💔
بعد از #آتش_سوزی🔥 کلیسای تاریخی نوتردام در پاریس بدلیل بی عرضگی قالیباف،😏
دیروز هم حداقل ۲۸ توریست آلمانی بدلیل واژگونی اتوبوس در کشور پرتغال کشته شدند.❌
به گزارش آمدنیوز این توریستهای آلمانی با #اتوبوس_سپاه به اردوی #راهیان_نور کشور پرتغال اعزام شده بودند!😝
وقتی میخان چهره سپاه و نیروهای ارزشی کشور، رو خش خشی کنن اینجوری میشه
غرب پرستا😒 هیچوقت چهره واقعی غرب رو نشون منو تو نمیدن‼️😏
#آھ_ز_بےبصیرتی
💕 @aah3noghte💕
💔
دلِ گرفتۀ ما کی چو غنچه باز شود؟!
مگر صبا برساند
به من
هوای تو را...
#آھ...
#اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 #گذرے_کوتاه_بر_زندگے_شھدا #شھیدعلیرضانوری قسمت سوم جبران محبــــت در مدت چهار سال و پنج ماه
💔
#گذری_کوتاھ_بر_زندگے_شھدا
#شھیدعلیرضانوری
قسمت چهارم
سال 93 بعد از ترفیع درجه ی همسرم به ستوان دومی،خیلی خوشحال شدم.
گفتم ان شاءالله تا زمان بازنشستگی به درجه ی سرهنگی میرسی.😉
اما خودش از این بابت ناراحت بود.😔
با اینکه همیشه بیش از حد مورد انتظار خدمت و فعالیت میکرد، ولی میگفت:
"ایکاش من گروهبان باقی میموندم و این درجه نصیب من نمیشد. به ازای هر درجه مسئولیت من بیشتر و انجام تکلیف خیلی سخت تر میشه. خدا کنه که شرمنده و مدیون نشم. من تمام تلاشم بر این هست که لقمه حلال وارد این زندگی کنم؛و مسئولیتمو به درستی انجام بدم. اما ترسم از این هست که خدای ناکرده نتونم به درستی و آنطور که مورد انتظار هست انجام وظیفه کنم."🍃
ازاین بابت خیلی دغدغه خاطر داشت ولی همیشه حاضر بود. هیچوقت خودش را کنار نمیکشید. همیشه آماده خدمت و داوطلب بود.💪
زمانی که بحث اعزام به سوریه مطرح شد،جز اولین افراد داوطلب بود و هرسری که رفتنش از سمت سپاه به تاخیر میفتاد بینهایت ناراحت میشد و میگفت
"این از کم سعادتی من هست.
برای من خیلی سخته که در این لباس پاسداری باشم ولی فرصت ادای تکلیف به من داده نشده" و آرام و قرار نداشت برای پیوستن به جمع مدافعان حرم...
خوشا آنان که پا در وادی عشــق
نهادند و نلغــــزیدند و رفــــتند
خوشا آنان که با اخلاص و ایمــان
حریم دوســــت بوسیدند و رفتند
#نقل_از_همسر_شهید
#آھ_اےشھادت...
💕 @aah3noghte💕
#اختصاصے_کانال_آھ...
9.02M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔
لحظه اعلام خبر پيدا شدن پيكر مطهر شهيد مجيد قربانخاني به مادر بزرگوارشان باحضور فرماندهان و هم رزمان شهيد
خوش آمدي دلاور
مادر شهید: میخوام یه شب با مجید تنها باشم، تنهای تنها .....
مجید رو از زیر قرآن رد نکردم...
#شھیدمجیدقربانخانی
#خبرآمدخبرےدرراهست...
#آھ...
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
🔹 #او_را ... 57 بارون شدید و شدیدتر میشد!⛈ هوا به سمت گرگ و میش میرفت... دلم داشت میترکید! باید چ
🔹 #او_را ...58
هرچی که بود،
آرامش عجیبی داشت❣
با همه کوچیکیش،دلنشین و دوست داشتنی بود...❣
بازم سرم گیج رفت!
دستمو گرفتم به دیوار!
ساعت روی دیوارو نگاه کردم،
حوالی ساعت نُه بود.
رفتم سمت گوشه ای که پتو ها چیده شده بود،
نشستم و تکیه دادم بهشون.
کلافه پاهامو دراز کردم و نفسمو دادم بیرون!
باید چیکار میکردم؟
با این لباسا کجا میتونستم برم ؟؟
باید لباس میخریدم...
اما ...
با کدوم پول!!؟؟
میتونستم امشب همه چیو تموم کنم...
اما...
برای اون....
راستی اون کیه؟؟
اصلا من چرا بهش اعتماد کردم؟؟
اون چرا به من اعتماد کرد؟؟
منو آورد تو خونش!
من حتی اسمشم نمیدونستم!!
هرکی بود انگار خیلی مهربون بود!
بالاخره اگر امشب کاری میکردم،
برای اون دردسر میشد!
یعنی الان مامان و بابا چه فکری درباره من میکردن!!
سرمو آوردم بالا!
یه آیینه کوچیک رو دیوار بود!
رفتم سمتش،
صورتمو نگاه کردم.
نخ های بخیه نمای زشتی به صورت قشنگم داده بودن!
چشمام گود رفته بودن و زیرشون کبود شده بود.
سرم هنوز گیج میرفت😣
چشمام پر از اشک شد و تکیهمو دادم به دیوار
و فقط گریه کردم...
