eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
شهید شو 🌷
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_104 هر بار که چشمانم به صورتِ فاطمه خانم می افتاد، غم را در خط به خطِ چروکها
آن مرد رفت؛ وقتی که باران نمی بارید، آسمان نمی غرید و همه ی شهر خواب بودند، به جز من.. حالا آن مرد در عراق بود و همه ی قلبم خلاصه میشد در نفسهایش.. روزها به جانماز و صدایِ مداحیِ پخش شده از تلوزیون پناه می بردم و شبها به تسبیحِ آویزان از تختم. هر چند روز یکبار به واسطه ی تماسهایِ دانیال با حسام، چند کلمه ی پر قطع و وصل، با تکه ی جدا شده ام، حرف میزد و او از سرزمینِ بهشت میگفت. اینکه جایم خالی ست و تنش سالمت.. اما مگر این دل آرام میشد به حرفهایش؟؟  هر روز چشمم به دریچه ی تلوزیون و صحنِ عاشور زده ی امام حسین بود و نجوایی صدایم میزد که بیا.. که شاید فرصت کم باشد.. که مسیرِ بین الحرمین ارزش تماشا دارد.. عاشورا آمد؛ و پروین و فاطمه خانم نذری پزان شان را به راه انداختند.. عاشورا آمد و دانیالِ سنی، بیرق عزا بر سر در خانه زد و نذرهایِ پسرِ علی(ع) را پخش کرد.. عاشورا آمد و مادرِ اهلِ تسنن ام، بی صدا اشک ریخت و بر سینه زد. علی و فرزندانش چه با دلِ این جماعت کرده بودند که بی کینه سیه پوشی به جان میخریدند؟؟ حسین فرزند علی، پادشاه عالم باشد و دریغش کنند چند جرعه آب را؟؟ مگر نه اینکه علی، نان از سفره ی خود میگرفت و به دهانِ یتیمانِ دشمن مینهاد؟؟ این بود رسم جوانمردی؟؟  گاه زنها از یک لشگر مرد، مردتر میشوند.. به روزهایِ پایانی محرم نزدیک میشدیم و من بیقرار تر از همیشه، دلخوش میکردم به مکالمه هایِ چند دقیقه ایم با حسام. حسامی که صدایش معجونی از آرامش بود و من دلم پرمیکشید برایِ نمازی دو نفره و او باز با حرفهایش دل میبرد و مرا حریصتر میکرد محض یک چشمه دیدنِ صحن و سرایِ حسین.. پادشاهی حسین، کم از پدرش علی نداشت و عشقش سینه چاک میداد مردان خدا را.. حالا دیگر تلوزیون تمرکزش بر پیاده روی ِ اربعین بود.  پیاده روی که چه عرض کنم، سربازیِ پا در برابرِ فرمانِ دل.. دیگر هوسانه هایم به لب رسیده بود و چنگ میکشید بر آرامش یک جا نشینی ام. هوا رو به تاریکی بود و دانیالِ سرگرم کار با لب تاپش. به سراغش رفتم و بدون مقدم چینی حرف دلم را زدم (میخوام اربعین برم کربلا.. یعنی پیاده برم..) با چشمانی گرد شده دست از کار کشید (چی؟؟؟ خوبی سارا جان؟؟) بدونِ ثانیه ایی تردید جمله ام را تکرار کردم و او پر شیطنت خندید (آهاااااان ... بگو دلت واسه اون حسامِ عتیقه تنگ شده داری مثه بچه ها بهانه میگیری..   صبر کن یه ساعت دیگه بهش زنگ میزنم، باهاش حرف بزن تا هم خیالت راحت شه ، هم از دلتنگی دربیای..) چرا حرفم را نمیفهمید..؟؟ دلتنگ امیرمهدیم بود، آن هم خیلی زیاد. باید میرفتم اما نه برایِ دیدنِ او.. اینجا دلم تمنایِ تماشا داشت و فرصت کم بود.. با جدیدت براش توضیح دادم که هواییِ خاکِ کربلا شدم، که میداند مریضم و عمرم کوتاه.. که نگذارد آرزویِ به ریه کشیدنِ تربت حسین به وجودم به ماند.. که اگر نروم میمیرم.. و او با تمامِ برادرانه هایش، به آغوش کشیدم و قوتِ قلب داد خوب شدنم را و گوشزد که شرایطم محیایِ سفری به این سختی نیست و کاش کمی صبوری کنم.. اما مگر ملک الموت با کسی تعارف داشت و رسم صبر کردن را میدانست؟؟ نه.. پس لجبازانه، پافشاری کردمو از حالِ خوشم گفتم و اینکه باید بروم.. و از او قول خواستم تا امیرمهدی، چیزی نفهمید و او قول داد تا تمام تلاشش را برای رسیدن به این سفر بکند و چقدر مجبورانه بود لحنِ عهد بستن اش.. روزها میگذشت و من امیدوارانه چشم به در میدوختم تا دعوت نامه ام از عرش برسد و رسید.. گرچه نفسم بند آمد از تاخیرش، اما رسید. درست در بزنگاه و دقیقه ی نود.. منِ شیعه و دانیالِ سنی.. کنارِ هم.. قدم به قدم..  دو روز دیگر عازم بودیم و دانیال با ابهتی خاص سعی کرد تا به من بفهماند که خستگی ام در پیاده روی اربعین، مساویست با سوار شدن به ماشین و حرفی رویِ حرفش سنگینی نمیکند.. پروین مخالفِ این سفر بود و فاطمه خانم نگران.. هر دو تمامِ سعی شان را برایِ منصرف کردنم، به جریان انداختند و جوابی نگرفتند.. حالا من مسافر بودم.. مسافرِ خاکی معجزه زده که زائر میخرید و عددی نمیفروخت.. قبل از حرکت به پروین و فاطمه خانم متذکر شدیم که حسام تا رسیدن به مرز، نباید از سفرمان باخبر شود که اگر بداند نگرانی محضِ حالِ بیمارم، خرابش میکند و کلافه.. و در این بین فقط مادر بود که لبخند زنان،  ساکِ بسته شده ی سفرم را نظاره گر میکرد و حظ میبرد.. مانتویِ بلند وگشادِ مشکی رنگ، تنِ نحیفم را بیشتر از پیش لاغر نشان میداد و پروین با تماشایم غر میزد که تا میتوانی غذا نخور.. و من ناتوان از بیانِ کلماتِ فارسی با مادرانه هایش عشق میکردم. فاطمه خانم به بدرقه مان آمد و گرم به آغوشم کشید. به چشمانم خیره شد ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست ... 💞 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#فنجانےچاےباخدا #قسمت_105 آن مرد رفت؛ وقتی که باران نمی بارید، آسمان نمی غرید و همه ی شهر خواب بود
قبل از حرکت به پروین و فاطمه خانم متذکر شدیم که حسام تا رسیدن به مرز، نباید از سفرمان باخبر شود که اگر بداند نگرانی محضِ حالِ بیمارم، خرابش میکند و کلافه.. و در این بین فقط مادر بود که لبخند زنان، ساکِ بسته شده ی سفرم را نظاره گر میکرد و حظ میبرد. مانتویِ بلند و گشادِ مشکی رنگ، تنِ نحیفم را بیشتر از پیش لاغر نشان میداد و پروین با تماشایم غر میزد که تا میتوانی غذا نخور و من ناتوان از بیانِ کلماتِ فارسی با مادرانه هایش عشق میکردم. فاطمه خانم به بدرقه مان آمد و گرم به آغوشم کشید. به چشمانم خیره شد و اشک ریخت تا برایش دعا کنم و دعوت نامه ی امضا شده اش را از ارباب بگیرم. اربابی که ندیده، عاشقش شده بودم و جان میدادم برایِ طعمِ هوایِ نچشیده اش... وقتی به مرز رسیدیم برادرم با حسام تماس گرفت و او را در جریانِ سفرم قرار داد. نمیدانم فریادش چقدر بلند بود که دانیال گوشی از خود دور کرد و برایم سری از تاسف تکان داد.. باید میرنجیدم؟ حسام زیادی خودخواه نبود؟؟ خود عشقبازی میکرد و نوبت به دلِ من که میرسید خط و نشان میکشید؟؟ جملاتِ تکه تکه و پر توضیحِ دانیال، از بازخواستش خبر میداد و مخالفت شدید.. دانیال گوشی به سمتم گرفت تا شانه خالی کند و توپ را به زمین من بیاندازد.  اما من قصد هم صحبتی و توبیخ شدن را نداشتم، هر چند که دلم پر می کشید برایِ یک ثانیه شنیدن. سری به نشانه ی مخالفات تکان دادم و در مقابلِ چشمانِ پر حیرتِ برادر، راهِ رفتن پیش گرفتم. ده دقیقه ایی گذشت و دانیال به سراغم آمد (سارا بگم خدا چکارت کنه..  یه سره سرم داد زد که چرا آوردمت.. کلی هم خط و نشون کشید که اگه یه مو از سرت کم بشه تحویل داعشم میده.) از نگرانی هایی مردانه ی حسام خنده بر لبانم نشست. دانیال چشم تنگ کرد و مقابلم ایستاد (میشه بگی چرا باهاش حرف نزدی؟؟  مخمو تیلیت کرد که گوشی را بدم بهت. دسته گل رو تو به آب دادی و منو تا اینجا کشوندی، حالا جوابشو نمیدی و همه رو میندازی گردن من؟) شالِ مشکیم را مرتب کردم (تا رسیدن به کربلا باید تحمل کنی..) طلبکارو پر سوال پرسید (چی؟؟؟ یعنی چی؟) ابرویی بالا انداختم (یعنی تا خودِ کربلا، هیچ تماسی رو از طرفِ حسام پاسخ گو نمیبااااشم.. واضح بود جنابِ آقایِ برادر؟؟؟) نباید فرصتِ گله و ناراحتی را به امیر مهدی میدادم. من به عشق علی و دو فرزندش حسین و عباس پا به این سفر گذاشته بودم. پس باید تا رسیدن به مقصد دورِ عشقِ حسام را خط میکشیدم.. وا رفته زیر لب زمزمه کرد (بیا و خوبی کن.. کارم دراومده پس.. کی میتونی از پس زبونِ اون دیوونه ی بی کله بربیاد.. کبابم میکنه...) انگشتم را به سمتش نشانه رفتم (هووووی.. در مورد شوهرم، مودب باشااا..) از سر حرص صورتی جمع کرد  و "نامردی" حواله ام.. بازرسی تمام شد و ما وارد مرز عراق شدیم.. سوار بر اتوبوس به سمت نجف .. کاخِ پادشاهیِ علی.. اینجا عطرِ خاکش کمی فرق نداشت؟؟ ↩️ ... : زهرا اسعد بلند دوست ... 💞 @aah3noghte💕
💔 [اخلاص یعنی خالص بودنتو هم نبینند] ... 💞 @aah3noghte💞
💔 🌐 ♦️ توئیت مهم / پیرامون مسائل امریکا و کشور ... 💞 @aah3noghte💞
شهید شو 🌷
💔 سالروز شهادت «جناب‌میثم‌تمّـــار» ورودی حرم #میثم_تمار نوشته: السلام علی #شهید_العقیده و الو
💔 بن‌عفیف: + میثم‌تودیوانه‌اۍ؟ میثم‌تمّـــآر: - تامردم‌گماݩ‌نڪنند دیوانه‌اۍ، ایمانت‌ڪامݪ‌نمی‌شود! بن‌عفیف: + اینڪه‌فرمودی، حدیث‌نبوۍسٺ؟ میثم‌تمّــــآر: -حدیثِ است...♥️ ضریح میثم خنکی رو حس میکنین؟ ... 💞 @aah3noghte💞
💔 بفرمایید یه قاچ هندونه🍉 ... 💞 @aah3noghte💞
💔 دلمان برای نقاره‌خان‌ها که حوالی این لحظه‌ها انگار نام تو را فریاد میزدند :) و برای همه صحن انقلاب آمدنمان و سرمای استخوان‌سوزِ مشهد و زیارت دل‌چسب آخرسالی و تمام خاطرات حرم لک زده.. خودت مثل همیشه کاری کن.. ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 🌷شهید محمد حسین ورشو ساز🌷 📚موضوع مرتبط: #شهید_محمدحسین_ورشوساز #شهید_انقلاب_اسلامی #پادکست #سالر
