💔
#دلشڪستھ_ادمین ...
سلام بابای مهربانم
آغاز امامتتان مبارڪ
در دلم، غمی عجیب،موج مےزنداز وقتی فهمیدم
"پرده کعبه را گرفته بودید و مےگریستید که خدایا! چقدر این غیبت، طولانی شده...."
دلم آتش گرفت ازشنیدن اینکه این اتفاق
درزمان حیات نائب خاصتان افتاده
وحالا که۱۱۰۰سال ازآن زمان مےگذرد
حالاکه نائب خاصی ندارید
حالاکه هیچکداممان برایت #مفید نشدیم،همچون شیخ مفید
کداممان غصه غیبت طولانےات راداریم؟
شرمنده ایم باباجان
#آھمولاےغریبم
💕 @aah3noghte💕
#انتشارحتماباذکرلینک
شهید شو 🌷
#از_سفیر_ابلیس_تا_سفیر_پاکی قسمت ۲ شبا این قران رو میذاشتم رو سینم و میخوابیدم... کسایی که هم سلو
#از_سفیر_ابلیس_تا_سفیر_پاکی
قسمت۳
خیلی چیزا هست که از اون روزا میتونم بگم...
اما یادآوریش اذیتم میکنه...
این چیزا تو دلم پنج سال مونده بود...خواستم بگم که سبک بشم.
چون پسر با صداقتی ام.
دوست ندارم چیزی تو دلم بمونه...
دلیل برگشتن من، صداقتم بود...
من از اولشم آدم بدی نبودم.تنها مشکل من این بود که پدر مادرم برای تربیتم اصلا وقتی نذاشتن و من همینجوری الکی بزرگ شدم...
وقتی توبه کردم خودم شدم پدر و مادر خودم...
اگه خدا منو برگردوند بخاطر این بود که میدونست من گول شیطون رو خوردم.
الانم انقدر رشد کردم که اصلا باورم نمیشه اون رضا من بودم...اینارو هم گفتم فکر نکن قصد درد و دل داشتم...یا...
نه...
اینارو گفتم چون اتفاقا به خودم افتخار میکنم.
من به خودم افتخار میکنم که تونستم همچین تحولی در خودم ایجاد کنم️❤??
این روزا هم فکر #شهادت میزنه به سرم...اما خب...به قول شما شهادت برام یکم زوده...چون رسالت من اینجاست و
کاری که دارم میکنم کم از شهادت نداره.
نکته جالب اینجاست...وقتی منو گرفتن پلیس به کل خبرگزاری های ایران مثل صدای خراسان ایسنا ایرنا خبر گزاری فارس قطره پیام زد که ما مدیر بزرگترین سایت مستهجن رو گرفتیم.
هر کی شکایت داره بیاد!
فکرشم نمیکردن که همین ادم بشه مدیر بزرگترین سایت تحول معنوی ایران!
نکته جالب : من تموم جرم هامو از قبل آزادیم کامله کامل اعتراف کرده بودم ! اما خدا یه کاری کرد که با اینکه تموم جرم هامو اعتراف کرده بودم اما اصلا قاضی پرونده قبول نمیکرد و بعد یه سال تحقیق کال تبرئه شدم و برام پرونده تشکیل نشد...
نویسنده: #داداش_رضا
#ادامه_دارد...
💕 @aah3noghte💕
#انتشارداستان_بدون_ذکر_لینک_کانال_ممنوع
#از_سفیر_ابلیس_تا_سفیر_پاکی
قسمت۴
ولی بچه ها... من اگه زندان هم میرفتم رسالتمو تو همون زندان ادامه میدادم و همه رو به پاکی دعوت میکردم...
چون چند تا از کسایی که اونجا بودن رو نمازخون کرده بودم...
کلا همه چی حل شد و برام سوء سابقه نشد... وگرنه برای کار و خروج از کشور اذیت میشدم...
خیلی اتفاقات دیگه هم بود که دوست ندارم بگم...در همین حد کافیه...
من به هر جایی برسم بخاطر همون تضادهای وحشتناک سال ۹۳ بود...
اگه میبینی اینقدر انگیزه دارم دلیلش همون چیزاست...
انقدر انگیزه دارم برای تغییر که اصلا نمیتونید تصور کنید...اصلا این انگیزه کم نمیشه...اتفاقا روز به روز
انگیزم داره بیشتر میشه...
