39.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آماده ای با هم بخونیم😍😁
🆔️ @shamim_news_karkevand
24.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنیر و چطوری بخوریم🤔
🆔️ @shamim_news_karkevand
14.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#خبر_شمیم
🎥 پنجره متفاوتی از دیدار صبح امروز مسئولان نظام، سفرای کشورهای اسلامی و میهمانان کنفرانس وحدت با رهبر انقلاب
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
یادمه وقتی بابام خونه رو سفید کرد، مادرم همیشه مواظب بود که ما روی دیوار چیزی نکشیم.
➖ یک روز به مادرم گفتم:
ارزش ما بیشتره یا این گچ و سفیدی؟!
➕ اون گفت: مادرجان، ارزش گچ و دیوار از شما بیشتر نیست امّا ارزش زحمت و رنج پدرت خیلی بیشتر از اینهاست.
وقتی پدرت چندسال کار کرده، زحمت کشیده تا ما تونستیم، با کم خوردن و کم پوشیدن این خونه رو سفید کنیم، حالا چرا ما کاری کنیم که دوباره پدرت مجبور باشه، چند روز، چند ماه، چند سال دیگه زحمت بیشتر بکشه که خونه رو بتونه رنگ کنه!
➖ این حرف مادرم از بچگی همیشه تو ذهنم بود و موند، حرفی که باعث میشد ما شیشهها رو نشکنیم "تلویزیون رو الکی خراب نکنیم" یخچال رو بیهوده باز و بسته نکنیم" تا هیچوقت دلیل رنج و زحمت بیشتر واسه آقامون نباشیم"
نمیدونم چی برسر روزگار ما اومده،که دیگه کمتر کسی پیدا میشه که به پیر شدن پدر خونه هم فکر کنه.
اینروزا، بچه، ال سی دی بیست میلیونی میشکنه، میگن: بابا چکارش داری؟ بچه بوده شکسته.
گوشی موبایل ده - بیست میلیونی رو میزنه زمین چهل تیکه میشه، میگن: هیچی نگو بچه تو روحیهش تأثیر بد میزاره.
اما کمتر کسی میگه: این پدر خونه باید چند روز، چند ماه، چند سال دیگه کار کنه تا بتونه جبران خسارت کنه.
ایکاش کمی بفکر چین و چروکهای پیشونی آدمی بودیم که داره واسه ما پیر میشه.
جوانیش، عمرش، خوشیهاش، همه رو گذاشته واسه ما، که با بودن ما پیری رو از یاد ببره.
اما گاهی وقتا دونسته و ندونسته، تنها، دلیل رنج بیشترش میشیم، و یادمون میره که اونم تا یه حدی توان داره، تا یه جایی بدنش قدرت کار کردن داره.
❤️ امیدوارم هرکی این متن رو میخونه، کمی بفکر پدر یا مادری باشه که نون بیار خونه هست.
➖ یادمون باشه، همسری خوب بودن برای یک پدر، بهتر از مادری کردن برای فرزندیست که ارزش زحمات پدر و پیری اون رو نمیبینه.
🆔️ @shamim_news_karkevand
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آهنگ معلما روز اول مهر😃
با ماشیناشون
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدوهشتم
بالاخره بعد از گذشت دو هفته خبر دستگیری محمد علی توسط ساواک تایید شد ولی هم چنان از احمد هیچ خبری نبود.
همین که مادر فهمیده بود محمد علی دستگیر شده و زنده است کمی دلش آرام گرفت اما به جای آن دل من آتش گرفته بود.
نمی دانستم احمد کجاست، زنده است، سالم است یا مرده است.
تنها دعای شبانه روزی ام این شده بود که خبری از حال احمد به من برسد.
هر چند دلتنگ و بی قرار احمد بودم اما به قول آقاجان زندگی ادامه داشت و به امید این که به زودی فرجی حاصل می شود روزها را می گذراندم.
با آغاز ماه محرم هر شب به مسجد می رفتیم و در مراسم های عزاداری شرکت می کردیم.
شب ها درمسجد بودیم و روز ها در تظاهرات شرکت می کردیم.
تقریبا روزی نبود که شلوغی و درگیری نباشد.
