دو برادر بودند كه يكي از آنها معتاد و ديگري مردي متشخص و موفق بود !
براي همه معما بود كه چرا اين دو برادر كه هر دو در يك خانواده و با يك شرایط بزرگ شده اند، سرنوشتي متفاوت داشته اند؟
از برادرِ معتاد، علت را پرسيدند. پاسخ داد:
علت اصلي شكست من، پدرم بوده است!
او هم يك معتاد بود. خانواده اش را كتك مي زد و زندگي بدي داشت. چه توقعي از من داريد؟ من هم مانند او شده ام.
از برادر موفق دليل موفقيتش را پرسيدند. در كمال ناباوري او گفت:
علت موفقيت من پدرم است !
من رفتار زشت و ناپسند پدرم با خانواده و زندگي اش را مي ديدم و سعي كردم كه از آن رفتارها درس بگيرم و كارهاي شايسته اي جايگزين آن ها كنم.
طرز نگاه هر کس به زندگی، دنیای او را می سازد.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_زندگی_ندا
#پارت_ششم
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون
سیاوش یه پسر شاد وجذاب بود که تقریبا بیشتر دخترای دانشگاه توی کفش بودند اما دوستی منو به خاطر وضع مالیم زودتر قبول کرد…..
تمام عقده ها و کمبودهای محبتی رو سعی میکردم از سیاوش بگیرم و جبران کنم تا شاید توی قلبم ذره ایی از عشق اردلان روکم کنم…..
همپا شدن با سیاوش باعث شد تیپ و قیافه ام کاملا عوض بشه و مثل سیاوش تیپ خفن بزنم و تا ۱۱-۱۲ شب توی مهمونیها باشم…..
وضع مالی سیاوش خوب نبود اما سر زبون دار و خفن بود و باهاش بهم خیلی خوش میگذشت………..
از دوستی منو سیاوش ۴ماه گذشته بود که روز عقد کنان اردلان و ستایش رسید…..تمام خوشیهای این چند ماه به یکباره از دماغ اومد….واقعا داشتم دیوونه میشدم……
برای فرار از این فشار و ناراحتی به سیاوش گفتم:نمیخواهی تکلیف رابطمونو مشخص کنی؟؟؟؟؟
من با این تصمیم انگار میخواستم با ستایش رقابت کنم….انگار تنها راه نجاتمو توی ازدواج میدیدم……….
سیاوش گفت:آخه من یه دانشجوم و هیچی از خودم ندارم ،حتی اگه تو برای خودت یه ماشین داری من اونو هم ندارم…..بهتر نیست درسم تموم شه و بعد از اینکه شروع به کار کردم بیام خواستگاری،،،؟؟؟؟بنظرت الان خانواده ات قبول میکنند؟؟؟
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
آتش و آب و آبرو با هم
هر سه گشتند در سفر همراه.
عهد کردند هر يکى گم شد
با نشانى ز خود شود پيدا
گفت آتش به هر کجا دود است
ميتوان يافتن مرا آنجا
آب گفتا نشان من پيداست
هر کجا باغ هست و سبزه بيا
آبرو رفت و گوشه اى بگرفت
گريه سر داد گريه اى جانکاه
آتش آن حال ديد و حيران شد
آب در لرزه شد ز سر تا پا
گفتش آتش که گريه ى تو ز چيست
آب گفتا بگو نشانه چو ما
آبرو لحظه اى به خويش آمد
ديدگان پاک کرد و کرد نگاه
گفت محکم مرا نگه داريد
گر شوم گُم نميشوم پيدا
«رهی معیری»
نتیجه : هیچوقت ابروی کسی رو نبرید
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
"خانه پدر و مادر"
بعد از خانه خدا،تنها خانه ای است که:
روزی ده ها بار می توانی بروی بدون دعوت
و هر بار صاحب خانه از دیدنت خوشحال و خوشحال تر می شود.
خانه ای که برای رفتن نیازی به دعوت ندارد
خانه ای که حتی خودت می توانی کلید بیندازی و وارد شوی
خانه ای که همیشه چشمانی مهربان به در دوخته تا تورا ببینند
خانه ای که یاد آور آرامش کودکانه توست
خانه ای که حضورت و نگاهت به پدر و مادر عبادت محسوب می شود و گفتگویت با آنها ذکر الهی است
خانه ای که اگر نروی دل صاحبخانه میگیرد و غمگین می شود.
خانه ای که قهر با آن ، قهر با خداست!
خانه ای که دو تا شمع سوخته اند تا روشنی به ما بدهند و تا وقتی سوسو میزنند، شادی و حیات در وجودت جریان دارد.
