eitaa logo
شاهنار
9 دنبال‌کننده
25 عکس
3 ویدیو
0 فایل
سیاه مشق
مشاهده در ایتا
دانلود
خسته بودم روی صندلی نشسته بودم و هدست روی گوشم بود.دیگر در خانه مادری نبود تا به خاطر او دل از کار بکنم و زودتر به خانه بروم شیفت هم می شد جای بچه ها می ماندم. امروز هم مثل روز های دیگه پر از تماس بود و پر از مزاحم ها عادت کرده بودم به آن ها و عصبانی نمی شدم. تماس وصل شد. _ سلام مادر ساعت چنده؟ _جا خورده گفتم مادر با پلیس 110 تماس گرفتی اتفاقی افتاده است؟ _نه مادر من سواد ندارم می خوام قرص هام رو بخورم نمی دونم ساعت چندِ !!!! _مادر جان ساعت 8 صبح هستش _باشه مادر خداحافظ می خواستم شیفت را تحویل بدهم که تماسی برقرار شد. _سلام مادر ساعت چنده؟ با دهان باز گفتم: مادرجان شما قبلا زنگ زده بودی درسته ؟ _آره مادر می خوام قرص بخورم پیرشی ساعت چندِ ؟ _مادر ساعت دو _خیر ببینی خداحافظ بلند شدم ذهنم درگیر شده بود به اتاق فرماندهی رفتم. در زدم و پا کوبیدم _سلام قربان _سلام موردی پیش آمده است؟ _بله قربان چند تماس از یک پیرزن داریم که ساعت می پرسه! _خب _مگه می خواد قرص بخوره ساعت بلد نیست. _زنگ بزن ادرس بگیر با یه گشت هماهنگ کن برو اونجا ببین قضیه چیه. پا کوبیدم و در را بستم به شماره تماس زنگ زدم _سلام مادر _سلام پسرم بفرمایید _مادر ادرس خونه تون را می گویی؟ _می خوای چی کار مادر؟ _می خوام ساعت قرص ها را برات بنویسم _من سواد ندارم _می دونم مادر _ خیابان نواب ..... یک ساعت بعد با گشت جلوی خانه ساده بودیم. زنگ که زدم صدای آشنای پیرزن امد _کیه _منم مادر بازکن برای قرص هات اومدم. پیرزن قد خمیده با صورت چروک و دست های لرزان در استانه در ظاهر شد. _خوش اومدی مادر صفا اوردی توی خونه رفتم همین نشستم پیرزن سمت سماور رفت یاد دست های لرزانش افتادم. -مادر من می ریزم شما بشین -خیر از جوونیت ببینی مادر 4 تا چایی ریختم و برای بچه ها و پیرزن بردم. _خب مادر بچه ها و شوهرت کجان؟ پیرزن نگاهی به ما و نگاهی به طاقچه کرد؛ نم اشکش را گرفت و گفت : _یه پسر داشتم با باباش رفت جبهه، 6 ماه نشد جنازه اش رو برام اوردم، باباش هم کم طاقت بود یک ماه بعدش رفت. من موندم و این خونه. چند وقت پیش که دزد اومد توی محله دختر همسایه شماره شما را داد گفت هر وقت اتفاقی برام افتاد به شما زنگ بزنم، مادر رفتم دکتر سواد که ندارم دکتر ساعت قرص هام رو گفت، روم نشد بگم سواد ندارم این بود که به شما زنگ زدم، قبل شما به هر شماره ای زنگ می زدم یا مسخره می کردند یا جواب نمی دادند. نم چشمش را دوبار گرفت. اجازه ندادم دل دریایی اش بیشتر از این طوفانی شود. _مادر قرص هات کو؟ مثل دختر بچه ها باذوق مشمای دارو هاش را اورد. رنگ قرص ها و ساعت ها نوشتیم و خدا حافظی کردیم. حالا توی مرفوک ما یک کار خیلی خیلی مهم داریم زنگ زدن به مادر علی. یه کاغذ روی دیوارِ، ساعت و رنگ قرص ها رو نوشتیم سر ساعت بهش زنگ می زنیم، میگم مادر الان وقت قرص صورتی است. بودن در اینجا هم حال و هوای خاصی دارد. اینجا حالا شوق مادر را سر ذوق می اورد. همه به او می گویند مادر علی. پی نوشت: مرفوک: مرکز فرماندهی و کنترل
خدایا در باغ های بهشت هم کلید داره ؟ اخه بی تربیت شیطان دیشب ساعت 3 اومده بود دزدی!
خدایا . . . . . . . . . . . خدایا دمت گرم فقط فرشته ها متوجه نشوند.
