🔻بهاریه در شعر و حکمت فارسی
(یادداشتی از #علیرضا_سمیعی در پرونده #بهاریه)
▪️«با اینکه بهار هر سال رخ میدهد ما ایرانیها را همواره و دوباره دستپاچه میکند. ما تا آخرین سالهای عمرمان بهار، خاصه ماجرای عید را چون مسئلهای استثنایی میبینیم و گاهی در مواجه با آن کم تجربه به نظر میرسیم. خوشبختانه ما همیشه بهار را از نو میبینیم که میآید و زندگیمان را به نحوی غیرعادی فرا میگیرد. تمام مخمصههای اقتصادی در فروردین چونان هزینهای که برای تازه شدن پرداخت میشود قابل اغماض است. همه این را میدانیم، حتی اگر زیر نجوای گلایههایمان، بروز ندهیم. ما تمام سرمایه خود را در بهار میآزماییم و وقتی کل احوال خود را به قمار عید میبریم دیگر هزینههای مالی کمتر جای چون و چرا دارد. این هزینهها چیزیست که با آن آبروی خود را رقم میزنیم. بهار مهمترین حادثه ملی است که هر سال به هر قیمتی به همان شکل فراگیر زندگی ما را به آزمون میگذارد...»
🔗 ادامۀ این یادداشت را در سایت شهرستان ادب بخوانید:
shahrestanadab.com/Content/ID/11551
☑️ @ShahrestanAdab
🔻رنجهای اصیل مردم
(یادداشت #امیرحامد_مجیدی_نیا بر رمان #پست_طهران در پروندهپرترۀ #هادی_حکیمیان)
▪️«"پست طهران" رمانی پرحادثه و جذاب است که نویسنده پس از چاپ چندین کتاب در بخشها و موضوعهای مختلف و دریافت جوایز ادبی بسیار، به جهت برداشتن گامی بلند نگاشته است. پست تهران داستان مردی مصیبتدیده است که از پس سالهای به تاریخپیوستۀ پهلوی دوم، حکایت دردها و رنجهای بسیاری را روایت میکند. در این رمان، "حکیمیان" ما را به گوشهای از تاریخ ایران میبرد که به حق، گذرگاهی بزرگ برای تاریخ است. سالهایی که نهضت انقلاب اسلامی ایران در حال شکلگیری و تبلور است و عوامل بسیاری این نهضت را پیش میبرد. باید اشاره کرد که یکی از مهمترین تلاشهای گروههای خارجنشین در حال حاضر، تحریف تاریخ پهلوی دوم است که این کتاب، بار سنگین تقابل با این جریان را به دوش میکشد. شاید بتوان گفت که نوعی از سیاهنمایی در بخشهایی از آن موج میزند. این سیاهنمایی حاصل دردهایی تاریخی است و مشخصاً بخشی از زیباییهای ادبی و نوعی از تاریخ مردمشناسی را به تقابل میکشد...»
🔗 ادامه این یادداشت را در سایت شهرستان ادب بخوانید:
shahrestanadab.com/Content/ID/11467
☑️ @ShahrestanAdab
🔻پویش ملی #هر_خانه_یک_کتابخانه، تجربه سفری متفاوت در خانه
🔗 shahrestanadab.com/Content/ID/11553
☑️ @ShahrestanAdab
🔻سجن غم
(شعری از #کاظم_رستمی به مناسبت شهادت #امام_کاظم علیهالسلام)
▪️گذشته از کتیبهها قصۀ داغ دیدهها
قصۀ ساق و سلسله کشیده تا قصیدهها
از تب ظهر و صیحهها، آتش و نای خیمهها
سهشعبههای تا گلوی غنچهها رسیدهها
جبال جاری حرم، هبوطهای دمبهدم...
