شهید شو 🌷
💔 #معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی #گذرے_ڪوتاھ_بر_زندگی_شھدا ۵ـ #شھیدهادی_امینی او در سال 1332 د
💔
#معرفےشھداےدفترحزب_جمهورےاسلامی
#گذرے_ڪوتاھ_بر_زندگی_شھدا
۶ـ #شھیدحسن_اجارهدار
در سال 1329 در تهران متولد شد.👶
کار و تحصیل را با هم انجام میداد و موفق به گرفتن دیپلم ریاضی شد.
مبارزه را از سال 1349 آغاز کرد💪 و در سال 1355 دستگیر شد.
وی که از یاران شهید بهشتی و دکتر مفتح بود، با پیروزی انقلاب به #گسترش_کتابخانههای_مساجد تهران پرداخت
و فعالیتهای قوی سیاسی خود را در سطوح دانشجویی پیگرفت.💪
در اسفند ماه 1357 به عضویت #شورای_مرکزی_حزب جمهوری اسلامی درآمد و در 7 تیر 1360 به جمع شهیدان پیوست.
#خون_عشاق_سر_وقت_خودش_خواهدریخت
#شھیدترور
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
#معرفی_کتاب
#آقای_سلیمان_مےشود_من_بخوابم؟
نویسنده: سیدمحمدرضا واحدی
این رمان روایتگر زندگی دختری به نام نغمه است که
نسبت به همسایه که هم دانشکده ای اش هم است علاقه پیدا می کند.
روبیک هم او را دوست دارد اما با این تفاوت که او #ارمنی است...
روبیک دانشجوی ادبیات است و شعرهای زیبایی را برای نغمه ایمیل می کند...
روز به روز گرمای این عشق در آن ها شعله ورتر می گردد تا اینکه...
نغمه نامه ای دریافت می کند که در آن روبیک برای مدتی یا برای همیشه از نغمه خداحافظی کرده و به مونیخ رفته است...😢
تردید در این که نکند عشق او به نغمه مسلمانش کند و به خاطر او مسلمان شود...
✂️برشی از کتاب📝
چه می توانستم بکنم که دوباره به بازی شطرنجی دعوتم کرده بودی
که خودت پای آن حضور نداشتی.
رفته بودی تا از دور، شاهد کیش شدنم باشی.
من که گفته بودم با نبودنت کیش می شوم و با بودنت مات...
نگفته بودم؟
گفته بودم که عاشق این مات شدنم. پس همیشه باش...
نگفته بودم؟
#کتاب_خوب_بخوانیم
#مناسب_برای
#هدیه_به_دختران_و_پسران_جوان_و_نوجوان
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
#نشرحداکثری👌
شهید شو 🌷
💔 سلام_امام_غریبم✋ ذرّهای شانهی ما ... بار غمت را نکشید گرچه یک عمر، فقط نوکر سر بار شدیم واقع
💔
#دلشڪستھ_ادمین...
صبح که چشماشو باز کرد گفت:
"آخ جون! ۵ساعت مونده"😀
چند ساعت بعد با خوشحالی گفت:
"دو دیقه دیگه ساعت ۱۲ میشه و ۲ساعت دیگه فقط مونده"
....
مرتب چشمش به ساعت بود و لحظه شماری میکرد
خدا از دل بےتابش خبر داره که چطوری
تا صبح ، ساعت ها رو پشت سر گذاشته....
منتظر بود تلویزیون ساعت ۲بعدازظهر، فیلم سینمایی مورد علاقه ش رو پخش کنه😑
ولی #تلنگری بود به نفس زمینگـیر و غافل من...
که چقدر مثه یه بچه ۸ساله
لحظه شماری مےکنم و منتظر
#ظهور مولا هستم⁉️
اگه معنی انتظار اینست که من دارم
آبروی هر چه #منتظر است را برده ام😔
اگر که منتظرانت شبیهِ من هستند..
