eitaa logo
شهید شو 🌷
4.6هزار دنبال‌کننده
20.6هزار عکس
4.1هزار ویدیو
72 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ پست های برجسته به قلم ادمینِ اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: 📱@Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید شو 🌷
#خطبه_غدیر بخش سوم خطبه غدیر: اعلان رسمی ولایت و امامت دوازده امام علیهم السلام فَاعْلَمُوا
لاحَلالَ إِلاّ ما أَحَلَّهُ الله وَ رَسُولُهُ وَهُمْ، وَلاحَرامَ إِلاّ ما حَرَّمَهُ الله (عَلَیْکُمْ) وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَالله عَزَّوَجَلَّ عَرَّفَنِی الْحَلالَ وَالْحَرامَ وَأَنَا أَفْضَیْتُ بِما عَلَّمَنی رَبِّی مِنْ کِتابِهِ وَحَلالِهِ وَ حَرامِهِ إِلَیْهِ. مَعاشِرَالنّاسِ، علی (فَضِّلُوهُ). مامِنْ عِلْمٍ إِلاَّ وَقَدْ أَحْصاهُ الله فِی، وَ کُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ أَحْصَیْتُهُ فی إِمامِ الْمُتَّقینَ، وَما مِنْ عِلْمٍ إِلاّ وَقَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِیّاً، وَ هُوَ الْإِمامُ الْمُبینُ (الَّذی ذَکَرَهُ الله فی سُورَةِ یس: (وَ کُلَّ شَیءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ). مَعاشِرَالنَّاسِ، لاتَضِلُّوا عَنْهُ وَلاتَنْفِرُوا مِنْهُ، وَلاتَسْتَنْکِفُوا عَنْ وِلایَتِهِ، فَهُوَالَّذی یَهدی إِلَی الْحَقِّ وَیَعْمَلُ بِهِ، وَیُزْهِقُ الْباطِلَ وَیَنْهی عَنْهُ، وَلاتَأْخُذُهُ فِی الله لَوْمَةُ لائِمٍ. أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِالله وَ رَسُولِهِ (لَمْ یَسْبِقْهُ إِلَی الْایمانِ بی أَحَدٌ)، وَالَّذی فَدی رَسُولَ الله بِنَفْسِهِ، وَالَّذی کانَ مَعَ رَسُولِ الله وَلا أَحَدَ یَعْبُدُالله مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَیْرُهُ. (أَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ أَوَّلُ مَنْ عَبَدَالله مَعی. أَمَرْتُهُ عَنِ الله أَنْ یَنامَ فی مَضْجَعی، فَفَعَلَ فادِیاً لی بِنَفْسِهِ). روا نیست، مگر آن چه خدا و رسول او و امامان روا دانند؛ و ناروا نیست مگر آن چه آنان ناروا دانند. خداوند عزوجل، هم روا و هم ناروا را برای من بیان فرموده و آن چه پروردگارم از کتاب خویش و حلال و حرامش به من آموخته در اختیار علی نهاده ام. هان مردمان! او را برتر بدانید. چرا که هیچ دانشی نیست مگر اینکه خداوند آن را در جان من نبشته و من نیز آن را در جان پیشوای پرهیزکاران، علی، ضبط کرده ام. او (علی) پیشوای روشنگر است که خداوند او را در سوری یاسین یاد کرده که: «و دانش هر چیز را در امام روشنگر برشمرده ایم...» هان مردمان! از علی رو برنتابید. و از امامتش نگریزید. و از سرپرستی اش رو برنگردانید. او [شما را] به درستی و راستی خوانده و [خود نیز] بدان عمل نماید. او نادرستی را نابود کند و از آن بازدارد. در راه خدا نکوهش نکوهش گران او را از کار باز ندارد. او نخستین مؤمن به خدا و رسول اوست و کسی در ایمان، به او سبقت نجسته. و همو جان خود را فدای رسول الله نموده و با او همراه بوده است تنها اوست که همراه رسول خدا عبادت خداوند می کرد و جز او کسی چنین نبود. اولین نمازگزار و پرستشگر خدا به همراه من است. از سوی خداوند به او فرمان دادم تا [در شب هجرت] در بستر من بیارامد و او نیز