انقدر دلم پر بود که نمیدونستم برای کدومشون گریه کنم...
همونجوری سُر خوردم و همونجا که ایستاده بودم نشستم
و سرمو گذاشتم رو زانوهام!
تو سَرم پر از فکر و خیال بود...
پر از تنهایی
پر از بدبختی
پر از نامردی...
نامردی!!
هه!
یعنی الان مرجان کجاست؟!
پارتی دیشب بهش خوش گذشته بود؟😏
نوری که تو چشمم افتاد،
باعث شد چشمامو باز کنم!
صبح شده بود!!
حتی نفهمیده بودم کِی خوابم برده!!
چشمامو مالیدم و اطرافمو نگاه کردم!
یاد اتفاقات دیروز افتادم.
شکمم صدا داد،
تازه فهمیدم از دیروز عصر چیزی نخوردم!
البته همچنان معدم میسوخت و مانع میلم به خوردن میشد😣
ساعت هفت بود!
بلند شدم،
آبی به صورتم زدم و
رفتم سمت در...
یدفعه یاد اون افتادم!
شمارش هنوز تو جیبم بود...
باید حداقل یه تشکری ازش میکردم!
رفتم سمت تلفن
اما با فکر این که ممکنه خواب باشه،
دوباره برگشتم سمت در.
یه بار دیگه کل خونه رو از زیر نگاهم گذروندم و رفتم بیرون!
حتی کفش هم نداشتم!!
همون دمپایی آبی و زشت بیمارستان رو پوشیدم
البته دیگه هیچی مهم نیست!
در کوچه رو باز کردم.
هنوز هوا سرد بود،
یه لحظه بدنم از سوز هوا لرزید و دستامو تو بغلم جمع کردم.
یه نفس عمیق کشیدم و
خواستم برم بیرون که ...
ماشینش روبه روی در پارک شده بود!
اولش مطمئن نبودم،
با شک و دودلی رفتم جلو
اما با دیدن خودش که توی ماشین خوابیده بود و از سرما جمع شده بود،
مطمئن شدم!
هاج و واج نگاهش کردم!😳
یعنی از کِی اینجا بود؟؟!!
با انگشتم تقه ای به شیشه زدم که یدفعه از خواب پرید و هول شیشه رو داد پایین!
-سلام!بیدار شدین؟؟😳
-سلام!
بله!
شما از کی اینجایید؟؟
-مهم نیست،
خوب خوابیدین؟
حالتون بهتره؟؟
-بله ولی انگار حال شما اصلا خوب نیست!
رنگتون پریده!
فکر کنم سرما خوردین!!
-نه نه!!چیزی نیست!
خوبم!
-باشه...
فقط خواستم تشکر کنم و بگم که من دارم میرم!
-میرید؟؟
کجا؟؟
-مهم نیست!
ببخشید که مزاحمتون شدم!
خداحافظ!!
چند قدم از ماشینش دور شده بودم که صدام کرد.
-خانوم...!!؟؟
"محدثه افشاری"
@aah3noghte
@Romanearamesh
#انتشارحتماباذکرلینک
💔
از کوچههای خسته این شهر عبور کن
این آسمان غم زده را غرق نور کن🌈
دلهای ما به شوق تو پا در رکاب شد
ای آخرین ذخیرهی زهرا(س) ظهور کن❤️
#آھ_امام_غریبم
#اللهّمَعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج
💕 @aah3noghte💕
💔
#دلشڪستھ_ادمین
دنبال ردی از جواد
تو کوچه پس کوچه های مجازی قدم میزدم
عکسی از یه شهید فاطمیون رو دیدم که خیلی آشنا بود
چند باری تو گلستان شهدا سر مزارش رفته بودم
اما نمیدونستم احمد و آقا جواد با هم بودند...
آره
شهید احمد شکیب احمدی روز قبل از شهادت آقا جواد مجروح میشه و برمےگرده عقب
و حدود دو سال بعد خودشم شهید میشه
هعییی
#صادقانه_شھادت_رو_نخواستیم
وگرنه تا الان
خیلی وقتا بود
که مےشد شهید بشیم😔
جز در دل تنگ من ای مونس جان،
جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جاداری💔
#شھیدجوادمحمدی
#شھیداحمد_شکیب_احمدی
#دلشڪستھ_ادمین 💔
#آھ_اےشھادت...
فرمانده مُحرّم
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
1_4390879.mp3
4.44M
🎧 #سرود فوق العاده شنیدنی❣
🎼 به جز تو نداره دل من پناهی ...
🎤 #حاج_میثم_مطیعی
🌙 به مناسبت #نیمه_شعبان
💕 @aah3noghte💕
💔
#خاطرات_ناب_شهدا
دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود.
یک شب بچه ها خبر آوردند که یک بسیجی اصفهانی در ارتفاعات کانی تکه تکه شده است.
بچه ها رفتند و با هر زحمتی بود بدن مطهر شهید را درون کیسه ای گذاشتند و آوردند.😔
آن چه موجب شگفتی ما شد، وصیت نامه ی این برادر بود که نوشته بود:
«خدایا! اگر مرا لایق یافتی، چون مولایم اباعبدالله الحسین (ع) با بدن پاره پاره ببر.»❤️
راوی: خاطره از بسیجی محمد
📚کرامات شهدا
💕 @aah3noghte💕
#اختصاصے_کانال_آھ...