خانه ای که سفره هایش خالص و بی ریاست
خانه ای که وقتی خوردنی آوردند اگر نخوری ناراحت و دلشکسته می شوند
خانه ای که همه بهترین هایش با خنده و شادمانی تقدیم تو می شود
خانه ای که .
چقدر خانه والدین به خانه خدا شباهت دارد
"قدر این خانه ها را بدانیم"
"قدر این فرشته ها را بدانیم"
شاید خیلی زودتر از آن که فکر کنیم
دیر می شود.
تقدیم به همه اونایی که
به این خانه عشق میورزند
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_زندگی_ندا
#پارت_هفتم
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون
انگار میخواستم با ستایش رقابت کنم ،،…انگار تمام راه نجات خودم از عشق اردلان توی ازدواج میدونستم…..
عروسی ستایش شد اما سیاوش همچنان بهانه میاورد و وعده و وعید میداد……ستایش شب عروسیش بی نهایت خوشگل شده بود…. و اردلان هم از اون جذاب تر…..
حس حسادت توام با رقابت منو درگیر کرده بود و از دستم هم کاری برنمیومد….با خودم گفتم:خوب به خودم میرسم و لباس خفن میپوشم تا حرصشو در بیاد ….اما نه ،،!!الان تمام توجه ها بطرف عروسه نه من……
به حد جنون رسیده بودم و حتی به خودکشی هم فکر میکردم اما از گناهش میترسیدم…..…اون شب نتونستم جلوی اشکمو بگیرم و خوب و واضح گریه کردم …… همه تصور میکردند بخاطر عروسی خواهرم اشک شوق میریزم…..
هر چی در طول چند ماه نامزدی اردلان خودمو سرگرم کرده بودم تا فراموشش کنم مثل آتیش زیر خاکستر شعله ور شد…..بعد از کلی گریه کردن یهو به فکر مشروب افتادم تا شاید بتونم اون شب رو سر کنم و گند بالا نیارم…..
رفتم سراغ مشروبهایی که محمد اورده بود ،،،،یواشکی یه بطری کش رفتم و خیلی مخفیانه تو سرویس بهداشتی یا محلی که لباس تعویض میکردند یه کم خوردم……
اولین بار بود مشروب میخوردم و تاثیرش برام زیاد بود….هر چی بود فقط میخواستم این درد لعنتی رو فراموش کنم اما انگار فاز اونشب من فاز فراموشی نبود و تا ته دلم داشت آتیش میگرفت…..
هر کاری کردم اروم نشدم و در نهایت زنگ زدم به سیاوش……
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🦜📖
قسمت دردناک زندگی هر انسانی
اونجاست که به هر کسی حتی دشمنش واسه حل مشکلش رو میندازه
اما خدا رو فراموش میکنه....
شاید اگر به همون اندازه که روی مشکلاتمون تمرکز کردیم به قدرت خداوند توجه میکردیم، سهممون اینهمه نگرانی و استرس و غم نبود.
واقعا بزرگترین مشکل ما انسانها
در مقابل توانایی و قدرت خداوند چقدر میتونه بزرگ باشه؟؟
🌺🌿 إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿٤٥﴾
مسلماً خدا بر هر کاری تواناست.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
🌟🌙#داستــــــــــان شـــــــــب🌙🌟
⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
به بهلول گفتن: ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟
ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ، ﮐﻢ ﻭ ﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ.
ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ.
ﮔﻔﺘند : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ. گفتند : ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ.
ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ، ﺧﺪﺍ ﺭﺯّﺍﻗﻪ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ.
ﮔﻔﺘند : ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ.
ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭه ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ.
ﮔﻔﺘند : ﺁﻫﺎﻥ، ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ. ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﮐﺮﺩﯼ.
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭه؟
ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨیم ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ.
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸هر روز آغازی دوباره است
☘مُشتی امید در جیبهایت بریز
🌸و زندگی را دوباره از سَر بگیر
🌸بی خیالِ هر چیز که
☘تا امروز نشد
🌸امروز درهای گذشته را ببندیم
☘و درهای آینده را بگشاییم
🌸نفسی عمیق بکشیم
☘و گام نهیم به سوی روزی جدید
🌸در زندگی و آغازی دوباره..
امروزتون زیباتر از هر روز 🌸
#صبح_بخیر
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شما هر چه را که باور داشته باشید به سراغتان می آید چون قانون جهان هستی این است که باورتان را به شما اثبات می کند!
اگر به پیری فکر کنید چین و چروک به سراغتان می آید اگر به ریزش موهایتان دائم فکر کنید آن را با چشمان خود خواهید دید درست مثل اینکه آنها را به زندگی خود دعوت می کنید.