خسته بودم روی صندلی نشسته بودم و هدست روی گوشم بود.دیگر در خانه مادری نبود تا به خاطر او دل از کار بکنم و زودتر به خانه بروم شیفت هم می شد جای بچه ها می ماندم. امروز هم مثل روز های دیگه پر از تماس بود و پر از مزاحم، عادت کرده بودیم و عصبانی نمی شدیم. تماسی وصل شد. _سلام پلیس 110 بفرمایید؟ _ سلام مادر ساعت چندِ؟ _جا خورده گفتم اتفاقی افتاده است؟ _نه مادر من سواد ندارم می خوام قرص هام رو بخورم نمی دونم ساعت چندِ !!!! _مادر جان ساعت 8 صبح هستش _خیر ببینی خداحافظ. تا شیفت را تحویل بدهم چند تماس از پیرزن برقرار شد. بلند شدم ذهنم درگیر شده بود به اتاق فرماندهی رفتم. جریان تلفن ها را گفتم، فرمانده گفت: آدرس بگیر با یه گشت هماهنگ کن برو آنجا ببین قضیه چیست. پا کوبیدم و در را بستم به شماره تماس زنگ زدم و آدرس پرسیدم. ساعتی بعد با گشت جلوی خانه ساده بودیم. زنگ که زدم پیرزن قد خمیده با صورت چروک و دست های لرزان در استانه در ظاهر شد. مثل تمام مادربزرگ ها هر چه داشت برای ما آورد؛ از شکلات،آجیل و میوه. _خب مادر بچه ها و شوهرت کجا هستند؟ پیرزن نگاهی به ما و نگاهی به طاقچه کرد؛ نم چشم اش را گرفت و گفت : _یه پسر داشتم با باباش جبهه رفت، 6 ماه نشد جنازه اش رو برای من آوردند، باباش هم کم طاقت بود یک ماه بعد شهید شد. چند وقت پیش که دزد آمده بود توی محله دختر همسایه شماره شما را داد و گفت هر وقت اتفاقی افتاد به شما زنگ بزنم. دکتر که رفتم گفت باید سر وقت قرص هایم را بخورم،قبل شما به هر شماره ای زنگ می زدم یا مسخره می کردند یا جواب نمی دادند. نم چشمش را دوبار گرفت. در دلم غوغایی شد اجازه ندادم دل دریایی اش بیشتر از این طوفانی شود. _مادر قرص هات کجاست؟ مثل دختر بچه ها باذوق مشمای دارو هاش را آورد. رنگ قرص ها و ساعت ها نوشتم و خداحافظی کردیم. حالا توی مرفوک ما یک کار خیلی خیلی مهم داریم زنگ زدن به مادربزرگ. یه کاغذ روی دیوار است که ساعت و رنگ قرص ها رو نوشتیم سر ساعت زنگ می زنیم و می گوییم مادر الان وقت قرص صورتی است. بودن در اینجا هم حال و هوای خاصی دارد. پی نوشت: مرفوک: مرکز فرماندهی و کنترل
از زبان یکی از ماهی ها یک داستان یا داستانک بنویسید. قل قل قل هان چیه دارم خفه میشم مشکلیه؟! نگاه کن قیافه هاشون رو جل الخالق چشم و دهنشون جلو صورت شونه صورتشون هم عین پشت عروس دریاییِ تازه زبون هم درمیارن!!! خیلی قشنگی باله هات رو می بری پشت گوشت! من خودم ختم کوسه هام واسعه من قیافه هشت پا در میاره! خدا این عجبب الخلقه ها رو واسعی چی افریدی هشت پا بود دیگه! بی خیال اصلا معلوم نیست باید از کجای اینجا غذا پیدا کنم. اصلا چرا غذا روی آبه! قل قل قل هان چیه دارم خفه میشم مشکلیه؟! نگاه کن قیافه هاشون رو جل الخالق چشم و دهنشون جلو صورت شونه صورتشون هم عین پشت عروس دریاییِ تازه زبون هم درمیارن!!! خیلی قشنگی باله هات رو می بری پشت گوشت! من خودم ختم کوسه هام واسعه من قیافه هشت پا در میاره! خدایا این عجیب الخلقه ها را چرا افریدی هشت پا بود دیگه! بی خیال اصلا معلوم نیست باید از کجای اینجا غذا پیدا کنم. اصلا چرا غذا روی آبه! پی نوشت: حافظه ماهی 8 ثانیه است😁
_دلم برات تنگ شده بیا برویم خانه. _نمی آیم من با تو هیچ کجا نمی آیم.برو با هر کسی که دلت خوش است با او باش. _چرا مگر من چه کرده ام؟ اشکش فرو ریخت و گفت : دلم نمیخواد ببینمت. چه خبر شده است کل سرسرا صدای شماست! سلام بر هر دوی شما. با ترس قدمی جلو گذاشت و گفت: سلیمان نبی (ع) به سلامت باشد. این زن من است و با من سر ناسازگاری دارد من به عشق او معترفم و در دلم جز عشق و محبت او نیست ولی مرا می راند. گنجشک ماده با ناراحتی قدمی جلو گذاشت و گفت: سلام بر نبی خدا (ع) شما زبان ما را می دانید و از دلمان آگاه هستید، این مرد شوهر من است ، او می گوید فقط عشق من در دلش است حال آنکه من او را هر زمان با گنجشک ماده دیگری میبینم و به دورغ می گوید فقط در دلش من هستم!! سلیمان (ع)لختی درنگ کرد گفت: وای بر احوال ما در پیشگاه خدا که به معترفیم که در قلبمان جز او نیست حال انکه هزار معشوقه در آن جای دارد.
