eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 غروب ماه رمضان بود. ابراهيم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسي يــک قابلمه از من گرفت! بعد داخل کله پزي رفت. به دنبالش آمدم و گفتم: ابرام جون کله پاچه براي افطاري! عجب حالي ميده؟! گفت: راســت ميگي، ولي براي من نيست. يك دست کامل کله پاچه و چند تا نان ســنگک گرفت. وقتي بيرون آمد ايرج با موتور رسيد. ابراهيم هم سوار شد و خداحافظي کرد. ‌ با خودم گفتم: لابد چند تا رفيق جمع شــدند و با هم افطاري ميخورند. از اينکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شــدم. فــرداي آن روز ايرج را ديدم و پرسيدم: ديروز کجا رفتيد!؟ گفت: پشت پارک چهل تن، انتهاي کوچه، منزل کوچکي بود که در زديم و کله پاچه را به آنها داديم. چند تا بچه و پيرمردي که دم در آمدند خيلي تشکر کردند. ابراهيم را کامل ميشناختند. آنها خانواده‌اي بسيار مستحق بودند. بعد هم ابراهيم را رساندم خانه‌شان. ‌ 📚سلام بر ابراهیم۱/ص۱۸۶ ☘امام رضا علیه السلام میفرمایند: 🥀افطاری دادن تو به برادر روزه دارت، فضلیتش بیشتر از روزه داشتن توست. ... 💞 @aah3noghte💞
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
بسم الله الرحمان الرحیم 🌹 #فدائی_رهبر 🌹 #قسمت_59 پیله کرده بود به یکی از رفقا که پنج شنبه برویم گ
بسم الله الرحمان الرحیم 🌹 🌹 -قبوله یه مو از خرس کندن غنیمته😂 دست کرد توی جیبش و جعبه کوچکی را کف دستش به اقا معلم تعارف کرد🎁 از لرزش دستانش می شد نگرانیش را فهمید😰😑 در جعبه را باز کرد یک انگشتر عقیق با رکاب نجفی💍😍😍 پرشده بود از تعجب رو کرد به علی😧😳 -مگه این انگشتر برای اون پسر نبود؟!🤔😳 -اقا!شما اینو از من قبول می کنید یا نه؟😢😐 خنده موزیانه ی چشم هایش علی را نشانه گرفت😏 -پیچوندی ازش؟ -نه اقا😳 این حرفا چیه😐تازه ۱۰۰۰تومنم گرون تر ازش خریدم😊 و ان انگشتر در دست معلم علی😍 هدیه ای شد از یک شهید ، شهید علی خلیلی هیچ کسی حتی برای لحظه ای فکر نمیکرد چند سال بعد در نیمه شبی برای دفاع از عفت و انسانیت ، راه امر به معروف و نهی از منکر را پیش بگیرد و جانش را فدا کند😔😔😭 او معلم بود ، نه در ظاهر ، که در عمل یک معلم بود😍 ادامه دارد.... فصل اخر کودکی "تا اینجا از همه پرسیدیم ، شنیدیم، نوشتیم و خواندیم. اما این فصل را گذاشتم برای حرف های دل مادر. او که دو بار این فصل را با علی شروع کرد، یک بار سال۷۱ و بار دیگر سال۹۰. پس حق اوست که روایتگر این بخش تنها خودش باشد" چشم هایش را باز کرد👀 دیگر سنگینی روی شکمش حس نمیکرد😧سبک شده بود😯 اتاق ساکت بود، نگران شد😰😨 نمی توانست تکان بخورد😱 با دست هایش اطرافش را گشت ، سرش را به سختی برگرداند سمت راست چیزی نبود😶 گردنش خشک شده بود😵😖 سمت چپ تخت بچه😍😍 اونجا بود😍😍 سعی کرد با دستش داخل ان را لمس کند صورت کوچولویی توی دستش امد😍😍😍☺️👶 چقدر ساکت بود بیشتر نگران شد😰 -کسی اینجا نیست؟!😰😰 در باز شد و خانمی سفید پوش با لبخند وارد اتاق شد👩⚕😊 -مژده گونی یادت نره خانوم خانوما😉😉 بهت زده به پرستار خیره شد😳 -من کجام😮😧 -شوخی میکنی خانم مشتاق فرد؟!😅 بیمارستان میرزا کوچک جان 😁 -امروز چندمه؟ -۹ابان ولادت حضرت زینب و تولد اقا پسر شما😍☺️ -پسر؟😳 -خوشحال شدی؟😉😍😌 -فرق نداره اما میدونی☺️ میخوام مرد بارش بیارم😍😌 ادامه دارد.... 📚 نویسنده:هانیه ناصری ناشر:انتشارات تقدیر۱۳۹۵ ... 💞 @aah3noghte💞
