eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 🌹 امام علی علیه السلام: ياران امام مهدى(ع) هستند و پيران در ميانشان نيستند مگر همانند سرمه چشم و (يا) نمک در طعام ، که كمترين چيز در طعام نمڪ است . 📚 بحارالانوار، ج ۶۰،ص ۳۱۶ ... 💕 @aah3noghte💕
💔 تو این دیار بےرنگی میون دلای سنگی نصیب ماها دلتنگی نصیب شما پروازه ولی هنوزم برا شهادت یه معبری بازه... مزارشهیدسجادشاهسنایی بیاد #شھیدجوادمحمدی #آھ_اےشھادت... 💕 @aah3noghte💕
💔 ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩلتنگ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﯿ💔ـﻘﺮﺍﺭ ﺗﻮ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﺩﻟﻢ ﻣﺴﺖ ﺣﻀﻮﺭ ﺗﻮ ﺷﺪه؟ ﻋﺎﺷﻖ ﻭﺷﯿﻔﺘﻪ ﯼ ﺯﻧﮓ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺧﺒﺮﺕ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﻬﺎﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﭼﻮﻥ ﭘﺮﺳﺘﻮےﻣﻬﺎﺟﺮ, ﻧﮕﺮانت شده ام #همسرانه #آھ... 💕 @aah3noghte💕
💔 ... اصلا خیال نمےکردم این موقع روز سر مزارش اینقدر شلوغ باشه تا جائی که تونستم نزدیک مزار شدم و دستمو به نشونهء سلام گذاشتم رو قلبم✋ قبرو تازه شسته بودند و هنوز زمین خیس بود... خانواده شهید، آماده مےشدن برای رفتن کودک اما نمےرفت... دور مزار پدرش مےچرخید پِیِ چیزی مےگشت انگار🤔 چند لحظه بعد مادر گفت فکر کنم علی خم شد انگار گوشه دلش هوای مادرش را هم داشت که شلوارش خیس آب نشود اما دلش پیش بوسه بر مزار پدر بود نگاهش میکردیم خم شد پایش را روی تکه کوچکی از زمین که خشک مانده بود، گذاشت مزار را بوسید خندید بلند شد و با شادی کودکانه برای پدر دست تکان داد👋 رفتند... و من شرمنده تر از همیشه شرمندهء همه هایی که پدرهاشان شهید شد تا من و تو بتوانیم با آرامش، نفس بکشیم... و .... ... 💕 @aah3noghte💕
8.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 🎥 تا حالا می گفتیم شهدا شرمنده ایم ولی با دیدن این فیلم بعید می دانم فردای قیامت بتوانیم پاسخ این یک نفر را هم بدهیم. این مستندها باید دیده شوند تا همگان بدانند چه زجرهایی کشیده شده است. ... 💕 @aah3noghte💕
💔 #شیعیان یمن و هند و پاکستان هم آمدند... از همه جا اومدن کمک سیل زده ها فقط سلبریتی های #مدعیِ #دروغینِ #ایران پرستی هستن که نیستن... #آھ_ز_بےبصیرتی #سیل 💕 @aah3noghte💕
💔 بعد از #آتش_سوزی🔥 کلیسای تاریخی نوتردام در پاریس بدلیل بی عرضگی قالیباف،😏 دیروز هم حداقل ۲۸ توریست آلمانی بدلیل واژگونی اتوبوس در کشور پرتغال کشته شدند.❌ به گزارش آمدنیوز این توریستهای آلمانی با #اتوبوس_سپاه به اردوی #راهیان_نور کشور پرتغال اعزام شده بودند!😝 وقتی میخان چهره سپاه و نیروهای ارزشی کشور، رو خش خشی کنن اینجوری میشه غرب پرستا😒 هیچوقت چهره واقعی غرب رو نشون منو تو نمیدن‼️😏 #آھ_ز_بےبصیرتی 💕 @aah3noghte💕
💔 دلِ گرفتۀ ما کی چو غنچه باز شود؟! مگر صبا برساند به من هوای تو را... ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا #شھیدعلیرضانوری قسمت سوم جبران محبــــت در مدت چهار سال و پنج ماه
💔 #گذری_کوتاھ_بر_زندگے_شھدا #شھیدعلیرضانوری قسمت چهارم سال 93 بعد از ترفیع درجه ی همسرم به ستوان دومی،خیلی خوشحال شدم. گفتم ان شاءالله تا زمان بازنشستگی به درجه ی سرهنگی میرسی.😉 اما خودش از این بابت ناراحت بود.😔 با اینکه همیشه بیش از حد مورد انتظار خدمت و فعالیت میکرد، ولی میگفت: "ایکاش من گروهبان باقی میموندم و این درجه نصیب من نمیشد. به ازای هر درجه مسئولیت من بیشتر و انجام تکلیف خیلی سخت تر میشه. خدا کنه که شرمنده و مدیون نشم. من تمام تلاشم بر این هست که لقمه حلال وارد این زندگی کنم؛و مسئولیتمو به درستی انجام بدم. اما ترسم از این هست که خدای ناکرده نتونم به درستی و آنطور که مورد انتظار هست انجام وظیفه کنم."🍃 ازاین بابت خیلی دغدغه خاطر داشت ولی همیشه حاضر بود. هیچوقت خودش را کنار نمیکشید. همیشه آماده خدمت و داوطلب بود.💪 زمانی که بحث اعزام به سوریه مطرح شد،جز اولین افراد داوطلب بود و هرسری که رفتنش از سمت سپاه به تاخیر میفتاد بینهایت ناراحت میشد و میگفت "این از کم سعادتی من هست. برای من خیلی سخته که در این لباس پاسداری باشم ولی فرصت ادای تکلیف به من داده نشده" و آرام و قرار نداشت برای پیوستن به جمع مدافعان حرم... خوشا آنان که پا در وادی عشــق نهادند و نلغــــزیدند و رفــــتند خوشا آنان که با اخلاص و ایمــان حریم دوســــت بوسیدند و رفتند #نقل_از_همسر_شهید #آھ_اےشھادت... 💕 @aah3noghte💕 #اختصاصے_کانال_آھ...
