💔
#قرار_دلتنگی😔
یک #آیت_الکرسی و #سه_صلوات، برای سلامتی و تعجیل در فرج حضرت پدر
#سلام_امام_زمانم
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
به یاد حضرت باشیم🙏🏼🌿
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
#قرار_عاشقی
یک سلامـ را هم✋🏻
اگر پاسخ بگویٰی میرومـ👣
لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم . .♥️
#اللهم_صل_علی_علی_بن_موسی_الرضا_المرتضی
#امام_رضآی_دلم
#دلتنگ_حرم
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕 @aah3noghte💕
💔
آقا جواد
خیلی باغیرتی
از زینب دفاع کردی
نذاشتی اسیر بشه..
کاش امشبم پیش عمه جان بودی
امشب دارن با تازیانه میبرنش سمتکوفه..
کاش بودی...😭
#رفیقم_جواد
#شهید_جواد_محمدی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
💔
ســـی ســـال
در فـــراق پدر
گــریه کرد و گــفـــت:
بــازار شــــــام
جـــای عزیزان مــا نبــود...
#یا_علی_بن_حسین_بن_علی
#ما_ملت_امام_حسینیم
#صلےاللهعلیڪیااباعبدالله
#السلامعلیڪدلتنگم💔
#آھ_ڪربلا
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشهداء
🏴 @aah3noghte🏴
💔
بخشی ازخطبه امام سجاد علیه السلام در کوفه:
ای مـردم! آن کـه مـرا مـی شـناسـد کـه مـی شـناسـد; و آن کـه مـرا نمـی شـناسـد، مـن علـی فرزند حسـین علـیه الـسـلـام هسـتم. همـان کـه در کـنار نهر فرات سـر مـقدسـش را از بدن جدا کـردند بی آن کـه جرمـی داشـته باشـد و حقی داشـته باشـند!
مـن فرزند آن آقایی هسـتم کـه حریم او هتک شـد; آرامـش او ربوده شـد; و مـالـش به غارت رفت و خاندانش به اسـارت رفت.
مـن فرزند اویم کـه [ دشـمـنان انبوه مـحاصره اش کـردند و در تنهایی و بی یاوری بی آن کـه کـسـی را داشـته باشـد تا به یاریش برخیزد و مـحاصره دشـمـن را برای او بشـکـافد] به شـهادتش رسـاندند. الـبته این گونه شـهادت (شـهادت در اوج مـظلـومـیت و حقانیت) افتخار مـاسـت.
#شهادت_امام_سجاد_علیه_السلام
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
شهید شو 🌷
💔 #سردار_بی_مرز خاطرات شهید(حاج قاسم سلیمانی) #قسمت_پایانی #سردار_شهید عزیزما را ؛ با چشم یک مک
💔
#قسمت_اول
قاسم سلیمانی در 20 اسفند ماه سال ۱۳۳۵ در روستای کوهستانی و دورافتاده رابر قنات ملک در استان کرمان به دنیا آمد.
وی در سیزده سالگی، بی درنگ پس از پایان دوره ی پنج ساله ی دبستان، روستای رابُرد را ترک کرد.
او در سال ۱۳۵۳، به عنوان پیمانکار در سازمان آب کرمان آغاز به کار کرد.
در سال ۱۳۵۵ فعالیت های انقلابی اش را، از طریق آشنایی با شهید حجت الاسلام رضا کامیاب (که در ۷ مرداد ۱۳۶۰ به دست سازمان مجاهدین خلق ترور شد) آغاز کرد، در حالی که همچنان در سازمان آب هم مشغول به کار بود.
حجت الاسلام کامیاب از روحانیان انقلابی شهر گناباد در استان خراسان بود، که در ماه های رمضان سال های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ برای تبلیغ به کرمان میآمد.
وی پس از پیروزی انقلاب، همزمان با کار در سازمان آب کرمان، به عضویتِ مجموعۀ “سپاه افتخاری” که به وسیلۀ پدرِ شهید قاضی تأسیس شده بود، درآمد.
سردار سلیمانی می گوید: «همه جوان بودیم و باید به شکلی برای انقلاب فعالیت می کردیم و این گونه بود که وارد سپاه شدم»
#ادامه_دارد
📚 #نرمافزارمدافعانحرم
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#سردار_سلیمانی
#قاسم_هنوز_زنده_ست..
#شهید_سپهبد_قاسم_سلیمانی
#سردار_دلها
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
💔
•حقیقت
مامیگیمجایسردارخالیه
سردارهستُ
جایماخالیه!🚶🏻♀️
#محرم
#حاجقاسم
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
💔
حاجتهایِ بزرگ خودتان را
از آقازادههایِ کوچک امامحسین(ع)
حضرتعلیاصغر و حضرترقیه بگیرید . . .
#حاجآقاتهرانی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
💔
ارتباط خدا و دنیا رابطه معکوسه!
وقتی پی به بزرگی خدا میبریم، که دنیا در نظر مون کوچیک شده باشه.
یا بهتر بگم:
عظمت خدا، دنیا رو حقیر میکنه؛
و دنیای حقیر نمیتونه ما رو برنجونه، چون در مقابلش 《ربی العظیم》هست.
#دم_اذانی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
💔
یک عراقی در وصف حاج قاسم نوشته:
نمیدانم در کدام یک از این شبها باید تو را یاد کنم.
روز مسلم؟ چون تو فرستاده و میهمان ما بودی یا روز حبیب، چون تو بهترین دوست بودی
یا روز قاسم چون اسمت قاسم بود
یا روز علی اکبر چون بدنت قطعه قطعه شد
یا روز عباس چون تو حامل پرچم بودی و دو دستت قطع شد؟
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
#سردار_سلیمانی
#قاسم_هنوز_زنده_ست..