برادر هایم برای مراسم عزاداری به مدرسه نواب می رفتند که مراسم با سخنرانی آقای خامنه ای برگزار می شدند.
هر وقت بر می گشتند محمد حسن با آب و تاب هر آن چه شنیده بود و اتفاق افتاده بود برای ما تعریف می کرد.
من هم دلم می خواست در مراسم های مدرسه نواب شرکت کنم اما به خاطر شلوغی زیاد و خطرهایی که بود محمد امین قبول نمی کرد من و یا حمیده و خواهرانم را همراه خود ببرد.
در آن روز ها به خاطر فرموده امام خمینی که به سربازان امر کرده بودند از سربازخانه ها فرار کنند و در خدمت حکومت ستمگر نباشند مدرسه نواب پناهگاهی برای سربازان فراری شده بود که بتوانند بعد از تعویض لباس و تغییر ظاهر به شهر های خودشان برگردند.
به ابتکار آقای خامنه ای بیشتر جوانان شهر سر خود را تراشیده بودند تا شناسایی سرباز های فراری برای حکومت میسر نباشد.
محمد امین، محمد حسن، حسنعلی و خیلی از جوانان محل و یا در سطح شهر را که می دیدم سر خود را تراشیده بودند و معلوم نبود کدام سرباز فراری است و کدام سرباز نیست
روز تاسوعا انگار قیامت شده بود.
تمام روز مردم در تجمعات و در غالب دسته های عزاداری به تظاهرات ضد شاه پرداخته بوند.
در روز تاسوعا مجسمه های شاه و پدرش در سطح شهر پایین کشیده شد.
مردم عکس های محمد رضا شاه را پاره می کردند و حتی شنیدیم که در صحن پهلوی مردم کاشی هایی که نام شاه روی آن ها داشتند را کنده و شکسته اند.
شهر غلغله جمعیت انقلابی بود.
می خواستیم به خانه برگردیم که با شنیدن خبری همه مردم به سمت حرم راه افتادند
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید روح الله عجمیان صلوات🇮🇷
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
•• #عشقینه •
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدونهم
گفتند برای مراسم خطبه خوانی شب عاشورا همه به حرم بروید آقای خامنه ای قرار است خطبه شب عاشورا را به نام امام خمینی بخوانند.
با شنیدن این خبر همه هم تعجب کردیم و هم مشتاق برای شنیدن به سمت حرم راه افتادیم.
معمولا مراسم خطبه خوانی شب عاشورا و شهادت امام رضا در حرم با تشریفات ویژه ای برگزار می شد.
فرماندار مشهد و مسئولان شهر و مناصبان به حکومت در حرم جمع می شدند و در های صحن را فرق می کردند و بدون حضور مردم خطبه می خواندند و برای شاه دعا می کردند.
این که از مردم خواسته شده بود در مراسم خطبه خوانی شرکت کنند و بر خلاف آخوند های درباری قرار بود یکی از سخنرانان پرشور انقلابی خطبه را بخوانند و به جای شاه از امام خمینی یاد کنند باعث شد تمام جمعیت عزادار راهی حرم شود و یک ساعت قبل از شروع خطبه خوانی درحرم جمع شوند.
از آقاجان و برادرهایم خبر نداشتم.
من و مادر و حمیده دست هم را محکم گرفته بودیم تا در میان از هم جدا و گم نشویم.
دلم برای علیرضا می جوشید و می خواستم به خاطر او بی خیال خطبه خوانی شوم و به خانه برگردم که مادر گفت:
خانباجی هواش رو داره بهش می رسه دلت جوش نزنه
الان بودن مون این جا واجب تره هر چی بیشتر باشیم این خدا نشناسا بیشتر خوف می کنن
تو الانم بخوای بری ماشین گیرت نمیاد چون هم تاسوعاست هم همه اومدن حرم
بمون برگشتنا با هم میریم شاید یکی ماشین داشت سوارمون کرد
ماشینم گیرمون نیاد سه تا زن تنها پیاده برگردن بهتر از اینه یه زن تنها پیاده راه بیفته این همه راه رو بره
فشارجمعیت و همهمه زیاد بود و تا آن زمان این همه جمعیت را یک جا ندیده بودم.