💔 اربعین امسال به شددددددت دلم کربلا میخواست.. با اومدن حال و هوای اربعین و زائرا حال دلم دیگه دست خودم نبود هرچی رو که نگاه میکردم اشکم جاری میشد.. هرلحظه چشام خیس بود.. پاسپورتم درست نشد و گفتن که ممکنه بعد از اربعین برسه... اصلا معلوم نیست.. و حتی مدارک رو هم تحویل نگرفتن.. در صورتی که کاروان دوستام قرار بود 3 روز دیگه برن... باااز توسل کردم به ... که به لطف شهید .. رفتم و به راحتی مدارک رو گرفتن و ثبت کردن..و گفتن که 3 روز دیگه میرسه.. یه جوری اصلا باورم نمیشد که رفتار کارکنای اونجا چقدر عوض شده بود البته روز سوم هم که قراربود عصربریم باز پاسپورت من نرسیده بود.. و صبحش که خیلی نگران بودم تو یه کانالی یه داستان از که دوستشون مشکل پاسپورت داشته و ایشون بهش گفته که متوسل شو به حضرت رقیه.س. و بگو الهی به رقیه ..... درست میشه.. منم متوسل شدم به حضرت و چند ساعتی به رفتن پاسپورتم رسید.... و همون روز ساعت 8 راهی مرز مهران شدیم و بهترین سفر زندگیم شد... سفر عششششسق♥️ شهدا زنده اند.. و مشتاق دستگیری... در مسائل معنوی هم خیلی میشه کمک گرفت از شهدا..😉😍❤️ و میتونیم برا تهذیب نفس کمک بگیریم با خیال راحت که یه نفر هست که نذاره سقوط کنیم.. یه وقتایی عجیب دستت رو میگیرن که بذارن تو دست خدا... 🌷🌷🌷 از حضرت مادر ... 💞 @aah3noghte💞
💔 رانیا العسال (کاربر عراقی): مهم نیست از چه مذهبی است و عمامه اش چه رنگی دارد همین که آمریکا زیر پاهاش درحال ساقط شدن و کرامت اسلام زنده شده است، کفایت می کند.☝️ ❤️ ... 💞 @aah3noghte💞
💔 علی عبدالسلام العجری: 🇮🇷ایران کمتر از یک میلیون دلار هزینه کرد و به فضا رسید. 🇸🇦عربستان بیش از ۵۰۰میلیارد دلار هزینه کرد و حتی به صنعا نرسید 👌 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 سال دوم یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید ڪراوات بزنند.. سر امتحان چمران ڪراوات نزد استاد دو نمره ازش کم کرد شد هجده بالاترین نمره.. .. ... 💕 @aah3noghte💕
4_5992501099100112449.mp3
1.05M
💔 استاد پناهیان : می خوای عاقبت بخیر بشی؟؟؟ قبل از شروع بنویس میخوای به خدا چی بگی و قشنگ فکر کن که به خدا چی بگی... همۀ بدی‌هات رو به خدا بگو... وقتی بدیهات رو بگی،خدا برای تک‌تکش کمکت میکنه،چون... ... 💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
💔 استاد پناهیان : می خوای عاقبت بخیر بشی؟؟؟ قبل از شروع #شب_قدر بنویس میخوای به خدا چی بگی و قشنگ
💔 درِ خونه هیچکسی اعتراف به جایز نیست فقط و فقط پَته کاراتونا ، جهالتا و ... رو پیش اوستا کریم باز کنین مگه اوستا کریم نیست؟ میبخشه... یه جوری که از ذهن بقیه هم پاک میشه... نه ... بالاتر از این... آخرشو بگم شرمنده بشیم؟ بابا... گناهامونو میبخشه کَمه... اوستا کریم "یا مبدّل السیئات بالحسنات"ِ حالا این تو و این کریم بخشندهء خطاپوش🌹 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 ✍همین روزهای ماه مبارک رمضان بود و حلب به شدت درگیر هجوم سخت تروریست‌ها در محورهای جنوبی، حاجی هم تو‌ منطقه بود. حاجی برای نماز و افطار برگشت قرارگاه. آشپز کباب برگ آماده کرده بود با مخلفات. جمعی از رزمنده ها هم در قرارگاه بودن و منتظر دیدن حاجی. بعد از نماز آمد سر سفره، غذا را که دید چهره در هم کرد ولی حرف نزد، همه مشغول افطاری خوردن بودن. همش نگاهم به نگاه حاجی بود، جز سه دونه خرما و چایی و یک قاشق از ظرف یک رزمنده که تعارف کرد لب به غذا نزد و رفت با بچه های فاطمیون افطاری خورد. البته ساعت ۱۲ شب ... ... 💕 @aah3noghte💕