eitaa logo
شهید شو 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
71 فایل
مطالبی کمتر روایت شده از شهدا🌷 #به‌قلم‌ادمین✎ وقت شما بااهمیته فلذا👈پست محدود👉 اونقدراینجاازشهدامیگیم تاخریدنےبشیم اصل‌مطالب،سنجاق‌شدھ😉 کپی بلامانعه!فقط بدون تغییر درعکسها☝ تبادل: @the_commander73 📱 @Shahiidsho_pv زیلینک https://zil.ink/Shahiidsho
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 ❤️ #شھید_علی_صیادشیرازی : خدایا! نمیدانم چه موقع خواهم رفت ولی میدانم كه از تو باید بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قراردهی و آنقدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم🕊 #وصیت_نامه #آھ_اےشھادت... 💕 @aah3noghte💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔 چه کریم است اگر حر بشوی مےبرَدت........ مارم دعا کن.... کلیپی با تصاویر حر مدافعان حرم ... 💕 @aah3noghte💕
🌸🍃بسم رب الشهداء و الصدیقین🍃🌸 سلام همسنگرےها✋ موافقین یه شروع کنیم برای استفاده ی بیشتر از ماه مبارک رمضان شروع چله : شنبه ۷ اردیبهشت 🌹پایان چله: روز عید فطر 👥دوستانتون رو ‌خبر کنید و نظراتتونو بگین 👈غیر از زیارت عاشورا پایه هسین چی به روح شھدا هدیه کنیم؟ 👈اسم رفقای شھیدتون رو بفرسین برام تا توی چله ، نامشونو ذکر کنیم @Salar31 اولویت با کسانی هست که زودتر بفرستن☝️ ... (٣نقطه) 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
💔 یارو میگه شما اگه ریاکار نیستی بدون عمامه بیل بزن! حالا بماند خودشون وقتی ی کار کوچیک میکنن این
💔 این تصویر #هادی_العامری است‼️ کسی که در هشت سال جنگ تحمیلی دوشادوش رزمندگان ایرانی بر ضد حکومت بعث و صدام مےجنگید حالا هم به کمک سیل زدگان آمده است 🔴بد نیست کسانی که امروز در برابر کمک های امروز و مجاهدت های دیروز برادران عراقی، ژست #غیرت گرفته اند😏 بگویند دیروز کجا بودند و چه میکردند؟ #آھ_ز_بےبصیرتی #حشدالشعبی #ایران #عراق #شیعه 💕 @aah3noghte💕
💔 ... ما در راه ماندگانِ امام ندیده، بی ظهورت دست و پایمان را گم میکنیم. بغضِ ما آخرالزمانی ها را فقط خدا میفهمد، وقتی روایت های زمان حیات پدران طاهرت را میخوانیم که رسول خدا(ص) را دیدم که ... علی ابن ابی طالب در رکوع بود که ... صدای دختر رسول خدا از پشت پرده‌ی مسجد النبی به خطبه بلند بود که ... حسن ابن علی پرسید: در این شهر غریبی؟ که ... ما از آن نامسلمان های به ظاهر مسلمان، که خون به جگرِ پدرهایتان میکردند خیلی کمتریم.... که نمیبینیمت؟😔 ما بی تو در این برهوتِ دنیا غریبیم و بغض دار ... بیا ... 💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#چله_ی_شهدایی 🌸🍃بسم رب الشهداء و الصدیقین🍃🌸 سلام همسنگرےها✋ موافقین یه #چله_ی_شهدایی شروع کنیم ب
💔 ... دوست دارم آغاز این چله رو ربطش بدم به برگشت داداش مجید بگم بیاییم به حرمت این جوون ۴۰ روز خالص بشیم برای خدا ان شالله اونم دستمونو بگیره دعامون کنه عاقبتمون بخیر و شهادت بشه تو شب ِ اول قبر، واسطه بشه ارباب بیاد بالا سرمون😔 و تو آخرت، شفاعتمون کنه😞 رفقاتونو دعوت کنین نه بخاطر زیادشدن ممبرای کانال بخاطر اینکه شاید باعث عاقبت بخیری یه نفر شدیم😞 💕 @aah3noghte💕 ‼️
اسم شهیدای زیادی رو واسم فرستادین که خیلی ممنونم و شاید به همین خاطر در یک روز، مهمون سفره چند تا شهید بشیم❤️
دیگه اینکه خوندنِ بعد از نماز صبح و برنامه همگی مونه ان شالله اما.... چند تا مورد دیگه هم میگم هر کسی دوست داشت اضافه کنه: بودن سلامتی امام زمان عج البته پیشنهادای خودتونه😊 💕 @aah3noghte💕
دوست داشتین بنویسین رو یه برگه و هر روز ک انجام دادین تیک بزنین✅ مراقبه روزانه و محاسبه شبانه هم یادمون نره😊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید شو 🌷
🔹 #او_را ...64 کنار یه رستوران نگه داشت -ببخشید، امشبم مثل دیشب باید غذای بیرون رو بخوریم! کل روزو