حمیده که به سختی چادرش را روی سرش نگه داشته بود گفت:
فکرش رو هم نکن از بین این جمعیت سالم و زنده بتونی رد بشی بری
بمون تموم که شد همه میریم با جمعیت اومدیم با جمعیت هم بر می گردیم
چادرم را زیر بغلم محکم کردم و گفتم:
کاش همون اول نمیومدم می موندم پیش بچه ام
با پیچیدن صدای آقای خامنه ای در صحن همه سکوت کردیم و محو شنیدن حرف هایش شدیم
اول که ایشان آمدند هنوز همهمه بود ولی با شروع سخنرانی شان انگار همه مسحور شدند و چنان جمعیت ساکت شد که انگار همگی لال بودیم
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید امنیت حسن مختار زاده صلوات🇮🇷
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدودهم
جمعیت که ساکت شد آقای خامنه ای که تا قبل از آن به عربی صحبت می کردند به فارسی امام رضا را مخاطب قرار دادند و گفتند:
«یا ابن رسولالله! از شما معذرت میخواهم که طاغوتیان هر ساله مراسم امشب را در کنار تو برپا میکردند، در حالی که نه به تو ایمان داشتند و نه به جد تو حسین. ما خراسانیها فقط نظارهگر کار آنها بودیم. نه چارهای داشتیم و نه توانی. ساکت بودیم.»
از حرف آقای خامنه ای بغض به گلویم چنگ انداخت و ناخودآگاه گفتم:
یا امام رضای غریب
با همین جمله ایشان عجیب غربت و غریب الغربا بودن امام رضا به یادمان آمد و ناخواسته به گریه افتادیم.
ایشان رو به فرماندار نظامی مشهد و استاندار کرد و گفت: «من نکتهای را از تاریخ انقلاب فرانسه به شما یادآوری میکنم. حاکمان فرانسه در آن زمان انتظار سقوط حکومتشان را نداشتند. بیست روز پیش از پیروزی انقلاب فرانسه، خیرخواهان، حاکمان را به تسلیم در برابر اراده ملت فراخواندند، اما آنان بر لجاجت و تکبر خود پافشاری کردند. انقلاب برخلاف میل حاکمان پیروز شد. اینک یکی دو ماه بیشتر به پیروزی [ما] نمانده است. من شما را نصیحت میکنم و میگویم که با مردم به نیکی رفتار کنید.»
آقای خامنه ای سخن می گفت ولی من انگار دیگر هیچ نمی شنیدم و تمام توجهم به جمله ای که ایشان فرمود تا پیروزی ما یکی دو ماه بیشتر نمانده جلب شده بود.
با شنیدن این جمله انگار نور امیدی در دلم تابید و با همه وجود احساس شعف کردم.
یعنی می شد حرف این سید بزرگوار به حقیقت تبدیل شود و انقلاب به این زودی ها پیروز شود.
نه فقط من انگار همه از این حرف آقای خامنه ای به وجد آمده بودند و بعد از پایان سخنرانی همه این جمله را با خوشحالی به هم می گفتند.
همه با ذوق از هم سوال می پرسیدیم شنیدی آقای خامنه ای گفت یکی دو ماه دیگر ما پیروز می شویم؟
آن قدر این خبر شیرین بر دل و جان مان نشسته بود انگار قوت و توان مضاعف پیدا کرده بودیم و بدون خستگی مسیر طولانی حرم تا خانه را در آن سرما و تاریکی شب برگشتیم.
خیلی جمعیت و مردم دیگر هم بودند که مثل ما از حرم پیاده به خانه های شان بر می گشتند.
حمیده در راه چیزهایی که درباره شخصیت و منش و رفتار آقای خامنه ای از محمد امین شنیده بود برای من و مادر تعریف می کرد و من حق می دادم به جوانان شهرمان که شیفته مرام و شخصیت عالم شجاع مبتکر بی نظیر و دوست داشتنی این سید بزرگوار بشوند.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید مدافع حرم مصطفی نبیلو صلوات🇮🇷
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
•• #عشقینه ••
#یکسالونیمباتو
#قسمت_چهارصدویازدهم
بعد از یکی دو ساعت پیاده راه رفتن بالاخره به خانه آقاجان رسیدیم.
