eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید شو 🌷
💔 #سردار_بی_مرز خاطرات شهید(حاج قاسم سلیمانی) #قسمت_سی_و_یک ماه رمضان سفره افطاری حال وهوای خودش
💔 خاطرات شهید(حاج قاسم سلیمانی) رئیس جمهورهای آمریکا و انگلیس و... کلا زیاد حرف می زنند. گنده تر از دهانشان هم می زنند. بعضی کشور ها می ترسند، پس آن ها پرروتر می چاپند و بعد هم می گویند: این کشور ها گاو شیرده هستند.😏 رئیس جمهور آمریکا یک بار مثل همیشه حرف رذیلانه زده بود. جوابش را داد: "تو ما را تهدید می کنی به این که اقدامی انجام می دهی که در دنیا سابقه ندارد. این ادبیات کاباره است. یک کاباره چی با دنیا این گونه حرف می زند. شما کاری می توانستید بکنید که در طول این ۲۰ سال نکردید؟ یادتان رفته برای سربازانتان پوشک بزرگسال تهیه می کردید و امروز آمدید ما را تهدید می کنید؟ شما در جنگ ۳۳ روزه چه غلطی کردید؟ غیر از این است که شروط حزب الله برای پایان جنگ را پذیرفتید؟" 🌱مثل سردار اگر مقابل استکبار نایستیم، سرهاست که بر چوبه دار بالا می رود... آقا می فرمایند به جوان ها بگویید آمریکا کیست؟ بگویید چرا امام گفت: آمریکا شیطان بزرگ است. ما پیشنهاد می کنیم برای ادامه راه ، امر آقا را انجام دهید. چند کتاب 📚وفیلم 🎞راجع به آمریکا و جنایاتش است مطالعه کنید و در اختیار جوان ها قرار دهید. کتاب تاریخ مستطاب آمریکا و رمان ریشه ها که این رمان را خود حضرت آقا خوانده اند. کالاهای آمریکایی را تحریم کنید. مگرنه اینکه باخرید این کالاها ارز از کشور خارج می شود و می رود به جیب آمریکایی که قاتل عزیزمان است؟ حتی تابلوهای تبلیغ کوکا کولا و پپسی را از مغازه داران بخواهید که پایین بیاورند . در مستند《 محرمانه کولا》 ببینید که این دو شرکت توسط صهیونیست ها اداره می شود و با سود و فروش نوشابه چه بلایی سر کشور های مستقل آورده اند. هر پولی که به جیب اسرائیل و آمریکا و انگلیس و ... می رود، می شود توطعه ای بر علیه خودمان. ... 📚حاج قاسم ... ... 💞 @aah3noghte💞
💔 خوشبختى سراغ کسانى می‌رود که بلدند بخندند. این زندگى نیست که زیباست، این ما هستیم که زندگى را زیبا یا زشت مى‌بینیم. دنبال رسیدن به یک خوشبختى بى‌نقص نباشید. از چیزهاى کوچک زندگى لذت ببرید. اگر آن ها را کنار هم بگذارید، مى‌توانید کل مسیر را با خوشحالى طى کنید. 🌱 ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 ‏اوایل دهه هفتاد با نظر امام⁉️ خانم ابتکار! حضرت امام(ره) سال ۶۸ رحلت کردند. اگر قصد ادامه راه
💔 چرا انقدر به خانم ابتکار گیر میدین؟🤔 شاید منظورشون اوایل دهه هفتاد میلادی بوده. ☝️ درسته اون موقع هنوز انقلاب نشده بود ولی امام که زنده بود! فرزانه صنیعی ... 💞 @aah3noghte💞
💔 میشود پیکرِ ما هم نرسد دستِ کسی؟ مثل جُوْن‌ات برسانی تو خودت را به‌ تنم...🥀 😍 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 ما آفریده شدیم برای خودِ خودِ خدا و چسبیدن به خودِ خودِ خدا...😍 برای بوییدن خدا، برای چشیدن خدا، برای دیدن خدا...😘 وتنها یک راه برای اتصال با او وجود دارد اینکه ما ارزش افزوده تولید کنیم، یعنی پا روی خودمان بگذاریم.🤔😔 استاد پناهیان🌺 ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #عاشقانه_شهدایی💖 بسیار زیادخواب رضا رو میبینم، طوری‌که از رضا خواستم دیگر به خواب من نیاید، چر
