💔
#نقش_انسان_در_تقدیرات_شب_قدر ۹
اولین شب قــ💫ـدر گذشت.
دیشب؛
که دستای خالیتـو بالا گرفتی؛
چی آرزو کـــردی؟
💢اوجِ آرزوهای دیشبت... چی بود؟
همــون
نشـون میده که چقــدر می ارزی؟👇
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 فکرشو بکن روز تولدت بشه روز شهادتت🤗 چه قدر زیبا...🎂🕊 «سیدمنصور موسوینژاد» اهل دهستان نظر آقای
💔
"ڪاشنفسمونمیذاشتـــــ
یہجورۍزندگۍمیڪردیم
ڪهسالدیگہهمینموقع
بہمـادرامونمیگفتن
#مـادرشهید :) 🕊
#التماس_دعای_شهادت
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
#قرار_عاشقی
برده است نگاهش دل بیچاره ما را
افسوس که دل باختگی حال عجیبیست...❤️
#اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی
#امام_رضآی_دلم
#دلتنگ_حرم
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
#شھید_شھیدت_مےکند
به ما خرده نگیرید که چرا
روز و شبمان
لبریز از یاد شهداست
که اگر یاد شھیدی در دل، خانه کرده
نه از پاکیِ دلِ ما...
که از لطف و عنایت شھیداست...
به ما اعتراض نکنید
که چرا
ثانیه هایمان را گـره زده ایم
با یاد شهدا
که #باور داریم
اثرِ وجودیِ #شھید، به اذن خدا
بیشتر از زنده های انسان نماست...
به ما خرده نگیرید...😔
بگذارید همین تنها دلخوشی رسیدن به شھادت
در وجودمان ریشه کند
جوانه بزند
و با خونمان، سیراب شود...
و باز هم مےگوییم #شھید، شهیدت مےکند
نشان به آن نشان که
زمان مفقود بودن پیکر #شهید_جواد،
#شهید_مهدی_ایمانی،
در حرم حضرت معصومه به نیت پیدا شدن و برگشتن پیکر مطهر شهید،
ختم صلوات برداشتند و بین زائران پخش کردند
بااینکه شهید جواد را نمےشناختند ولی نسبت به ایشان
ارادتی خاص پیدا کرده بودند...
آری...
اینست که باور داریم #شھید_مدیون_ما_نمےماند...
#شهید_جواد_محمدی
#شهید_مهدی_ایمانی
#شهادت
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
💔
پیچیده شمــیم نفس یار، به هر سوی
برخاسته از فرقِ علی ، عِطر ِ خداوند
#السلام_علیک_یا_امیرالمومنین
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
💔
ثواب اعمال امروزمان به نیابت از شهیدی که هر ماه ۳ مرتبه قرآن را ختم مےکرد...
مادر بزرگوارشان مےگفت:
بعضی شبها که نیمه های شب بیدار می شدم می دیدم، محمدرضا با نور موبایلش قرآن سفید کوچکش را در دست گرفته و در حال قرائت قرآن است.
او با قرآن خیلی مأنوس بود و ماهیانه ۳بار ختم قرآن می کرد.
با اینکه ۲۰ بهار از عمرش گذشته بود در وصیت نامه اش سفارش کرده بود که برایش تنها ۵ روز روزه و ۲۰ نماز صبح قضا کنم.
#مثل_شهدا_باشیم
#شهید_محمدرضا_دهقان
#شهید_رسول_خلیلی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
#انتشارحتماباذکرلینک
💔
غروب ماه رمضان بود. ابراهيم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسي يــک قابلمه از من گرفت! بعد داخل کله پزي رفت. به دنبالش آمدم و گفتم:
ابرام جون کله پاچه براي افطاري! عجب حالي ميده؟!
گفت: راســت ميگي، ولي براي من نيست. يك دست کامل کله پاچه و چند تا نان ســنگک گرفت. وقتي بيرون آمد ايرج با موتور رسيد. ابراهيم هم سوار شد و خداحافظي کرد.
با خودم گفتم: لابد چند تا رفيق جمع شــدند و با هم افطاري ميخورند. از اينکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شــدم.