خلاصه داداش...
من از زیر صفر شر وع کردم.
هیچوقت دیر نیست.
امیدوارم حرفام واست تجربه بشه.
درسته ۲۶ سالمه...
اما فکر کنم خودتم قبول داری که مدل حرف زدنم یه جور دیگست...
پشت ادبیات ساده ای که نگارشم داره کلی حرفه...
من بلد نیستم خودم نباشم...
ازت میخوام بخاطر صداقتی که دارم فقط به حرفام فکر کنی و تا میتونی برای ساختن آیندت تلاش کنی...
چیزی که من الان فهمیدم اینه:
#همه_اتفاقات_خوب_درمسیرخدامیوفته...
پس همیشه #نمازتو بخون و تو این مسیر #بمون و تا میتونی
از #تجربیات اینو اون استفاده کن...
بهشت همین دنیاست.
اگه خوب زندگی کنی همین دنیات میشه بهشت..
پس بسازش...
من دوست دارم به حرفام فکر کنی...همین...
دوست ندارم اتفاقاتی که برای من افتاد برای کسی بیوفته...
پس قبل تغییر تغییر کن...
قبل اینکه دیر بشه...
قبل اینکه جهان بخواد به زور تغییرت بده...
هیچوقت دیر نیست...
اگه اینجایی کار خدا بوده...
آدم وقتی به ته خط میرسه خیلی چیزاش تغییر میکنه داداش.
تو قرنطینه این چیزارو به چشم دیدم ...به خدا همشون پشیمون و ناراحت بودن...
تا اسم نماز میاوردم همه میگفتن باشه.
میدونی مشکل همشون چی بود؟
عدم درک
عدم عزت نفس
عدم هدف
وگرنه اگه این چیزارو داشتن هیچوقت کارشون به اینجاها نمیکشید
یکیشون همش خواب بود.بهش گفتم داداش چرا انقدر میخوابی؟
گفت دست خودم نیست
من فکر میکردم ۲۹ سالشه اما وقتی رو تابلو سنشو دیدم فهمیدم ۱۷ سالشه.
خیلی تعجب کردم. گفتم چرا اینجوری شدی؟
گفت بخاطر شیشه ست
بچه ها
بدترین مواد مخدر شیشه س
وقتی میکشی دیگه هیچی نمیفهمی.
یه چیزی بگم بخندیم؟
یکی شیشه زده بود بعد خودش با پای خودش رفت خودشو به پلیس لو داد و گفت: من کلی موتور دزدیدم
بعدش اومده بود تو سلول هی میگفت این کشتی چرا انقدر تکون تکون میخوره
اقا رسما چت کرده بود. کلا مشکل اصلی کج روی های من نوع تربیتی بود که میشدم.
کلا برای تربیت من وقتی گذاشته نشد توسط پدر و مادرم.
همینجوری الکی بزرگ شدم.
نویسنده: #داداش_رضا
#ادامه_دارد...
💕 @aah3noghte💕
#انتشارداستان_بدون_ذکر_لینک_کانال_ممنوع
هدایت شده از 🕯شمع ❣
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی فرزند شهید مدافع حرم
آقای قالیباف را با اسلحه تهدید میکند😳😳
ببینید😅
منو ببر شهربازی
💕 @aah3noghte💕
شهید شو 🌷
#از_سفیر_ابلیس_تا_سفیر_پاکی قسمت۴ ولی بچه ها... من اگه زندان هم میرفتم رسالتمو تو همون زندان ادا
#از_سفیر_ابلیس_تا_سفیر_پاکی
قسمت۵
بعد از توبه کردنم زمین زیاد خوردم اما پا میشدم و ادامه میدادم و درس میگرفتم.. عذاب وجدان خودمو با یاد خدا آروم میکردم.
کلا یاد خدا وجدانمو ساکت میکنه و باعث میشه با آرامش بیشتری به سمت جلو حرکت کنم.
خدارو شکر تموم آثار گناه از چهره و صورتم پاک شده و نوع ادبیاتم و حرف زدنم و نگرشم زمین تا آسمون تغییر کرده.
#حق الناس تا خرخره دارم. اما یه چیزایی هست با خدا طی کردم...در کل رابطه من با خدا یکم متفاوته...