🔹 ... 65 بازم برگشتم اینجا! همون مکان امنی که برام مثل یه قرص آرامبخش عمل میکنه! حتی بهتر از اون...❣ نه دیشب برای خوابم دست به دامن آرامبخش شده بودم و نه فکر کنم امشب نیازی بهش داشتم...! یه بار دیگه در و دیوارشو نگاه کردم! هیچ چیز عجیبی نداشت! هیچ چیزی که باعث آرامشم بشه اما میشد!!! از اولین باری که پامو توش گذاشتم حدود بیست و چهار ساعت میگذشت اما خیلی بیشتر از خونه هایی که تو بیست و یک سال عمرم توشون زندگی کرده بودم برام راحت بود! نه تختی بود که مثل پر قو نرم باشه، نه میز ناهار خوری، نه انواع و اقسام مبل اسپرت و سلطنتی و راحتی، نه استخری داشت و نه... حتی تلویزیون هم نداشت!! اما با تمام سادگی و کوچیکیش، چیزی داشت که خونه ،نه بهتره بگم قصر،قصر ما نداشت...! و اون چیز... نمیدونستم چیه!! فکرم رفت پیش اون!! چرا این کارا رو میکرد؟ من حتی برنامه ی سفرش رو به هم ریخته بودم اما... واقعا از کاراش سر در نمیاوردم! خسته بودم!روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم! رفتم سمت پتو ها و یکیش رو روی زمین پهن کردم و یکی دیگه رو هم کشیدم روم! خیلی جای سفتی بود!! اما طولی نکشید که به خواب آرومی فرو رفتم😴 با دیدن مامان و بابا از جا پریدم!!😥 چشمای مامان از گریه سرخ شده بود و بابا پیر تر از حالت عادی به نظر میرسید!😢 آماده بودم هر لحظه بزنن توی گوشم اما بغلشونو باز کردن... یکم نگاهشون کردم و بدون حرفی دویدم طرفشون، اما درست وقتی که خواستم بغلشون کنم، هر دو پودر شدن و روی زمین ریختن!! با ترس و وحشت از خواب پریدم😰 قلبم مثل یه گنجشک تو سینم بالا و پایین میپرید و صورتم از گریه خیس بود...!😭 بلند شدم و رفتم سمت ظرفشویی و به صورتم آب زدم! وای... فقط یه خواب بود! همین! اما دلم آشوب بود! ساعتو نگاه کردم! هفت صبح بود....🕖 فکر مامان ،بابا و مرجان همش تو سرم میپیچید و احساس بدی مثل خوره به جونم افتاده بود! سعی کردم بهشون فکر نکنم! با دیدن شعله های بخاری که سعی میکردن خونه رو گرم کنن ، یاد اون افتادم!! وای ! حتما تو این سرما، تا الان سرماخوردگیش بدتر شده!! پتوها رو از روی زمین جمع کردم! با اینکه بلد نبودم چجوری باید تا بشن، سعی کردم فقط جوری که مرتب به نظر برسه ،روی هم بچینمشون! همون دمپایی های آبی و زشت رو پوشیدم و رفتم جلوی در، اما هیچ‌کس تو ماشین نبود!! سر و ته کوچه رو نگاه کردم اما حتی دریغ از یه پرنده! خلوت خلوت بود! فکرم هزار جا رفت...😰 یعنی این وقت صبح کجاست؟! نکنه حالش بد شده!؟ نکنه اتفاقی براش افتاده!؟ نکنه....؟! با استرس دستمو کردم تو جیبم و با دیدن شمارش یه نفس راحت کشیدم، سریع برگشتم تو خونه و رفتم سمت تلفن! صدای آهنگ پیشوازش تو گوشی پیچید! اما کسی جواب نداد!! دلم آشوب شد... بلند شدم و رفتم جلوی در که دیدم با یه سنگک ، از سر کوچه ظاهر شد! نفس راحتی کشیدم و به در تکیه دادم! با دیدن من یه لحظه سرجاش ایستاد و با تعجب نگام کرد! ولی سریع به حالت قبل برگشت و با سر به زیری تا جلوی در اومد! -سلام صبحتون بخیر! چرا اینجایید؟ -سلام... تو ماشین نبودین، ترسیدم! -ترسیدین؟؟😳 از چی؟😅 -خب گفتم شاید حالتون بد شده... دو شب تو این سرما،تو ماشین... -وای ببخشید، قصد نداشتم نگران...یعنی بترسونمتون...! بعد نماز خوابم نمیومد،ترجیح دادم برم پیاده روی و برای صبحونتون هم نون بخرم! -دستتون درد نکنه...! ممنون ببخشید که... ولی حرفمو خوردم! کلمه ی "مزاحم" دیگه خیلی تکراری شده بود! -پس شما هم بیاید داخل!صبحونه بخوریم... -نه ممنون! من خوردم! شما برید تو،من همینجا منتظرتون میمونم، بعد صبحونتون بیاید یکم حرف دارم باهاتون! سرمو تکون دادم و نون رو ازش گرفتم! برگشتم تو ، که بسته شدن صدای در شنیدم! پشتمو نگاه کردم! نبود! فقط در رو بسته بود...! نمیتونستم معنی حرکات عجیب و غریبشو بفهمم! برام غیرعادی بود!! خصوصا از اینکه موقع حرف زدن نگاهم نمیکرد،اعصابم خورد میشد!! هنوز نتونسته بودم دلشوره ی خوابی که دیده بودم رو از خودم دور کنم. یکم از سنگک کندم و سعی کردم خودمو بزنم به اون راه و مشغول صبحونه شم! اینقدر فکرم مشغول بود که حتی یادم رفت برم از یخچال چیزی بردارم و با نون بخورم! هر کاری کردم فکرمو مشغول چیز دیگه کنم،نشد...! با دو دلی به تلفن گوشه ی اتاق نگاه کردم! "محدثه افشاری" @aah3noghte @RomaneAramesh
💔 •┄❁#قرار‌هرشب‌ما❁┄• فرستـادن پنج #صلواتــ بہ نیتــ سلامتے و ٺعجیـل در #فرج‌آقا‌امام‌زمان«عج» هدیہ ‌بہ‌ روح ‌مطهر #شھیدعلی_عابدینی 💕 @aah3noghte💕