فــرداي آن روز ايرج را ديدم و پرسيدم: ديروز کجا رفتيد!؟
گفت: پشت پارک چهل تن، انتهاي کوچه، منزل کوچکي بود که در زديم و کله پاچه را به آنها داديم. چند تا بچه و پيرمردي که دم در آمدند خيلي تشکر کردند.
ابراهيم را کامل ميشناختند. آنها خانوادهاي بسيار مستحق بودند. بعد هم ابراهيم را رساندم خانهشان.
📚سلام بر ابراهیم۱/ص۱۸۶
☘امام رضا علیه السلام میفرمایند:
🥀افطاری دادن تو به برادر روزه دارت، فضلیتش بیشتر از روزه داشتن توست.
#شهید_ابراهیم_هادی
#ماه_رمضان
#افطار
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
بسم الله الرحمان الرحیم 🌹 #فدائی_رهبر 🌹 #قسمت_59 پیله کرده بود به یکی از رفقا که پنج شنبه برویم گ
بسم الله الرحمان الرحیم
🌹 #فدائی_رهبر 🌹
#قسمت_61
-قبوله یه مو از خرس کندن غنیمته😂
دست کرد توی جیبش و جعبه کوچکی را کف دستش به اقا معلم تعارف کرد🎁
از لرزش دستانش می شد نگرانیش را فهمید😰😑
در جعبه را باز کرد یک انگشتر عقیق با رکاب نجفی💍😍😍
پرشده بود از تعجب رو کرد به علی😧😳
-مگه این انگشتر برای اون پسر نبود؟!🤔😳
-اقا!شما اینو از من قبول می کنید یا نه؟😢😐
خنده موزیانه ی چشم هایش علی را نشانه گرفت😏
-پیچوندی ازش؟
-نه اقا😳 این حرفا چیه😐تازه ۱۰۰۰تومنم گرون تر ازش خریدم😊
و ان انگشتر در دست معلم علی😍 هدیه ای شد از یک شهید ، شهید علی خلیلی
هیچ کسی حتی برای لحظه ای فکر نمیکرد چند سال بعد در نیمه شبی برای دفاع از عفت و انسانیت ، راه امر به معروف و نهی از منکر را پیش بگیرد و جانش را فدا کند😔😔😭
او معلم بود ، نه در ظاهر ، که در عمل یک معلم بود😍
ادامه دارد....
#قسمت_62
فصل اخر کودکی
"تا اینجا از همه پرسیدیم ، شنیدیم، نوشتیم و خواندیم. اما این فصل را گذاشتم برای حرف های دل مادر. او که دو بار این فصل را با علی شروع کرد، یک بار سال۷۱ و بار دیگر سال۹۰.
پس حق اوست که روایتگر این بخش تنها خودش باشد"
چشم هایش را باز کرد👀
دیگر سنگینی روی شکمش حس نمیکرد😧سبک شده بود😯
اتاق ساکت بود، نگران شد😰😨
نمی توانست تکان بخورد😱
با دست هایش اطرافش را گشت ، سرش را به سختی برگرداند سمت راست چیزی نبود😶
گردنش خشک شده بود😵😖 سمت چپ تخت بچه😍😍 اونجا بود😍😍
سعی کرد با دستش داخل ان را لمس کند صورت کوچولویی توی دستش امد😍😍😍☺️👶
چقدر ساکت بود بیشتر نگران شد😰
-کسی اینجا نیست؟!😰😰
در باز شد و خانمی سفید پوش با لبخند وارد اتاق شد👩⚕😊
-مژده گونی یادت نره خانوم خانوما😉😉
بهت زده به پرستار خیره شد😳
-من کجام😮😧
-شوخی میکنی خانم مشتاق فرد؟!😅 بیمارستان میرزا کوچک جان 😁
-امروز چندمه؟
-۹ابان ولادت حضرت زینب و تولد اقا پسر شما😍☺️
-پسر؟😳
-خوشحال شدی؟😉😍😌
-فرق نداره اما میدونی☺️ میخوام مرد بارش بیارم😍😌
ادامه دارد....
#شهید_علی_خلیلی
#شهید_امر_به_معروف
📚 #نای_سوخته
نویسنده:هانیه ناصری
ناشر:انتشارات تقدیر۱۳۹۵
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