#شهید_سپهبد_قاسم_سلیمانی
#سردار_دلها
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
🏴 @aah3noghte🏴
پاک کردن لوگو غیراخلاقیه
شهید شو 🌷
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_بیست_و_دوم در حیاط بیمارستان چند تخت گذاشته و #رزمندگان غرق خون را همانج
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_بیست_و_سوم
هول انفجاری که دوباره خانه را زیر و رو کرده بود، گریه را در گلویم خفه کرد و تنها آرزو میکردم این #خمپارهها فرشته مرگم باشند، اما نه!
من به حیدر قول داده بودم هر اتفاقی افتاد مقاوم باشم و نمیدانستم این #مقاومت به عذاب حیدر ختم میشود که حالا مرگ تنها رؤیایم شده بود.
زنعمو با صدای بلند اسمم را تکرار میکرد و مرا در تاریکی نمیدید، عمو با نور موبایلش وارد اتاق شد، خیال میکردند دوباره کابووس دیدهام و نمیدانستند اینبار در بیداری شاهد #شهادت عشقم هستم.
زنعمو شانههایم را در آغوشش گرفته بود تا آرامم کند، عمو دوباره میخواست ما را کنج آشپزخانه جمع کند و جنازه من از روی بستر تکان نمیخورد.
#وحشت همین حمله و تاریکی محض خانه، فرصت خوبی به دلم داده بود تا مقابل چشم همه از داغ حیدرم ذره ذره بسوزم و دم نزنم.
چطور میتوانستم دم بزنم وقتی میدیدم در همین مدت عمو و زنعمو چقدر شکسته شده و امشب دیگر قلب عمو نمیکشید که دستش را روی سینه گرفته و با همان حال میخواست مراقب ما باشد.
حلیه یوسف را در آغوشش محکم گرفته بود تا کمتر بیتابی کند و زهرا وحشتزده پرسید :«برق چرا رفته؟» عمو نور موبایلش را در حیاط انداخت و پس از چند لحظه پاسخ داد :«موتور برق رو زدن.»
شاید #داعشیها خمپارهباران کور میکردند، اما ما حقیقتاً کور شدیم که دیگر نه خبری از برق بود، نه پنکه نه شارژ موبایل.
گرمای هوا بهحدی بود که همین چند دقیقه از کار افتادن پنکه، نفس یوسف را بند آورده و در نور موبایل میدیدم موهایش خیس از عرق به سرش چسبیده و صورت کوچکش گل انداخته است.
البته این گرما، خنکای نیمه شب بود، میدانستم تن لطیفش طاقت گرمای روز تابستان آمرلی را ندارد و میترسیدم از اینکه علیاصغر #کربلای آمرلی، یوسف باشد.
تنها راه پیش پای حلیه، بردن یوسف به خانه همسایهها بود، اما سوخت موتور برق خانهها هم یکی پس از دیگری تمام شد.
تنها چند روز طول کشید تا خانههای #آمرلی تبدیل به کورههایی شوند که بیرحمانه تنمان را کباب میکرد و اگر میخواستیم از خانه خارج شویم، آفتاب داغ تابستان آتشمان میزد.
ماه #رمضان تمام شده و ما همچنان روزه بودیم که غذای چندانی در خانه نبود و هر یک برای دیگری #ایثار میکرد.
اگر عدنان تهدید به زجرکش کردن حیدر کرده بود، داعش هم مردم آمرلی را با تیغ #تشنگی و گرسنگی سر میبرید.
دیگر زنده ماندن مردم تنها وابسته به آذوقه و دارویی بود که هرازگاهی هلیکوپترها در آتش شدید داعش برای شهر میآوردند.
گرمای هوا و شورهآب چاه کار خودش را کرده و یوسف مرتب حالش به هم میخورد، در درمانگاه دارویی پیدا نمیشد و حلیه پا به پای طفلش جان میداد.
موبایلها همه خاموش شده، برقی برای شارژ کردن نبود و من آخرین خبری که از حیدر داشتم همان پیکر #مظلومی بود که روی زمین در خون دست و پا میزد.
همه با آرزوی رسیدن نیروهای مردمی و شکست #محاصره مقاومت میکردند و من از رازی خبر داشتم که آرزویم مرگ در محاصره بود.
چطور میتوانستم #آزادی شهر را ببینم وقتی ناله حیدر را شنیده بودم، چند لحظه زجرکشیدنش را دیده بودم و دیگر از این زندگی سیر بودم.
روزها زخم دلم را پشت پرده #صبر و سکوت پنهان میکردم و فقط منتظر شب بودم تا در تنهایی بستر، بیخبر از حال حیدر خون گریه کنم، اما امشب حتی قسمت نبود با خاطره #عشقم باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد.
در تاریکی و گرمایی که خانه را به دلگیری قبر کرده بود، گوشمان به غرّش خمپارهها بود و چشممان هر لحظه منتظر نور انفجار که #اذان صبح در آسمان شهر پیچید.
دیگر داعشیها مطمئن شده بودند امشب هم خواب را حراممان کردهاند که دست سر از شهر برداشته و با خیال راحت در لانههایشان خزیدند.
با فروکش کردن حملات، حلیه بلاخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خوابشان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمیبرد.
پشت پنجرههای بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بیآبی مرده بودند، نگاه میکردم و #حسرت حضور حیدر در همین خانه را میخوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سرِ انگشتانش میچکید.
دستش را با چفیهای بسته بود، اما خونش میرفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه میزد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم.
دلش نمیخواست کسی او را با این وضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: فاطمه ولی نژاد
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