💔 آقاسجاد روز عملیات گشته بود و یک کاغذ کوچک پیدا کرده بوده و روی آن نامه‌ای نوشته بود و خواسته بود تا خانم یکی از دوستانش در جمع خانم‌ها بخواند. نوشته بود که «اگر من رفتم فکر نکنید از سر دوست نداشتن بوده، اتفاقاً از سر زیادی دوست داشتن است.» من فکر می‌کنم این جمله تفسیر زیادی می‌خواهد.... بعد خطاب به من گفته بود که اگر کسی گفت شوهر شما، شما را دوست نداشت که گذاشت و رفت، همه اینها حرف‌های دنیایی‌ست و من شما را از خودم جدا نمی‌دانم. به پسرش هم نوشته بود با اینکه خیلی دوست داشتم تو را ببینم، ولی نشد. من صدای بچه‌های شیعیان سوریه را می‌شنیدم و نمی‌توانستم بمانم. رجانیوز همسر شهید ... 💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_106 قبل از حرکت به پروین و فاطمه خانم متذکر شدیم که حسام تا رسیدن به مرز، نب
اتوبوس به نجف نزدیک میشد وضربان قلب من تپش به تپش بالا میرفت. اینجا حتی خاکش هم جذبه ایی خاص و ویژه داشت.  حالِ بقیه ی مسافران دست کمی از من نداشت.. تعدادی اشک میریختند. عده ایی زیر لب چیزی را زمزمه میکردند. و نوایِ مداحیِ مردِ تپل و چفیه به گردنِ نشسته در جلویِ اتوبوس این شور را صد چندان به جانم تزریق می نمود. حس عجیبی مانند طوفان یک به یک سلولهایم را می نوردید و من نمیداست دقیقا کجایِ دنیا قرار دارم. طعمی شیرین، شاید هم ملس.. اصلا نمیدانم. هر چه که بود کامم داشت مزه ی آسمان را میچشید. در این بین، حسام مدام تماس میگرفت و جویای مکان و حالمان میشد. بماند که چقدر اصرار به حرف زدن با مرا داشت و من حریصانه، صبوری میکرد. نمیدانم چقدر از رسیدنمان به آن خاکِ ابری میگذشت که هیجانِ زیارت و بی قراری، جان به لبم رساند و پا در یک کفش کردم که بریم به تماشایِ سرایِ علی. اما دانیال اصرار داشت تا کمی استراحت به جان بخریم و انرژی انباشته کنیم محض ادامه ی راه که تو بیماری و این سفر ریسکی بزرگ. مگر میشد آن حجمه از تلاطم عاشقی را دید و یک جا نشست؟ اینجا آهن ربایِ عالم بود و دلربایی میکرد. هر دلی که سر سوزن محبت داشت، سینه خیز تا حریم علی را میدویید. ما که ندیده، مجنون شدیم. راستی اگر در خلافتش بودیم دست بیعت میدادیم یا طناب به طمعِ گرفتنِ بیعت به دورش میبستیم؟ این عاشقی، حکمش بی خطریِ زمان بود یا واقعا دل، اسیرِ سلطان، غلامی میکرد؟ نمیدانم.. اما باید ترسید.. این خودِ مجنون، اسم جانِ شیرین که به میدان بیاید، لیلی را دو دستی میفروشد.. حرفهایِ دانیال، اثری نداشت و مجبور شد تا همراهیم کند. هجوم جمعیت آنقدر زیاد بود که گاه قدمهایِ بعدیم را گم میکردم.  از دور که کاخِ پادشاهی اش نمایان شد.. قلبم پر گرفت و دانیال ساکت، چشم دوخت به صحنِ علی. با دهانی باز، محو تماشا ماندم. اینجا دیگر مرزی برایِ بودن، نبود.  اینجا جسم ها بودند، اما روح ها نه. قیامت چیزی فراتر از این محشر بود؟؟ در کنارِ هیاهیویِ زائرانی که اشک میرختند و هر کدام به زبان خودشان، امیرِ این سرزمین فقیر نشین را صدا میزدند، ناگهان چشمم به دانیال سنی افتاد که بی صدا اشک از گوشه ی چشمانش جاری میشد و دست بلند کرده زیر لب نجوا میکرد.  