به روحِ مرده ی ما فاتحه بخوان و نیا..،✋
#اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج
#الهےالعفو...
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
شهید شو 🌷
💔 روز اول #چله_دعای_توسل به نیت تعجیل در فرج امام زمان عج #اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج #
💔
روز دوم
#چله_دعای_توسل
به نیت تعجیل در فرج امام زمان عج
#اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج
#التماس_دعاے_شھادت
مرحوم آیت الله روح الله شاه آبادی، فرزند آیت الله شاه آبادی که استاد امام خمینی(ره) بودند، در خصوص فضیلت دعای توسل می گفتند:
«دعای توسّل را #هر_روز_بخوان که اصل اثرش مربوط به هر روز خواندن آن است
که در اثر هر روز خواندن، آن را حفظ هم میشوید.
اگر کسی این دعا را هر روز بخواند، #کلیدی است که به هر قفلی میخورد،
در برآوردهکردن #حاجات بسیار مؤثر است،
ایمان انسان را زیاد میکند،
بهترین مونس انسان است،
در وقت تنهایی و هنگامی که به حاجتی رسیدید، متوجّه میشوید که دعای توسّل واسطه شده که آن حاجت را از خدا گرفتهاید،
بنابراین دفعه دیگر هم که حاجتی داشته باشید، همین دعا را میخوانید.»🌹🍃
شهید شو 🌷
💔 🌷 #بسم_رب_المھدی 🌷 #و_آنڪہ_دیرتر_آمد #پارت_هشتم... ناگهان سایه ای روی سینه ی ا
💔
🌷 #بسم_رب_المھدی 🌷
#و_آنڪہ_دیرتر_آمد
#پارت_نهم...
دو زانو نشستم و با چشمانی که به نیرویی عجیب روشن شده بود ،خیره ی صورتی شدم که پوستش گندمگون بود و روی گونه هایش به سرخی میزد.
پیشانی اش بلند،
موها و محاسنش سیاه بود، آنقدر که سفیدی صورتش به چشم می آمد.
ابروانش پیوسته بود و چشمانش مشکی و چنان گیرا که نمی توانستی در آن خیره شوی و نه از آن چشم، برداری .
روی گونه ی راستش خال سیاهی بود که به آن زیبایی ندیده بودم .😇
احمد هم خیره ی او بود .😍
حسابی شیفته و متفون شده بود.
مرد گفت :
"محمود! برو دوتا حنظل بیاور."☺️
رفتم و آوردم.
جوان یکی از حنظل ها را در دستش چرخی داد و با فشار انگشتان دو نیمه کرد و نیمه ای را به من داد و گفت:
بخور!😊
همه می دانند که حنظل چقدر بد طعم و تلخ است.😖
مِن مِنی کردم و گفتم : "آخر ... "😕
با تحکم گفت: بخور !☺️
بی اختیار حنظل را به دهان بردم. احمد آب دهانش را فرو داد و خود را کمی عقب کشید.😦
حنظل چنان شیرین و خنک بود که به عمرم چنان میوه ای نخورده بودم. 😋
در یک چشم به هم زدن نیمه ی دیگر را بلعیدم. 😅
احمد گفت: چطور بود؟🤔
گفتم : عالی.😋👌
و روبه مرد ادامه دادم : دست شما درد نکند عالی بود .😃
مرد، حنظل دیگر را هم نیمه کرد و به احمد داد.
فکر کردم اگر من هم مثل احمد حنظل خورده باشم که پس حسابی آبرویمان رفته است.😅
مرد جوان گفت: سیر شدید؟
احمد دهانش را با آستینش پاک کرد و گفت:
"حسابی ... سیر و سیراب. دست شما درد نکند".
مرد دست بر زانو گذاشت و بلند شد .
برخاستنش مثل حرکت ابر نرم و مواج بود. گفت:
"می روم و فردا همین موقع بر میگردم".