فرمان برده، پذیرفت که جان خود را فدای من کند. مَعاشِرَالنّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ الله، وَاقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ الله. هان مردمان! او رابرتر دانید، که خداوند او را برگزیده؛ و پیشوایی او را بپذیرید، که خداوند او را برپا کرده است. مَعاشِرَالنّاسِ، إِنَّهُ إِمامٌ مِنَ الله، وَلَنْ یَتُوبَ الله عَلی أَحَدٍ أَنْکَرَ وِلایَتَهُ وَلَنْ یَغْفِرَ لَهُ، حَتْماً عَلَی الله أَنْ یَفْعَلَ ذالِکَ بِمَنْ خالَفَ أَمْرَهُ وَأَنْ یُعَذِّبَهُ عَذاباً نُکْراً أَبَدَا الْآبادِ وَ دَهْرَ الدُّهورِ. فَاحْذَرُوا أَنْ تُخالِفوهُ. فَتَصْلُوا ناراً وَقودُهَا النَّاسُ وَالْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ. هان مردمان! او از سوی خدا امام است و هرگز خداوند توبه منکر او را نپذیرد و او را نیامرزد. این است روش قطعی خداوند درباره ناسازگار علی و هرآینه او را به عذاب دردناک پایدار کیفر کند. از مخالفت او بهراسید و گرنه در آتشی درخواهید شد که آتش گیری آن مردمانند؛ و سنگ، که برای حق ستیزان آماده شده است. ... ... 💞 @aah3noghte💞
💔 ✨نماز اول وقت جزء چیزهاییه که پای معجزه رو تو زندگی باز میکنه تا گره گشا بشه..!😍 یطوری که دلت میخواد بشینی محبتای خدا رو با لذت تماشا کنی 👌😍 + ایهاالناس بیاین نمازامون به وقتش بخونیم.. ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_102  در اینترنت پیاده روی عاشقان حسینی را سرچ کردم.  عکسها هواییت میکرد. ای
وارد ماه محرم شده بودیم و عرق کردنِ دستانم از فرط دلتنگی و دلشوره به دو برابر رسیده بود. حالا درد و تهوع هم تا جایی که تیغشان میبرید، کم نمیذاشتند. روز قبل از عازم شدنش به ماموریت، مانند مرغی سر کنده در حیاط قدم میزدم و لحظه شماری میکردم  آمدنش را.. یعنی باز باید هم آغوش اضطراب و ترس میشدم؟؟  اگر بلایی به سرش می آمد باید چه میکردم؟؟ من تازه کورسویِ خوشبختی را پیدا کرده بودم که آن هم به نسیمی بند بود. خدایا خودت به فریادم برس.. برایِ فرار از درد به اتاقم پناه بردم و کمی دراز کشیدم. در این بین پروین مدام غر میزند که چرا چیزی نمیخورم و انگار نمیفهمید حالِ خرابِ دلم را.. افکار مختلف به ذهنم هجوم می آورد و تا میتوانست ته مانده ی قدرتم را میکوبید. کاش میشد که بخواهم نرود و او بماند. در هجومِ منفی بافی هایم دست و پا میزدم که تقه ایی به در اتاقم خورد و باز شد. امیرمهدی سینی به دست در چهار چوب ایستاده بود و لبخند میزد.  چطور  آمده بود که متوجه حضورش نشدم. این آخرین دیدارمان بود؟ چشمانش لبخند داشت (به قولِ یان، سلام بر تو ای دختر ایرونی.. بابا احسنت.. شنیدم حسابی معرکه گرفتی.. جیغِ این حاج خانوم پروین مارو هم درآوردی..) کاش میشد اپسیلون به اپسیلونِ زمان مانده را فقط او حرف بزند و من تماشایش کنم. کنارم رویِ تخت نشست و سینی را روی پاهایش گذاشت.  باز هم چای.. شکر.. نان.. پنیر و گردو.. خیره نگاهم کرد (جواب سلام واجبه هااا بانویِ اخمو..) اخم؟؟ کدام اخم؟؟  اصلا مگر حسام و اخم در یک خانه جا میشدند؟؟ لقمه ایی از پنیرو گردو را مثل همیشه با نظمِ خاصش پیچید و مقابلم گرفت (جواب سلاممونو که ندادی.. یه کلمه حرفم که باهامون نزدی.. اخمم که واسمون کردی.. حداقل این لقمه رو بگیر بخور که هم از ضعف، غش نکنی.. هم اینکه مطمئن شم باهام قهر نیستی.) رو به رویش رویِ تخت نشستم . باید شانسم را امتحان میکرد (امیرمهدی نرو..) لبخند زد و لقمه را به دهانم نزدیک کرد (شما اول این لقمه رو از دست آقاتون میل بفرمایید تا مذاکراتو شروع کنیم.) لقمه را به دندان گرفتم و لبخندش پهنتر شد. او حتی به جای پدر هم ، پدرانه خرجم میکرد (آ باریکلا شیرزنِ خودم.. خب کجا بودیم؟؟ آهان نرَم..  خب اونوقت نمیپرسن چرا نمیخوای بیای؟؟؟ اصلا این به کنار.. بعد از این همه سال امام حسین مارو طلبیده، اونم به عنوان سربازِ حرم؛ دلت میاد نرم..؟؟) عجول جواب دادم (خب بگو.. بگو خانومم مریضه.. عمرش زیاد به دنیا نیست.. حرفِ امروز و فرداست.. بگو باید کنارش باشم..) اخمهایش را در هم رفت و میخ چشمانم شد. صدایش محکم و عصبی بود (سارا خانوم.. یکبار دیگه این جملاتِ احمقانه، در موردِ مردن رو از دهنت بشنوم، نمیدونم عکس العملم چیه..  پس به نفعته دیگه به مرگ فکر نکنی و مراقب حرفات باشی.) عصبانی شد؟؟ مگر رسمِ پرخاشگری را هم میدانست؟؟ چرا نمیفهمید؟؟ چرا باور نداشت که روزهایِ عمرم شاید به تعدادِ انگشتان یک دست هم نباشد. چشمانم از فرط اشک، شیشه شد و از تیررس نگاهش دور نماند. کاش نمیرفت.. کاش.. در خود پیچیدم و روی تخت جنین وار دراز کشیدم.. صدای نفسهاییِ کلافه و عمیقش گوشم را مورد هدف قرار میداد.  لحنش آرام و پشیمان بود (ببخشید.. معذرت میخوام.. نباید اونجوری حرف میزدم.. اما به خدا دیوونه میشم وقتی از مردن میگی..) دستم را بلند کرد و بوسید (مرگ و زندگی دست خداست.. من میرم، شما هم منتظر میمونی تا برگردم..  به خدا دلم داره واسه رفتن پر میکشه..  اما اگه شما راضی نباشی...) سرش را روی دستم گذاشت و سکوت کرد.. دلش کربلا بود و تشخیص این عشق، نیاز به دانستنِ عرفان و علوم غیب نداشت.. باید با دلش راه می آمدم..  بغضم را قورت دادم و با انگشتان دستم، شوخی وار موهایش را کشیدم (نون و چاییمو بده بخورم که دارم از گرسنگی هلاک میشم.) سرش را به ضرب بلند کرد، با خوشحالی (چشـــم) کشداری گفت و شکر را به چای اضافه کرد (یه چایی شیرینِ شوهرپسند بهت بدم، که هیچ جا نظیرشو نخورده باشی.) کنارش نشستم و تکه ایی نان به دهانم حواله کردم (با همین چاییات، قاپمونو دزدی دیگه.) استکان را به دستم داد و مشغولِ لقمه گرفتن شد. (ما رو دست کم گرفتیاا خانوم.. نصفِ عمرمو تو هیئت امام حسین چایی دم کردمااا..  چایی هایِ ما مدل بچه هیئتیِ..  ما چیز بد به مشتریامون نمیدیم.) لحنش، جدی شد و هاله ایی از احساس به خود گرفت (سارا نمیدونی... اونجایی که من دارم میرم، تو این ایام، چایی هاش طعم خدا میده.) مگر چایی شیرینتر از این استکانی که به دست داشتم، هم بود..؟؟ عصر فاطمه خانم به منزلمان آمد و شام را کنارِ هم خوردیم. من، حسام، دانیال، مادر، فاطمه خانم و پروین. ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست ... 💞 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_103 وارد ماه محرم شده بودیم و عرق کردنِ دستانم از فرط دلتنگی و دلشوره به دو ب