در دل  قهقه زدم، با تمام وجود..   اینجا خودِ خدا حکومت میکرد! بیچاره پدر که با نانِ نفرت از علی ما را به عرصه رساند و حالا دختری مرید و پسری دلباخته ی امیرالمومنین رویِ دستانش مانده بود. و این یعنی  "من الظلمات الی النور" طی دو روزی که در نجف بودیم گاه و بیگاه به زیارت محبوس شده در زنجیره ی زائران، آن هم از دور رضایت میدادم و  درد دل عرضه میکردم و مرهمِ نسخه پیچ، تحویل میگرفتم. حالا دیگر دانیال هم بدتر از من سرگشتگی میکرد و یک پایِ این عاشقی بود. با گذشت دو روز بعد از وداع با امیرشیعیان که نه، امیر عالمیان..  به سمت کربلا حرکت کردیم.. با پاهایی پیاده، قدم به قدمِ جنون زدگان حسینی.. دلدادگانی که از همه جای دنیا به سمتِ منبعی معلوم میدویدند..  یکی برهنه.. دیگری با چند کودک.. آن یکی سینه کشان.. گروهی صلیب به گردن و تعدادی یهودی پوش.. و من میماند که حسین، امام شیعیان است یا پیشوایِ یهودیان و مسیحیان؟؟ انگار اشتباهی رخ داده بود و کسی باید یاد آوریشان میکرد که حسین کیست.. گام به گام اهل عراق به استقبال میآمدند و قوت روزانه شان را دست و دلبازانه عرضه ی میهمانِ حسین میکردند و به چشم دیدم التماسهایِ پیرزنِ عرب را به زائران، برایِ پذیرایی در خانه اش.. این همه بی رنگی از کجا میآمد؟؟  چرا دنیا نمیخواست این اسلام را ببیند و محمد (ص)  را خلاصه میکرد در پرچمی سیاه که سر میبرید و ظالمانه کودک میکشت. من خدا را در لباسِ مشکی رنگ زائران پاهایِ برهنه و تاول زدشان آذوقه های چیده شد در طبق اخلاصِ مهمانوازانِ عرب و چایِ پررنگ و شیرین عراقی دیدم. حقا که چای هایِ غلیظ و تیره رنگ اینجا دیار، طعم خدا میداد. گاهی غرور، بیخ گلویم را فشار میداد که ایرانیم که این خاک امنیتش را بعد از خدا و صاحبش حسین، مدیونِ حسام و دوستانِ ایرانی اش است.. و چقدر قنج میرفتم دلم. امیرمهدی مدام از طریق تلفن جویایِ حال و موقیت مکانی مان بود و به دانیال فشار میآورد تا در موکبهایِ بعدی سوارِ ماشین بشویم، اما کو گوشِ شنوا.. شبها در موکبهایی که به وسیله ی کاروان شناسایی میشد اتراق میکردم و بعد از کمی استراحت، راه رفتن پیش میگرفتیم. حال و هوای عجیبی همه را مست خود کرده بود. گاهی درد و تهوع بر معده ام چنگ میزد و من با تمام قدرت رو به رویش می ایستادم.. قصد من تسلیم و عقب نشینی نبود و دانیال در این بین کلافه حرص میخورد و نگرانی، خرجم میکرد. ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست ... 💞 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_107 اتوبوس به نجف نزدیک میشد وضربان قلب من تپش به تپش بالا میرفت. اینجا حتی
بالاخره بعد از سه روز انتظار، چشم مان به جمالِ تربت حسین (ع) روشن شد و نفس گرفتم عطر خاکش را.. در هتل مورد نظر اسکان داده شدیم و بعد از غسل زیارت عزم حرم کردیم. پا به زمین بیرونِ هتل که گذاشتم، زیارت را محال دیدم. مگر میشد از بین این همه پا، حتی چشمت به ضریحش روشن شود؟؟ دانیال از بین جمعیت دستم را کشید وگفت که به دنبالش بروم.. شاید بتواند مسیری برایِ زیارت بیابد. و منِ ناامید دست که هیچ، دل دادم به امیدِ راه یابیِ برادر.. روی به رویِ میدانی که یک مشک وسطش قرار داشت ایستادیم (اینجا کجاست؟) دانیال نگاهی به اطراف انداخت (میدون مشک.. حرم حضرت عباس اون طرفه.. نگاه کن..) عباس.. مردی که نمیتوانستم درکش کنم.. اسمش که می آمد حسی از ترس و امنیت در وجودم میپیچید..  عینیت پیدا کردنِ واژه ی جذبه.. دانیال دستم را در مشتش گرفت و فشرد. خیره به مشکِ پر آب، خواست دلم را به زبان آوردم (نمیشه یه جوری بریم تو حرم نه..؟ خیلی شلوغه..) صدایش بلند شد (من میبرمت.. اما این رسمش نبودا بانو..) نفسم از شوق بند آمد. به سمتش برگشتم. امیرمهدیِ من بود. با لباسی نیمه نظامی و موهایی بهم ریخته. اینجا چقدر زود آرزوها برآورده میشد.  اشک امان را بریده بود و او با لبخند نگاهم میکرد (قشنگ دقِمون دادی تا رسیدی.) دیدنِ حسام آن هم درست در نقطه ی صفر دنیا، یعنی نهایت عاشقانه ها.. دستم را گرفت و به گوشه ایی از خیابان برد و من بی صدا فقط و فقط در اوج گنگیِ شیرینم تماشایش کردم. خستگی در صورت و سفیدیِ به خون نشسته ی چشمانش فریاد میزد. راستی چقدر این لباس های نیمه نظامی، مَردم را پر جذبه تر میکرد.. دوستش داشتم، دیوانه وار.. ایستاد بالبخندی بر لب و سری کج شده نگاهم کرد (خب حالا دیگه جواب منو نمیدی؟ حساب اون دانیالو که بعدا صاف میکنم.. اما با شما کار دارم.) به اندازه تمامِ روزهایِ ندیدنش، سراپا چشم شدم.  از درون کیسه ی پلاستیکی که در دستش بود، پارچه ایی مشکی بیرون آورد و بازش کرد. چادر بود، آن هم به سبک زنان عرب... لبخند زدم (اجازه هست؟) باز هم مثل آن ساق دست. این بار قرار بود که چادر سرم کند؟ نماد تحجر و عقب ماندگیِ برایِ سارایِ آلمان نشین ...؟ چادر را آرام و با دقت روی سرم گذاشت و آستین هایش را دستم کرد. یه قدم به عقب برداشت و با تبسمی عجیب تماشایم کرد. سری تکان داد (خانوم بودی.. ماه بانو شدی.. خیلی مخلصیم، تاج سر.) خوب بلد بود به در مسیری که دوست داشت، هدایتم کند. بدون دعوا.. بدون اجبار.. بدون تحکم.. رامم کرده بود و خودم خوب میدانستم.. و چه شیرین اسارتی بود این بنده گی برای خدا.. و در دل نجوا کردم که " پسندم هر چه را جانان پسندد"  این که دیگر تاج بندگی بود.. روبه رویم ایستاد.  شال را کمی جلو کشید و آرام زمزمه کرد (شما عزیز دلِ حسامیااا.. راستی، زبونتونو پشتِ مرزایِ ایران جا گذاشتین خدایی نکرده؟؟) خندیدم (نه.. دارم مراعاتِ حالِ جنگ زدتو میکنم.) صورتش با تبسمهایِ خاص خودش، زیباتر از همیشه بود (خب خدا رو شکر.. ترسیدم که از غم دوریم زبونتون بند اومده باشه.. که الحمدالله از مال من بهتر کار میکنه.) چادرم را کمی روی سرم جابه جا کردمو نگاه به تنِ پوشیده شده ام انداختم (اونکه بله، شک نکن.  راستی داداش بیچارم کجاست..؟؟ این چرا یهو غیب شد؟؟ یه وقت گم وگورنشه..) دستم را گرفتم به طرف خیابان برد (نترس.. بادمجون بم آفت نداره.. اونو داعشیام ببرن؛ سرِ یه ساعت برش میگردونن.. میدونه از دستش شکارم، شما رو تحویل داد و فلنگو بست.. ) فشار جمعیت آنقدر زیاد بود که تصورِ رسیدن، محال مینمود..  