه و خودخواهی غلبه کنه … ممکنه نتونن … در کنار اخلاق … بقیه اش هم به شخصیت و روحیه است … اینکه موقع ناراحتی یا خوشحالی یا تحت فشار … آدم ها چه کار می کنن یا چه واکنشی دارن" …     اما این بحث ها و حرف ها تمومی نداشت😑 … بدون توجه به واکنش دیگران … مدام میومد سراغم و حرف می زد … با اون فشار و حجم کار … این فشار و حرف های جدید واقعا سخت بود 😫… دیگه حتی یه لحظه آرامش … یا زمانی برای نفس کشیدن، نداشتم …  دفعه آخر که اومد … با ناراحتی بهش گفتم … – دکتر دایسون … میشه دیگه در مورد این مسائل صحبت نکنیم؟ … و حرف ها صرفا کاری باشه؟ …   خنده اش محو شد … چند لحظه بهم نگاه کرد … – یعنی … شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟😒 … قسمت شصت و سوم ❤️ 🌀خدای تو کیست؟ خنده اش محو شد … – یعنی … شما از من بدتون میاد خانم حسینی؟ …   چند لحظه مکث کردم … گفتن چنین حرف هایی برام سخت بود … اما حالا … – صادقانه … من اصلا به شما فکر نمی کنم … نه به شما… که به هیچ شخص دیگه ای هم فکر نمی کنم … نه فکر می کنم، نه …   بقیه حرفم رو خوردم و ادامه ندادم … دوباره لبخند زد … – شخص دیگه که خیلی خوبه … اما نمی تونید واقعا به من فکر کنید؟🙁 …  خسته و کلافه … تمام وجودم پر از التماس شده بود … – نه نمی تونم دکتر دایسون … نه وقتش رو دارم، نه … چند لحظه مکث کردم … بدتر از همه … شما دارید من رو انگشت نما و سوژه حرف دیگران می کنید …  – ولی اصلا به شما نمیاد با فکر و حرف دیگران در مورد خودتون … توجه کنید … یهو زد زیر خنده … اینقدر شناخت از شما کافیه؟ … حالا می تونید بهم فکر کنید؟ …     – انسان یه موجود اجتماعیه دکتر … من تا جایی حرف دیگران برام مهم نیست که مطمئن باشم کاری که می کنم درسته … حتی اگر شما از من یه شناخت نسبی داشته باشید … من ندارم … بیمارستان تمام فضای زندگی من رو پر کرده … وقتی برای فکر کردن به شما و خوصیات شما ندارم … حتی اگر هم داشته باشم … من یه مسلمانم … و تا جایی که یادم میاد، شما یه دفعه گفتید … از نظر شما، خدا … قیامت و روح … وجود نداره …  در لاکر رو بستم … – خواهش می کنم تمومش کنید …   و از اتاق رفتم بیرون… ... 💕 @aah3noghte💕
💔 یا تو خط بودن یا تو حرم... خیلیاشون زیارت اولی بودن و خیلیاشون زیارت آخری شدن... خیلیاشون وقت شهادت انگشتر سوغات مشهد دستشون بود خیلیاشون برات کربلا و شهادتشونو از امام رضا گرفته بودن بعضیاشونم تو عملیات ثامن الائمه شهید شدن... خلاصه.. خدا می دونه چی گفتن و چطوری گفتن و چی شنیدن... میلاد امام رئوف، مبارک باشه بر انان که تا سحرگاهان رو به مشرق ترین خورشید عالم منتظر ایستاده اند تا در رکاب امام عشق به انتقام آن امام مظلوم برخیزند... ... ... 💕 @aah3noghte💕
💔 روز عیده و میخوام مژده بدم بهتون🌸🍃 البته نه از زبان خودم😅 بلکه از زبان سیدِ صادق مقاومت... ❤️ ایشون گفتن که.... نه نوه هام نه بچه هام ان شالله به زودی در ، نماز خواهم خواند😇✌️ 👊 ان شالله داریم نزدیک میشیم به تحقق آرزوی و چیزی نمونده تا کف پاهامون، خاک مسجدالاقصی رو لمس کنه💪 ✌️ ... 💕 @aah3noghte💕
💔 هزار سر به فدای غباری از خاڪـم نباشد اگر... تن چه ارزشی دارد؟ به سال دفاع مقدسم، سوگند! هوای خاڪ مرا دارد ... 💕 @aah3noghte💕
💔 دل جوازِ شهادت را آخر از مشهد گرفت سفرہ‌ی شاہِ خراسـان این چنین شاهانه است . . . ... 💕 @aah3noghte💕
🌹 خاطره ای از یکی از همرزمان فرمانده شهید حجت باقری(مدافع حرم) 🌹 همرزم فرمانده شهید «حجت باقری» گفت: «یک روز دیدم شهید باقری با سر و وضع خاکی و گلی داخل اتاق شد. گفتم فرمانده چه خبر؟ کجا بودید که اینطور خاکی و گلی شدید؟  لبخند ملیحی زد و نشست. می‌دانستم از گفتن موضوع خودداری می کند. چند روزی این ماجرا تکرار شد تا اینکه یک شب که شیفت بودم گاه و بی گاه خوابم می برد و چرت می زدم  که یک لحظه متوجه شدم سایه ای از جلوی چشمانم رد شد وسوسه شدم و سایه را تعقیب کردم تا بفهمم چه خبر است. دنبالش رفتم دیدم حجت مشغول نظافت حیاط و سرویس های بهداشتی است. خجالت کشیدم و دویدم سمتش، خواستم ادامه کار را به من بسپارد، گفتم شما فرماندهی این کارها وظیفه ماست که نیروی شما هستیم، جواب داد کاری که برای رضای خدا باشد جایگاه انسان را تغییر نمی دهد من این کار را دوست دارم، چون می دانستم بچه ها اجازه انجامش را نمی دهند قبل از نماز صبح و توی تاریکی انجام می دهم. از خودم خجالت کشیدم، سرم را پایین انداختم و گفتم به خدا قسم شما خیلی بزرگواری». ... 💕 @aah3noghte💕