هر بار که چشمانم به صورتِ فاطمه خانم می افتاد، غم را در خط به خطِ چروکهایش میخواندم. شاید او از من عاشقتر بود اما جنسش فرق داشت، مادرانه... تا دیر وقت کنار هم بودیم و من فقط ذخیره کردم. تک تک ِ خنده ها و نگاه هایش را.. باید آذوقه جمع میکردم محض تحملِ ندیدنش.. نمیدانم چقدر گذشت که عزم رفتن کردند و این یعنی قلبم به پهنایِ آُسمان فشرده شد. اشک به صورتم چنگ زد و من آرام به اتاق خزیدم. نباید کسی گریه هایم را میدید. جلویِ آینه ایستادم و تند تند اشکهایِ بی امانم را پاک میکردم تا مجالِ خروج از اتاق و بدرقه را بدهد. اما نه.. لجبازانه میبارید.. حسام وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. لبخند زنان مقابلم ایستاد و صورتم را میان دستانش قاب گرفت (عجب دختر لووسی داریماا..  گریه میکنی؟)  سپس آهنگین ادامه داد (نشنیدی که میگن.. پشتِ سرِ مسافر ، گریه شگون نداره.) اختیارِ بارانِ چشمانم را از دست داده بود (میترسم امیرمهدی.. میترسم..) لبهایش کش آمد (دقت کردی هر وقت میخوای سرمو شیره بمالی، صدام میزنی امیرمهدی؟؟) امیر مهدی یا حسام.. چه فرقی داشتند اسامی؟؟ وقتی من این مرد را عاشقانه دوست داشتم و دلش، جایی در زمین عراق گیر کرده بود. در سکوت اشک ریختم و به چشمانش خیره شدم. صدایش نرم و آرام در گوشم قدم زد (قول میدم شهید نشم.. خوبه؟) قول داده بود، البته اگر تا آمدنش روح به کالبدم میماند. (قول؟؟) میانِ دو ابرویم را نرم بوسید و پیشانی به پیشانی ام تکیه داد. صدایِ غم انگیزش در جانم رخنه کرد (قول..) بی اختیار با حنجره ایی خفه شده در بغض خواستم تا آیه ایی برایم بخواند. خوش آهنگ و صیقل داده خواند (فَاللهُ خیر حافظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الرّاحمین..) پیشانی از پیشانیم گرفت. چشمانش بسته بود و از نسیم وجودش آرام بر صورتم دمید.. و این یعنی چه؟؟ آن شب تا بیرونِ در بدرقه اش کردم و فاطمه خانم گرم به آغوشم کشید و زمزمه که برایِ سلامتی پسرش دعا کنم.. پسری که شوهرم بود و بعد از اذان صبح عازم...  (جنگ پایان پدرهایِ سفر کرده نبود شور آن واقعه در جانِ پسرها باقیست..)   ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست ... 💞 @aah3noghte💕
💔 بیاین آخر سر این بروبچ غرب به یه جایی رسیدن که خودشونم میگن " مرگ‌بر‌آمریکا..! " .. ... 💕 @aah3noghte💕
💔 می‌شود باز تو درخانه‌ ما پا بنهی می‌شودباز مرا در بغلت جا بدهی دل من تنگ برای بغلت شد بابا وعده‌ آمدنت از چه غلط شد بابا ... 💕 @aah3noghte💕
💔 ‏سوریه را به آشوب کشیدند عراق را به آشوب کشیدند حالا هم لبنان را به آشوب کشیده‌اند تا مقاومت تضعیف شود، اما نخواهد شد! ... 💞 @aah3noghte💞
💔 وعده با یا همان پیش خور کردن منابع مالی آینده، تنها گشایش برای است اما هزینه اش برای کشور، مردم و دولت بعدی است.☝️ ضمن اینکه با آشکار شدن توخالی بودن طبل، وعده به سرعت به ضدخود تبدیل شده و باعث گرانی بیشتر ارز، طلا، کالا و خدمات خواهد شد.❌ ... 💞 @aah3noghte💞
💔 از همه چیز گذشتی ک اسمت را "شهید" گذاشتند.. میخواهم مثل تو باشم... میخواهم بگذرم.. میخواهم همراهت باشم... میخواهم رفیقت باشم.. کمکم کن رفیق! ... 💕 @aah3noghte 💕
💔 💞 بار خدایا❤️ از تو آمرزش میطلبم برای هر گناهی که مرا غافل کرده از آنچه به سوی آن هدایتم کردی🍃 یا به آن امر نمودی، یا از آن نهی فرمودی، یا راهنمایی کردی به سوی آنچه که در آن توفیق رسیدن به خشنودیت، یا برگزیدن محبت و قربت میباشد🌺 پس بر محمد و آل محمد درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان!🤲🌼 ... 💕 @aah3noghte💕