کمی ترسیده بودم و درد سراغِ معده ام را میگرفت. حسام که متوجه حالم شد در گوشه ایی مرا نشاند. (همین جا بشین میرم برات آب بیارم.. اینجا این وقت سال اینجوریه دیگه..) دستش را کشیدم و او کنارم نشست (نمیخواد.. الان خوب میشه.. چیزی نیست.) کاش میشد حداقل از دور چشمم به ضریح پسرانِ علی می افتاد.  این همه راه آمدن و هیچ؟؟  بغض صدایم را بم کرده بود (یعنی هیچ جوره نمیشه بریم تا من بتونم ضریحشونو ببینم؟؟) دستم را میانِ مشتش گرفت (نبینم گریه کنیااا.. من گفتم میبرمت، پس میبرم.. امشب، شبِ اربعینه.. خیلی خیلی شلوغه.. تقریبا 24میلیون زائر اینجاست.. از همه جای دنیا اومدن، تک تکشونم مثه شما آرزوشونه که حداقل فقط چشمشون به ضریح آقا بیوفته.. پس یه کم صبر کن.. امشب بچه های موکب علی بن موسی الرضا خانوما رو میبرن واسه زیارت.. ان شالله با اونا میبرمت داخل.. قول) و قولهایِ این مرد، مردانه تر از تمامِ مردانه هایِ جهان بود. با دانیال تماس گرفت و مکان دقیق مان را به او گفت. کاش میشد که نرود (میخوای بری؟؟ نرو..) ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست ... 💞 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #معرفی_کتاب 📗 سرمشق  سرمشق؛ خاطراتی است کوتاه و مستند از زندگی جهادی شهید حججی برای جوانان ایر
💔 264صفحه|30000تومان #27000تومان تنها گریه کن ؛ روایت زندگی اشرف سادات منتظری ، مادر شهید محمد معماریان است ، که به تازگی از سوی انتشارات حماسه یاران به چاپ رسیده است. این اثر کوشیده تصویری کوتاه و مختصر از یک عمر زندگی و ولایت‌پذیری و فرمان‌برداری زنی را نمایش دهد که در تاریخ انقلاب رشد کرد و اثرگذار شد. 📕 برشی ازکتاب: مچ دست هایش را گرفتم ، قدرتم را جمع کردم و همانطور که عقب عقب میرفتم ، به زحمت می کشیدمش سمت خودم . پاهایش تکان میخورد و ردّ خون می ماند روی زمین. نگاهش از خاطرم دور نمی شود. مات شده بود. زدم توی صورتش و فریاد کشیدم : « نفس بکش!» ولی بی جان تر از این حرف ها بود. محکم تر زدم شاید له هوش بیاید؛ فایده نداشت. دست انداختم و بچه را از شکمِ پاره ی زن بیرون آوردم، به این امید که حداقل بتوانم طفل معصومش را نجات دهم؛ ولی بدن سرخ و سفید نوزاد ماند روی دستم؛ بی اینکه مجال داشته باشد گریه کند و یا حتی یک نفس در این دنیا بکشد! نحوه تهیه کتاب: ✅ مراجعه به کتابفروشی های سراسر کشور 📲 پیام به ادمین @hamaseh17 📱خرید پیامکی (ارسال نام کتاب به سامانه) 3000191717 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 جنگ ۳۳ روزه و پیروزی مقاومت آن‌قدر شیرین بود که هر چه آن را مرور کنیم بر لذت ما افزوده می‌شود.✌️ روزی که حزب‌الله اسرائیل را به خاک سیاه نشاند و بار دیگر ایمان بر تجهیزات مادی پیروز شد. با مرور آن روزها می‌توان درس‌هایی برای این روزها گرفت... دلیل حمله نکردن اسرائیل به بیروت در جنگ ۳۳ روزه 🍃🌸سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله لبنان: در طول جنگ ۳۳ روزه قصد داشتیم تل‌آویو را موشک‌باران کنیم اما با هم‌فکری حاج قاسم [سلیمانی] این معادله را برای دشمن مطرح کردیم که اگر بیروت را هدف قرار دهد ما هم تل‌آویو را موشک‌باران می‌کنیم و دشمن اسرائیلی هم در بحبوحه جنگ به این معادله تن داد و هیچگاه به بیروت حمله نکرد.💪 ... 💞 @aah3noghte💞