شاید شما نتونید زیاد درک کنید، ولی کال منو خدا یه رابطه دیگه ای با هم داریم.
اما خیلی از حق الناس هامو جبران کردم و دارم میکنم.
بزرگترین دلیل انگیزمم فقط و فقط جبران گذشتمه.
همین.اندازه تار موهاتون خدا میتونست مچمو بگیره اما ... دستمو گرفت...
#خیلی_نامردیه با این خدا رفیق نشی. دلیل اصلی اینکه خدا منو برگردوند صداقتم بود. آدمی ام که #به_خودم_دروغ_نمیگم.
حرف پایانیم تو این فصل :
جهنمم برم به خودم افتخار میکنم.... مهم نیست.
مهم اینه کم نذاشتم.
هر چند میدونم خدا اون دنیا خیلی بهم حال میده...
#پایان_مقدمه
#فصل_اول (دستان خدا)
سلام
به این فصل خوش اومدی
بذار ادامه ماجرارو بهت بگم...
وقتی پلیس نتونست مدرکی ازم پیدا کنه موقتا قانع شدن منو با سند آزاد کنن تا اگه مدرکی به دست آوردن دوباره بیان دستگیر م کنن.
بخاطر همین بابام از گرگان اومد اراک تا سند خونه داییم رو بذاره تا موقتا بیام بیرون.
بابام کلا آدم بی خیالیه اما یه چیزی که خیلی برام عجیب بود همین قضیه بود که وقتی اومد سند گذاشت تا آزادم کنه اصلا هیچی بهم نگفت.
من انتظار داشتم بزنه تو گوشم و سرویسم کنه اما از بس استرس داشت کل صورتش پف کرده بود و شبشم همش میگفت رضا تو بازداشتگاه چجوری سر میکنه؟ اخه گرماییه و اونجا براش کولر
نمیزنن!!!
یکی از دلایلی که بابام هیچی بهم نگفت میدونی چی بود؟
به نظرم دلیلش این بود که خودشم درک درستی از این محیط ها داشت.
بابام سه سال اسیر بود و تو بغداد اسیر صدام حسین بود.
بخاطر همین وقتی فهمید یه همچین اتفاقی برام افتاده انگاری یاد اسارت خودش افتاده بود.
خلاصه بعد کیلومتر ها رانندگی ر سیدیم خونه و من بلافاصله رفتم تو اتاقم.
کلا هیشکی نمیدونست چکار کردم فقط میدونستن یه چیزی شده که من گرفتار شدم.
از اونجا بود که من شروع کردم به پوست اندازی.
تو کما رفته بودم انگار... کلا هنگ بودم...
یه حس خالی شدن داشتم. انگاری دیگه هیچی برام مهم نبود.
ساعت ها می نشستم و یه گوشه اتاق رو نگاه میکردم.
تموم خط هامو شکونده بودم و رسما با همه کس و همه چی کات کرده بودم.
منی که همش با ماشین بیرون بودم و فوق العاده رفیق باز بودم اما یهو احساس بی میلی به همه چیز و همه کس پیدا کردم.
تنها چیزی که دوست داشتم این بود که یکی برام از خدا بگه.
دوست داشتم از خدا بشنوم.
همش تو گوگل سرچ میزدم خدا کجاست؟
خدا چکار میکنه؟
خدارو کی درست کرده؟
خدا چیه؟
خدارو کی افرید خدا مال کجاست؟
خدا مال کیاست؟
#همه_چیم_شده_بود_خدا...
حس کردم ته خطم...شایدم پایین تر از ته خط.
هیچی برام مهم نبود.
همه میگفتن رضا بیا بیرون میگفتم نمیام.
تو اتاقم بودم و اصلا بیرون نمیرفتم.
برام وقت روانشناس گرفتن اما گفتم نمیام.
هیچی برام مهم نبود.
دم پنجره می نشستم به آسمون نگاه میکردم و بالای پنج ساعت بهش خیره
میشدم.
این اتفاقات بین تاریخ ۲۱ مرداد تا ۳۰ مرداد سال ۱۳۹۳ رخ داده بود...
دستنوشته های #داداش_رضا
#ادامه_دارد...
💕 @aah3noghte💕
#انتشارداستان_بدون_ذکر_لینک_کانال_ممنوع