رسیده تا رسیدهها... به سجن غم کشیدهها
شهید جرم جامعه کاظم و موسای همه
به خواب خان گزیدهها رسیده از سپیدهها
ببین عبای پارهای به سجده در شرارهای
ز درد کال چیدهها و از قفا بریدهها
میان سجده میخورد سیلی تازیانهها
و روزه باز میکند به هر شب از کشیدهها
شکسته ضرب کندهها ساق و سیاق دندهها
که وای از این شکستهها و آه از آن خمیدهها
به سجده در قعر سجون به چشمهای اشک و خون
نه ناله کرده از بلا، نه شکوه از شنیدهها
ولی چه شد که عاقبت از آن یهود بیصفت
صدا زد ای رب دعای جان به لب رسیدهها
خلاص کن مرا خدا به آه داغ این دعا
چو دانههای از زمین به زندگی دویدهها
بزن شریر پر شغب ولی مبر میان شب
نام شکسته چیدهها، مادر رگ بریدهها!
عاقبت از وطن رسید، آه بدون تن رسید
امام غم گزیدهها اشک روان دیدهها
مشت پری به کند و غل، باب حوائج رسل
غصه یاس چیده را کشیده تا قصیده آه...
☑️ @ShahrestanAdab
🔻در باب سال کهنه و سال نو
(یادداشتی از #علی_محمد_مودب در پرونده #بهاریه)
▪️«زمان تنها ثروت ماست و این ثروت را در ظرف نفس درک میکنیم. سال نود و هشت هم بخشی از زمان ما بود که نفس کشیدیم و تنفس ما در این سال شگفت بود. ممکن است بعد از گذشت سالها آدم از یک سال خاص از عمرش هیچ خاطرهای نداشته باشد اما نودو هشت سالیست که خوب و بد و تلخ و شیرین، خاطره بسیار دارد و انگار انسانیت انسان هم به همین خاطرههاست. سیل و ابتلای بزرگی که بخاطر سیل متوجه ما شد بسیاری خاطره خوب و بد ساخت. رنج همیشه آن محملیست که بخواهیم یا نخواهیم ما را به گنج میرساند. اما مهمترین واقعه سال نود و هشت پرواز شگفت شهیدی عزیز بود که همه ما را هوایی کرد. پروازی که چنان شگفت بود که حتی زمینگیرترینها را هم هوایی کرد. از سال نود و هشت، شهید سلیمانی برای تاریخ ما خواهد ماند و ما هم اگر میخواهیم بمانیم باید به او متوسل شویم...»
🔗 ادامۀ این یادداشت را در سایت شهرستان ادب بخوانید:
shahrestanadab.com/Content/ID/11554
☑️ @ShahrestanAdab
14.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شعرخوانی استاد #محمدکاظم_کاظمی
از کتاب #ورمشور سرودۀ استاد #مرتضی_امیری_اسفندقه، #انتشارات_شهرستان_ادب در پرونده #بهاریه
#معرفی_کتاب
#کتاب_خوب_بخوانیم
☑️ @ShahrestanAdab
🔻پیلۀ بهشت
(شعری از زندهیاد #حسین_منزوی به مناسبت عید #مبعث پیامبر اکرم، #حضرت_محمد صَلَّیاللهُ عَلَیهِ وَ آلِه)
▪️ای برگزیدۀ همۀ انتخابها
قرآنِ تو کتابِ تمام کتابها
اندیشۀ تو تیشه به اصلِ بدی زده
ای ریشۀ همیشهترین انقلابها
فخرِ فلک به توست که فانوس گشته بود
در کوچههای آمدنت، آفتابها
سرمشقِ آسمان و زمینی که نام توست
بر لوح شب نوشته به خطِّ شهابها
خُمخانهام بهشتی و جانم محمدی
من، مستِ مست از آن پُرِ پُر، نابِ نابها
من تکیه کردهام به تو و پایمردیات
در روزِ چون و چند و چه، روزِ حسابها
سرگشته در مضایق وصف تو ماندهام
چندان که دادهام به سخن، آب و تابها
خورشید مکه! ماه مدینه! رسول من!
ای خاکسار مدحت تو، بوترابها
شمع زبان بریده چه لافد ز آفتاب؟
گُنگم که در هوای تو دیده است خوابها
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنت
ای پیلۀ بهشت! نیارم تنیدنت
☑️ @ShahrestanAdab
🔻«کودک و کتاب» به روایت #محمدرضا_شرفی_خبوشان | از کتاب #بی_کتابی
(چهلمین صفحه از #یک_صفحه_خوب_از_یک_رمان_خوب)
▪️«من از دوران مکتب به کتاب و کتابت علاقه داشتم. این البته به انتخاب خودم نبود. من یتیم بودم، جثّه کوچکی داشتم. کچلی گرفته بودم و همسالانم مرا به بازی نمیگرفتند. این تنهایی و طرد ناخواسته بود که مرا به الفت با کتاب واداشت و البته پدراندرم.