9.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔 لحظه اعلام خبر پيدا شدن پيكر مطهر شهيد مجيد قربانخاني به مادر بزرگوارشان باحضور فرماندهان و هم رزمان شهيد خوش آمدي دلاور مادر شهید: میخوام یه شب با مجید تنها باشم، تنهای تنها ..... مجید رو از زیر قرآن رد نکردم... #شھیدمجیدقربانخانی #خبرآمدخبرےدرراهست... #آھ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
🔹 #او_را ... 57 بارون شدید و شدیدتر میشد!⛈ هوا به سمت گرگ و میش میرفت... دلم داشت میترکید! باید چ
🔹 ...58 هرچی که بود، آرامش عجیبی داشت❣ با همه کوچیکیش،دلنشین و دوست داشتنی بود...❣ بازم سرم گیج رفت! دستمو گرفتم به دیوار! ساعت روی دیوارو نگاه کردم، حوالی ساعت نُه بود. رفتم سمت گوشه ای که پتو ها چیده شده بود، نشستم و تکیه دادم بهشون. کلافه پاهامو دراز کردم و نفسمو دادم بیرون! باید چیکار میکردم؟ با این لباسا کجا میتونستم برم ؟؟ باید لباس میخریدم... اما ... با کدوم پول!!؟؟ میتونستم امشب همه چیو تموم کنم... اما... برای اون.... راستی اون کیه؟؟ اصلا من چرا بهش اعتماد کردم؟؟ اون چرا به من اعتماد کرد؟؟ منو آورد تو خونش! من حتی اسمشم نمیدونستم!! هرکی بود انگار خیلی مهربون بود! بالاخره اگر امشب کاری میکردم، برای اون دردسر میشد! یعنی الان مامان و بابا چه فکری درباره من میکردن!! سرمو آوردم بالا! یه آیینه کوچیک رو دیوار بود! رفتم سمتش، صورتمو نگاه کردم. نخ های بخیه نمای زشتی به صورت قشنگم داده بودن! چشمام گود رفته بودن و زیرشون کبود شده بود. سرم هنوز گیج میرفت😣 چشمام پر از اشک شد و تکیه‌مو دادم به دیوار و فقط گریه کردم... انقدر دلم پر بود که نمیدونستم برای کدومشون گریه کنم... همونجوری سُر خوردم و همونجا که ایستاده بودم نشستم و سرمو گذاشتم رو زانوهام! تو سَرم پر از فکر و خیال بود... پر از تنهایی پر از بدبختی پر از نامردی... نامردی!! هه! یعنی الان مرجان کجاست؟! پارتی دیشب بهش خوش گذشته بود؟😏 نوری که تو چشمم افتاد، باعث شد چشمامو باز کنم! صبح شده بود!! حتی نفهمیده بودم کِی خوابم برده!! چشمامو مالیدم و اطرافمو نگاه کردم! یاد اتفاقات دیروز افتادم. شکمم صدا داد، تازه فهمیدم از دیروز عصر چیزی نخوردم! البته همچنان معدم میسوخت و مانع میلم به خوردن میشد😣 ساعت هفت بود! بلند شدم، آبی به صورتم زدم و رفتم سمت در... یدفعه یاد اون افتادم! شمارش هنوز تو جیبم بود... باید حداقل یه تشکری ازش میکردم! رفتم سمت تلفن اما با فکر این که ممکنه خواب باشه، دوباره برگشتم سمت در. یه بار دیگه کل خونه رو از زیر نگاهم گذروندم و رفتم بیرون! حتی کفش هم نداشتم!! همون دمپایی آبی و زشت بیمارستان رو پوشیدم البته دیگه هیچی مهم نیست! در کوچه رو باز کردم. هنوز هوا سرد بود، یه لحظه بدنم از سوز هوا لرزید و دستامو تو بغلم جمع کردم. یه نفس عمیق کشیدم و خواستم برم بیرون که ... ماشینش روبه روی در پارک شده بود! اولش مطمئن نبودم، با شک و دودلی رفتم جلو اما با دیدن خودش که توی ماشین خوابیده بود و از سرما جمع شده بود، مطمئن شدم! هاج و واج نگاهش کردم!😳 یعنی از کِی اینجا بود؟؟!! با انگشتم تقه ای به شیشه زدم که یدفعه از خواب پرید و هول شیشه رو داد پایین! -سلام!بیدار شدین؟؟😳 -سلام! بله! شما از کی اینجایید؟؟ -مهم نیست، خوب خوابیدین؟ حالتون بهتره؟؟ -بله ولی انگار حال شما اصلا خوب نیست! رنگتون پریده! فکر کنم سرما خوردین!! -نه نه!!چیزی نیست! خوبم! -باشه... فقط خواستم تشکر کنم و بگم که من دارم میرم! -میرید؟؟ کجا؟؟ -مهم نیست! ببخشید که مزاحمتون شدم! خداحافظ!! چند قدم از ماشینش دور شده بودم که صدام کرد. -خانوم...!!؟؟ "محدثه افشاری" @aah3noghte @Romanearamesh
❁﷽❁ 💔 بوعلی‌سینا اگر شش‌گوشه‌ات بوسیده‌بود جای قانون و شفا دیوان سینا داشتیم #صلےالله_علیڪ_یااباعبدلله #آھ_ڪربلا 💕 @aah3noghte💕