و سوار اسب سرخش شد ...که تا به حال چنین اسبی ندیده بودیم .
مرد دیگر جلو دوید و نیزه به دست جوان داد و خودش نیز سوار اسب سفیدش شد.
دویدم و گوشه ی ردای جوان را گرفتم و نالیدم:
"آقا!... شما را به هرکس دوست دارید، ما را به خانه مان برسانید".😭😭
احمد هم دوید کنارم و گفت:
" فقط راه را نشانمان بدهید ..... پدر و مادرمان دق می کنند".😞
#ادامه_دارد...
#نذر_ظهورش_صلوات✨
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
شهید شو 🌷
💔 قسمت چهل و چهارم: #بےتوهرگز ❤️ 🌀کودک بی پدر مادرم مدام بهم اصرار می کرد که خونه رو پس بدیم
💔
قسمت چهل و ششم
#بےتوهرگز ❤️
🌀گمانی فوق هر گمان
اصلا نفهمیدم زینب چطور بزرگ شد ... علی کار خودش رو کرد ..
اونقدر باوقار و خانم شده بود که جز تحسین و تمجید از دهن دیگران، چیزی در نمی اومد😍 ...
با شخصیتش، همه رو مدیریت می کرد 👌... حتی برادرهاش اگر کاری داشتن یا موضوعی پیش می اومد ... قبل از من با زینب حرف می زدن... بالاخره من بزرگش نکرده بودم ...
وقتی هفده سالش شد ... خیلی ترسیدم😰
یاد خودم افتادم که توی سن کمتر از اون، پدرم چطور از درس محرومم کرد ... می ترسیدم بیاد سراغ زینب ... اما ازش خبری نشد😊...
دیپلمش رو با معدل بیست گرفت ... و توی اولین کنکور، با رتبه تک رقمی، پزشکی تهران قبول شد😇 ...
توی دانشگاه هم مورد تحسین و کانون احترام بود ... پایین ترین معدلش، بالای هجده و نیم بود ...
هر جا پا می گذاشت ...
از زمین و زمان براش خواستگار میومد ... خواستگارهایی که حتی یکیش، حسرت تمام دخترهای اطراف بود😉 ...
مادرهاشون بهم سپرده بودن اگر زینب خانم نپسندید و جواب رد داد ... دخترهای ما رو بهشون معرفی کنید ...
اما باز هم پدرم چیزی نمی گفت ... اصلا باورم نمی شد 😳🤔...
گاهی چنان پدرم رو نمی شناختم که حس می کردم مریخی ها عوضش کردن ...
زینب، مدیریت پدرم رو هم با رفتار و زبانش توی دست گرفته بود😉 ...
سال 75، 76 ... تب خروج دانشجوها و فرار مغزها شایع شده بود ...
همون سال ها بود که توی آزمون تخصص شرکت کرد... و نتیجه اش ...
زنیب رو در کانون توجه سفارت کشورهای مختلف قرار داد😕 ...
مدام برای بورسیه کردنش و خروج از ایران ... پیشنهادهای رنگارنگ به دستش می رسید ...
هر سفارت خونه برای سبقت از دیگری ... پیشنهاد بزرگ تر و وسوسه انگیزتری می داد ...
ولی زینب ... محکم ایستاد ... به هیچ عنوان قصد خروج از ایران رو نداشت ...
اما خواست خدا ... در مسیر دیگه ای رقم خورده بود ... چیزی که هرگز گمان نمی کردیم😐...
قسمت چهل و هفتم:
#بےتوهرگز ❤️
🌀سومین پیشنهاد
علی اومد به خوابم ... بعد از کلی حرف، سرش رو انداخت پایین ...
- ازت درخواستی دارم ... می دونم سخته اما رضای خدا در این قرار گرفته ...
به زینب بگو سومین درخواست رو قبول کنه... تو تنها کسی هستی که می تونی راضیش کنی 😊...
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم ... خیلی جا خورده بودم... و فراموشش کردم ...