از زبان یکی از تخم مرغ ها یک داستان بنویسید. _من لباس پرپری می خوام ، من عروسی می خوام. _عزیزم یه یک ماه صبر کنی لباس پرپری برات میگیرم، عشقم کروناست عروسی که نمیشه!!! _من عروسی می خوام تامام. _مامان و باباهامون میگن زوده یه ماهی صبر کن من خودم رو جمع و جور می کنم بریم سر خونه و زندگی مون. 15 روز بعد جوجه ها از تخم در آمدند یک ماه بعد هم رفتند سر خونه زندگیشون!!!!! پ.ن.پ انتظار داشتین توی کرونا عروسی بگیرند. مثل ما ادم ها که نیستند خاکی اند و تجملات ندارند که یک ماهه میرن سر خونه و زندگی شون!!!!!
_آقا حکم پسرم چیه؟ _خانم چند نفر را با قمه زده!!! _خب آقا قمه مقصره پسره من چی کار کرده ! اصلا قمه فروش محله شریک جرمه!!! _حالا پسرم چی می شه؟ _راستش مادر...... _تیلیفیزیون دادگاهش رو نشون میده مادر به قربونش بره؟ _نه مادر _توی نورزومه چی عکسش رو می زنند؟ مادر به فداش محشور میشه!!!! _نه مادر فکر نکنم.... _میشه ببرین زندان اوین اخه باکلاس ها اونجان !!! _مادر اصلا موضوع یه چیزه دیگه است؟ _آهان خب خدا شکر اعدامه فقط بگید یارانه و معیشتش رو قطع نکنند!!! رفیق بی کلک مادر !!!!!!
_دلم برات تنگ شده بیا برویم خانه. _نمی آیم من با تو هیچ کجا نمی آیم.برو با هر کسی که دلت خوش است با او باش. _چرا مگر من چه کرده ام؟ اشکش فرو ریخت و گفت : دلم نمیخواد ببینمت. نفسش را به سختی بیرون داد نمی دانست دیگر چه بگوید. سلام بر هر دوی شما ...چه خبر شده است کل سرسرا صدای شماست! با ترس قدمی جلو گذاشت و گفت: سلیمان نبی (ع) به سلامت باشد. این زن من است و با من سر ناسازگاری دارد من به عشق او معترفم و در دلم جز عشق و محبت او نیست ولی مرا می راند. گنجشک ماده با ناراحتی قدمی جلو گذاشت و گفت: سلام بر نبی خدا (ع) شما زبان ما را می دانید و از دلمان آگاه هستید، این مرد شوهر من است ، او می گوید فقط عشق من در دلش است حال آنکه من او را هر زمان با گنجشک ماده دیگری میبینم و به دورغ می گوید فقط در دلش من هستم!! و قطره اشکش فرو ریخت. سلیمان (ع)لختی درنگ کرد گفت: وای بر احوال ما در پیشگاه خدا که به معترفیم که در قلبمان جز او نیست حال انکه هزار معشوقه در آن جای دارد. پی نوشت: تخم گذاران ذاتاً تک همسر هستند.
خدایا میشه منو ببری بهشت حضرت آسیه س یکم پشت سر فرعون غیبت کنیم!!!!
خدایا میشه یه شب ستاره ها را خاموش کنی حضرت عزائیل مهربان را ببنیم.
خدایا چرا توی شب ستاره ها را میچنی ستاره های خاصت ساعت یک نصف شب جمعه؟!!!