پدرم پیش از آن که به دنیا بیایم، لوای سفر آخرت برافراشته بود و تحت توجه پدراندرم، نشو و نما یافتم. پدراندرم میرزایحیی نامی بود؛ نقش مهر میزد و به کاغذها آشنا بود و نسخههای خطی را خوب میشناخت. شیوه ساختن جلد را خوب میدانست و در نگارگری هم دستی داشت و هروقت میدیدمش، یا کتاب میساخت یا کتاب میخواند. از دلّالی کتاب هم سود میبرد و میدانست چه کتابی کجاست و کدام کتاب در خانه کیست و چند دست چرخیده است. کتابهای خطّی و بیشتر کتابهای مطبعه کلکته و تبریز و اصفهان و طهران به خانه راه مییافت و خارج میشد و من بیکموکاست، همه را تورق میکردم و با آنها انس میگرفتم و خلوت میکردم...»
🔗 متن کامل این صفحه را در سایت شهرستان ادب بخوانید:
shahrestanadab.com/Content/ID/11556
☑️ @ShahrestanAdab
🔻باران بهاری
(#بهاریه ای از کتاب #آنجا_که_نامی_نیست سرودۀ استاد #یوسفعلی_میرشکاک)
▪️تشنهام تشنۀ باران بهاری که تویی
برده از دست مرا نقشِ نگاری که تویی
من اگر ماه شوم باز به مهرت نرسم
کی رسد سایه به خورشید سواری که تویی
بیقرارم مگر آنگاه که بینم زده است
دل من دست به دامان قراری که تویی
از همان روز که دیدار توام از خود برد
پر شدم از هوس باغ اناری که تویی
به زبان آمدم آن راز که میگرداند
من و دل را همه شب گرد مداری که تویی
تو بهاری و منِ خسته خزان، میترسم
برنیاید دلم از عهده کاری که تویی
یافتم دیرتر از دیر تو را لیک این بس
که به جان زد شررم برق شراری که تویی
چه غم از گردش ایام کسی را که بُوَد
بر سرش سایۀ اندوهگساری که تویی
داد بر باد دلم را سر سوداییِ من
سر من باد فدای رهِ یاری که تویی
☑️ @ShahrestanAdab
🔻رنگینکمان از حلب به دیرالزور
(بخشی از سفرنامه #محمدقائم_خانی در توصیف دشت دیرالزور در سوریه در پرونده #بهاریه)
▪️«از غرب راه افتادیم سمت شرق، از حلب سوی دیرالزور. سفری در دل سفر، از میا نبیابان. بالاسر ابر بود و زیر پا فرش گل. معجزه مخمل سبز بود بادیه! چطور میشود این شدن را مصوّر کرد؟ خب بادیه یعنی شن، خاک، سنگ، گاهی خاربوتهای. کنگر شاهگیاه بیابان است. چه بشود چشمی به جمال گلی روشن شود! اما بعد از سالها قهر، حالا ابر آمده، متراکم و در صف، باریده باریدنی. دوزخ خار و خاشاک را فردوس سبزه و گل کرده. خاکستریخاکی صحرا رفته در پسزمینه و جلا زده به تابلویی رنگ در رنگ. تپهتپه مخمل زرد یا بنفش یا سفید، کشیده روی زمینه سبز چمن. جابهجا ململ سرخ لاله و نارنجی شقایق و سرمهای زنبق کوهی، در کناره یا میانه سبزمخملها، درشت و خودنما چشم را میکشاند سمت خودش. شکن مخملها سایه ساخته بر چمن...»
🔗 ادامۀ این سفرنامه را در سایت شهرستان ادب بخوانید:
shahrestanadab.com/Content/ID/11558
☑️ @ShahrestanAdab