فکر کردم یه خواب همین طوریه ... پذیرش چنین چیزی برای خودم هم خیلی سخت بود😔 ...
چند شب گذشت ... علی دوباره اومد ... اما این بار خیلی ناراحت ...
- هانیه جان ...
چرا حرفم رو جدی نگرفتی؟ ... به زینب بگو باید سومین درخواست رو قبول کنه☝️ ...
خیلی دلم سوخت ...
- اگر اینقدر مهمه خودت بهش بگو ... من نمی تونم ... زینب بوی تو رو میده ... نمی تونم ازش دل بکنم و جدا بشم ... برام سخته 😔💔...
با حالت عجیبی بهم نگاه کرد ...
- هانیه جان ... باور کن مسیر زینب، هزاران بار سخت تره ...
اگر اون دنیا شفاعت من رو می خوای ... راضی به رضای خدا باش ...
گریه ام گرفت ... ازش قول محکم گرفتم ... هم برای شفاعت، هم شب اول قبرم ...
دوری زینب برام عین زندگی توی جهنم بود ... همه این سال ها دلتنگی و سختی رو ... بودن با زینب برام آسون کرده بود😭 ...
حدود ساعت یازده از بیمارستان برگشت ... رفتم دم در استقبالش ...
- سلام دختر گلم ... خسته نباشی ...
با خنده، خودش رو انداخت توی بغلم ...
- دیگه از خستگی گذشته ... چنان جنازه ام پودر شده که دیگه به درد اتاق تشریح هم نمی خورم ... یه ذره دیگه روم فشار بیاد توی یه قوطی کنسرو هم جا میشم😅😂 ...
رفتم براش شربت بیارم ... یهو پرید توی آشپزخونه و از پشت بغلم کرد ...
- مامان گلم ... چرا اینقدر گرفته است؟ 😉...
ناخودآگاه دوباره یاد علی افتادم ... یاد اون شب که اونطور روش رگ گرفتن رو تمرین کردم ... همه چیزش عین علی بود ...
- از کی تا حالا توی دانشگاه، واحد ذهن خوانی هم پاس می کنن؟😉🙂 ...
خندید ...
- تا نگی چی شده ولت نمی کنم 😅...
بغض گلوم رو گرفت ...
- زینب ... سومین پیشنهاد بورسیه از طرف کدوم کشوره؟😔...
دست هاش شل شد و من رو ول کرد 🙁...
#ادامه_دارد...
💕 @aah3noghte💕
با خواندن این داستان واقعی،
#حیّ بودنِ شهدا را احساس خواهید کرد‼️
💔
المیادین: آمریکا به ۱۰ دلیل به ایران حمله نمیکند‼️
🔻سایت شبکه المیادین نوشت:
🔸 ایران هرگز در برابر آمریکا تسلیم نخواهد شد💪
از سوی دیگر ایالات متحده به هیچ عنوان علیه ایران اقدام نظامی نخواهد کرد😏
به ۱۰ دلیل:
1⃣ عدم آمادگی افکار عمومی مردم آمریکا
2⃣ مخالفت کشورهای دیگر با حمله به ایران
3⃣ تهدید آسمان کشورهای همسایه ایران
4⃣ عدم تامین امنیت اسرائیل
5⃣ قدرت موشکی ایران و امکان درهم شکستن ابهت آمریکا
6⃣ تعطیلی صادرات نفت کشورهای همسایه ایران و تاثیر آن بر قیمت نفت
7⃣ فلج شدن دریانوردی در دریای سرخ و مدیترانه
8⃣ تاثیر شدید بر اقتصاد جهانی
9⃣ احتمال کشیده شدن جنگ به بیرون از منطقه
🔟 احتمال بروز جنگ جهانی سوم
#اندڪےبصیرت
#نحن_صامدون✌️
#ماتاآخـــرایستاده_ایم💪
💕 @aah3noghte💕