به خاطر کفشم کمی پایم درد گرفته بود.
در خانه را کوبیدیم و کمی بعد ربابه در را به روی مان باز کرد.
سلام کردیم و وارد حیاط شدیم و بعد از احوالپرسی و روبوسی مادر پرسید:
تو این جا چه کار می کنی؟
در حالی که همه با هم به سمت خانه می رفتیم ربابه گفت:
از بعد از ظهر اومدم این جا همه با هم شب بریم هیئت که دیدم نیستین.
لب ایوان مادر پرسید:
خانباجی کجاست؟
ربابه در حالی که از پله ها بالا می رفت گفت:
تو اتاقه بچه روی پاشه
رو به من کرد و گفت:
خوب بچه ات رو انداختی به جون خانباجی و خودت رفتی
پشت دستم زدم و گفتم:
الهی بمیرم برای خانباجی باور کن همه اش دلم پیشش بود.
وارد اتاق شدیم و به خانباجی سلام کردیم.
به سمت علیرضا رفتم و خواستم بغلش بگیرم که خانباجی گفت:
مادر دستش نزن از بیرون اومدی دستات سرده
اینم تازه خوابیده بذار خوابش رو بگیره بعد بغلش کن
خم شدم دست خانباجی را بوسیدم و گفتم:
الهی من بمیرم براتون حسابی تو زحمت افتادین و اذیت شدین
خانباجی پیشانی ام را بوسید و گفت:
الهی زنده باشی همیشه زحمتی نبود.
ربابه در حالی که برای مان چای می ریخت پرسید:
کجا بودین تا حالا؟
آقاجان و پسرا کجان؟
مادر گره روسری اش را باز کرد و گفت:
پشت سر دسته عزاداری رفتیم تا نزدیکای حرم
نمی دونی چه غلغله و جمعیتی بود.
مردم انگار که میخواستن انتقام خون امام حسین رو جای یزید از شاه بگیرن افتاده بودن به جون مجسمه ها و عکسای شاه و بابای گور به گور شدش
ربابه سینی را زمین گذاشت، خودش هم نشست و گفت:
عه .... باز درگیری شده بود؟
کسی هم آسیب دید؟
مادر پایش را دراز کرد و در حالی که زانویش را می مالید گفت:
من نمی دونم
همه جا پر مامور بود منم جرات می کردم بریم جلو
به آقاجانت گفتم بیا برگردیم بسه نمیخواد بریم حرم
می خواستیم برگردیم یهو خبر رسید علما گفتن مردم برای خطبه خوانی شب عاشورا برید حرم.
🇮🇷هدیه به روح مطهر شهید عبدالمهدی کاظمی صلوات🇮🇷
•🖌• بہقلم: #ز_سعدی
🆔️ @shamim_news_karkevand
7.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحال بودم که دیگه نمیخوام ۶ صبح بیدار بشم برم مدرسه
تا اینکه😰😁
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
#تربیت_فرزند
🔻حقیقتش کودک شما گزینه خوبی برای درد و دل کردن نیست
وقتی بزرگ شد اون به جای شما مجبوره بره تراپی
شما ناخواسته بهش ضربه میزنین
🆔️ @shamim_news_karkevand
🌹🌱
یادته کلاس اول که بودی از املا میترسیدی؟
نگذشت؟ رد نشد؟
يادته واسه ریاضی راهنمایی ترس داشتی؟ الان چی؟ اصلا یادت میاد امتحانش رو؟
یادته واسه امتحان نهاییهای دبیرستان تا صبح بیدار موندی؟!
یادته واسه کنکور چه روزا و شبایی رو با استرس و نگرانی گذروندی؟!
ولی الان چی؟ یه لحظه از اون استرسها موند؟ تموم نشدن؟!
نمیدونم الان تو چه مرحلهای هستی و داری چه فشاری رو تحمل میکنی ولی همش رد میشه...
الکی خودتو اذیت نکن رفیق
و به خودت استرس نده!...
خب؟😉
🆔️ @shamim_news_karkevand