💔 🌻شهيد محمدحسين ورشوساز🌻 در سال ۱۳۳۷ش 💫در شهرستان دزفول از توابع استان خوزستان متولد شد. دوران کودکي را با شادي و نشاط پشت سر گذاشت 💫و قدم در راه فراگيري علم و دانش نهاد. محمدحسين پس از اخذ مدرک ديپلم، توانست در رشته کشاورزي دانشگاه اهواز پذيرفته شود. 💫ورشوساز با اخلاق و رفتار پسنديده و اسلامي‌اش همه را به خود جلب مي‌نمود. 💫وي در انجمن اسلامي دانشگاه عضو بود و به‌عنوان کارمند در نمايندگي روزنامه کيهان در اهواز مشغول به کار بود، فعاليت در امر اطلاع‌رساني، او را بيش از پيش نسبت به فساد رژيم آگاه ساخت و انگيزه‌اش را براي مبارزه با طاغوت دوچندان کرد. 🔻محمدحسين در تظاهرات تاسوعا و عاشوراي حسيني تهران شرکت کرد و براي تکثير و توزيع اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني (ره) از هيچ کوششي فروگذار ننمود. 🔻🌹سرانجام محمدحسين ورشوساز در سن ۲۰ سالگي در تاريخ بيست و دوم مردادماه ۱۳۵۷ش در خيابان دکتر شريعتي تهران هدف گلوله مزدوران رژيم پهلوي قرار گرفت و به فيض عظماي شهادت نائل گرديد. 🌹🌷پيکر پاک شهيد محمدحسين ورشوساز در بهشت‌ زهرا (س) به خاک سپرده شده است. 📚موضوع مرتبط: ... 💞 @aah3noghte💞
💔 روایتی خواندنی از همرزم شهید «پرویز ابوطالبی» به خاطر سنش ثبت نامش نکردند! از سینه زنی عاشورا که برگشت به محل کار من آمد.چند نفر از دوستانش هم بودند.یک ساعت نشده بود که کار چند روز را انجام دادند.برایشان چای دم کردم.می خوردند و از همه دری صحبت می کردند. دوستش می گفت:ستاد ثبت نام به خاطر سنمان ما را ثبت نام نکردند. نگاه مادرش بارانی شده بود. پرویز حبه قندی در دهان گذاشت:ولی من ثبت نام کردم. می دانستم که از دوستانش یکی دو سال بزرگتر است.شبی را که پرویز گفته بود:می خواهم بروم و نگاه مادرش بارانی شده بود به خاطر آوردم گفتم:نرو سن و سالت هنوز خیلی کم است همین جا بمان.مادرت نگران است. سرش را پایین انداخته بود تا چشمهای نمناکم را نبیند آقا جان چه طور می توانم بمانم؟وقتی هم سن و سالهایم در جبهه هستند من هم می روم. چهره خردسالش را به خاطر آوردم.تازه پدرش را از دست داده بود و من سرپرستی او و مادرش را به عهده گرفته بودم.به برادرهای ناتنی اش که پسرهای خودم بودند نگاه کرد:آقا به کمک احتیاج دارد.به او کمک کنید.پسرها سکوت کرده بودند.با دوستانش بلند شده بود که برود. موقع رفتن دوباره به آنها گفت:آقا پیر شده،نمی تواند کار کند. دلم از محبتی که نشان می داد،لرزید.می دانستم کار خودش را می کند و سرانجام می رود.به دنبالش کشیده شدم.نرو پرویز،بمان نگفتم.اما از دلم گذشت.عادت نداشتم نظری را به او حکم کنم.چند قدم که رفت،برگشت و مهربانی نگاهش را تو صورتم ریخت و دست تکان داد.از پشت پرده اشک او را می دیدم که هر لحظه دورتر و دورتر می شود. 💕 @aah3noghte💕
💔 همیشه کارش بیشتر بود.... مثل ما نبود ک‌ در بستر خواب آرزوی شهادت کنیم... کار میکرد از همه بیشتر و از همه بهتر... "جواد" با تلاش شد "شهیدجواد" ... 💕 @aah3noghte 💕
💔 💞 بار خدایا !❤️ از تو آمرزش میطلبم برای هر گناهی که مانع قبولی دعایم میگردد، یا امید مرا از تو قطع مینماید؛😭 یا رنج و زحمت مرا به واسطه خشمت طولانی میکند، یا امیدم را به تو کم مینماید🍃 پس بر محمد و آل محمد درود فرست و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان!🌼 ... 💕 @aah3noghte💕