6.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔
📹 | ببینیم
به امام حسین(ع) سلام میکنی✋
جوابم میگیری؟!
داستانی زیبا از زبان
حجتالاسلام #عالی👌
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
17.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔
🌸روز سربازان گمنام امام زمان (عج) مبارک باد
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
سین هشتم سر سفره به خدا
#سردار است!
جان فدایش که برای رهبری
عمار است✋🏽🌿
تولدت مُبارڪ سردارِ دلها😍♥️
#حاج_قاسم 🕊
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞@aah3noghte💞
💔
#حالمانباشمــابهترمیشود 🕊💌
آقا دعای عید من امسال "تعجیل" است
وقتی تو تحویلم بگیری سال تحویل است
حرف دل زارم نبود توست اجمالا
تعجیل کن این حرف ها محتاج تفصیل است
نام تو هر جایی که آمد بی هوا دیدم
بغض جدیدی در گلو مشغول تشکیل است
هر لحظه دنیا از تو یغما میبرد یاری
ای مسلمی که لشکرت در حال تقلیل است
در دفتر عمرم پر از شعر فراق توست
آقا بیا که دفترم در حال تکمیل است
•••أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج•••
سال نو مبارک💛🌼
#جهادگران_گمنام
📚موضوع مرتبط:
#نوروز
#عید_نوروز
#سال_نو_مبارک
#نوروز_شهدایی
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💞 @aah3noghte💞
#کپےبدونتغییردرعکس
18.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼 نماهنگ زیبای #سلام_فرمانده
👌 کار مشترک ۳۱۳ نفره دهه نودی های قم و گیلان
سلام فرمانده🌺
سلام از این نسلِ
غیور جامانده...
#امام_زمان ❤
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
💕@aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 📕 رمان امنیتی #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا #قسمت178 وقتی مقابل
💔 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 📕 رمان امنیتی #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا #قسمت179 خون از زیر تن حامد روی آسفالت شارعالنهر پخش میشود. دقیقاً در تیررس افتاده...😔😥 دارد تکان میخورد، آرام و نرم. دارد بدنش را با تکیه به دستانش از روی زمین بلند میکند. نور امیدی در دلم روشن میشود که هنوز زنده است، فقط زخمی شده... اگر به موقع به دادش برسم زنده میماند... حامد دارد جان میکَند؛ روی زمین. وقت تردید و مکث نیست. به کمینگاه تروریستها مشرف هستم و دقیقاً میتوانم هیکل نحسشان را ببینم. یک نفرشان از پشت دیوار بیرون میخزد؛ متوجه تکان خوردن حامد شده و حتما میخواهد کارش را تمام کند؛ اما قبل از این که نشانه بگیرد و دست نجسش ماشه را لمس کند، تیری در سرش مینشانم و نقش زمینش میکنم. رفیقش که متوجه شده تیر غیب خوردهاند، هراسان این سو و آن سو را نگاه میکند؛ اما قبل از این که متوجه شود کجا هستم، تیری به سمتش شلیک میکنم که به هدف نمیخورد؛ اما جهت شلیک را میفهمد. لوله اسلحهاش را میچرخاند به سمتم و... -تتق... تق... سه تیری که از کنار گوشم میگذرند و تنه درختی که به آن تکیه دادهام را میخراشند. سرم را خم میکنم و چشم میبندم تا برادههای چوب به چشمانم نخورند. میخواهم هدفش بگیرم؛ اما او از جانپناهش بیرون آمده تا بهتر من را بزند و همین فرصتی ست برای رستم که کارش را تمام کند. تیر رستم، در گردنش مینشیند و بر زمین میغلتد. با خلاص شدن شرشان، دیگر چیزی جز حامد را نمیبینم که افتاده روی زمین و پاشنه پوتینش را روی زمین میکشد. نمیفهمم چطور از جا کنده میشوم تا خودم را به حامد برسانم... چندبار سکندری میخورم و چند قدمیاش که میرسم، رمق از پاهایم میرود و میافتم روی زمین؛ زمینی که از خون حامد سرخ شده. خودم را میکشانم تا پیکر حامد که حالا کمتر تکان میخورد. دستانم روی آسفالت کشیده میشوند و میسوزند. با صدایی که به زور از حلقم خارج میشود و سرفههای پشت سر هم، آن را منقطع میکند، صدایش میزنم: - حا... حامد... د... دا...داداش... سینهام از تحرک و نفس زدن زیاد میسوزد و تیر میکشد. سوراخ سرخی روی قلب حامد، به من و تمام امیدی که برایم مانده بود دهنکجی میکند که: ببین! این یکی هم از دستت رفت! گرما و رطوبت خونش را زیر دستم حس میکنم. چشمانش را باز میکند و با دیدن من، لبخند میزند: - خو...ب... شد... اومدی... ن فسم بالا نمیآید؛ شاید چو حامد نمیتواند نفس بکشد. از دهانش خون میریزد و آرام سرفه میکند؛ من هم. با دستان لرزان، سرش را میگذارم روی زانویم و ناامیدانه، دست میگذارم روی زخم قلبش. خون گرم از زیر دستم میجوشد و آتشم میزند. میدانم اگر دستم را فشار بدهم هم فایده ندارد. لبهای حامد آرام تکان میخورند؛ سرم را که نزدیکتر میبرم، میشنوم که آرام و منقطع میگوید: - حـ...سیـ...ن... فقط همین یک کلمه. انگار بیش از این نمیتواند. تنها چیزی ست که میخواهد آخرین بار، با تمام اعضا و جوارحش، با بازمانده رمقش فریاد بزند. از دهانش «حسین» میجوشد و خون میریزد. حسین... همه هستیاش. دست خونینش را میگیرم و دستم را فشار میدهم. هنوز گرم است؛ انقدر که انگار من درحال جان دادنم نه او. درمانده و ناامید، مانند غریقی دست و پا میزنم برای نجاتش: - آمبولانس! این را خطاب به رستم داد میزنم؛ اما انقدر ناامیدانه که بجای هر اقدامی، به گریه میافتد. در دل به حامد التماس میکنم: - تو دیگه نه! و بلند صدایش میزنم؛ با تمام توان. انگار کمیل است که مقابلم جان میکَنَد. همیشه حسرت میخوردم که چرا موقع شهادت کمیل، کنارش نبودم و حالا فهمیدهام همان بهتر که نبودم و ندیدم. پیشانیام را روی پیشانی عرق کرده حامد میگذارم و صدایش میزنم. حامد میخندد؛ عمیق و شیرین. همیشه قشنگ میخندید، زیاد میخندید، برعکس من. و باز هم از میان لبان خندان و خشک و خونینش، فقط یک کلمه بیرون میآید: - حـ... سیـ... ـن...🥀 #ادامه_دارد... #آھ_اے_شھادت... #نسئل_الله_منازل_الشھداء 💞 @aah3noghte💞قسمت اول را اینجا بخوانید