اما خبر خوب این است که شما با اختیار خود می توانید انتخاب کنید که چه چیزی را به زندگی خود دعوت کنید. زیبایی ظاهری آن چیزی نیست که چقدر شما زیبا به نظر می رسید زیبایی در این است که با اعتماد به نفس کامل آن کسی باشید که خداوند شما را خلق کرده است. خداوند برای هدفی شما را اینگونه که هستید خلق کرده است!
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#سرگذشت_ندا
#پارت_هفتم
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون
سیاوش گوشی رو جواب داد و گفت:جان دلم ندا…….اصلا حوصله ی زبون بازیهاشو نداشت و گفتم:سیاوش!!زود خودتو برسون فلان تالار….البته پشت تالار نه داخلش…..سیاوش گفت:چرا!!؟؟مگه نگفتی عروسی خواهرته!!؟؟؟گفتم:فقط بیا…..گوشی رو قطع کردم…دم در تالار خیلی شلوغ بود…..نمیدونستم با اون لباس شب و ارایش چطوری خودمو برسونم پشت تالار…؟؟؟؟؟
همینطوری داشتم فکر میکردم و با خودم میگفتم اگه خودمو برسونم به سیاوش قطعا اروم میشم اما چطوری،؟؟؟؟
همون لحظه یهو صفحه ی گوشیم روشن شد….سیاوش بود که پیام داده بود…..
سریع پیام رو باز کردم و دیدم نوشته:ندا!!من نمیتونم بیام آخه اونجا خیلی شلوغه….میترسم اگه بیام شر بشه……بفکر من نباش و خوش بگذرون………
حالم خیلی بد بود اما هیچ راهی جز کنترل حال و رفتارم نداشتم….هیچ کسی نباید از حالم با خبر بشه……خواهرم اگه بدونه تا آخر عمر منو نمیبخشه…..
چند تا نفس عمیق کشیدم و هوایی تنفس کردم و اروم جوری که انگار میخواستم وقت بگذر و این عروسی عذاب اور تموم بشه حرکت کردم داخل تالار…………..به هر سختی که بود بالاخره اون شب سراسر عذاب تموم شد و با هزار مکافات خوابیدم….،.صبح وقتی از خواب بیدار شدم اول به سیاوش زنگ زدم و فحشش دادم.،،………سیاوش هم کلی عذرخواهی کرد و تونست منو قانع کنه که موقعیت خوبی نبود برای باهم بودن …..در نهایت از دلم در اورد……به سیاوش گفتم:میخواهم ببینمت….همین امروز…..سیاوش گفت:منخونه ی دوستم هستم ،،،میخواهی اینجا بیایی؟؟؟؟
گفتم:فرقی نمیکنه فقط ببینمت…..
گفت:ادرس رو پیامک میکنم بیا……
آدرس رو فرستاد و خیلی زود حاضر شدم ….مامان تا منو دید گفت:کجا میری؟؟؟
گفتم:چند تا جزوه باید بگیرم زود میام…….
ادامه در پارت بعدی 👇
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
❣خداوند انسان را طوری خلق کرده که در ذهنش خلق کند و در زندگیش تجربه کند.
تنهاجایی که باید مراقب باشیم ذهنمان است
زیرا با توجه کردن به هر موضوع احساسی در ما ایجاد میشود شبیه به همان فرکانس
و جهان به احساس ما پاسخ میدهد.
دوستان عزیز جهان مارا قضاوت نمیکند، جهان بجای ما انتخاب نمیکند.
جهان دقیقا به احساس ما پاسخ میدهد.
🌷ببین چه احساسی بخودت و آرزوهات داری..
این احساست رو رشد بده و عمیقترش کن ...
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد
#خانومها_بخوانند
❣سرسنگین باش ولی قهر نکن. سعی کنین قهر کردن رو از زندگیتون حذف کنین چون با قهر کردن فاصله ها بیشتر میشه.
❣وقتی ناراحت می شین یکم سر سنگین تر باشین، کمتر بخندین ولی قهر و لجبازی نکنین.
❣اینجوری اولاً راه آشتی و ناز کشی رو برای شوهرتون بازتر میذارین و دوما مشکل سریعتر حل میشه.
❣البته به شرطی که برای سر سنگینی و اخم تون ارزش قائل باشن و این سر سنگینی تو چهره تون مشخص بشه.
❣معمولا خانمهایی که همیشه شاد هستن این سرسنگینی زودتر تو چهره شون مشخص می شه
@shayad_etefagh
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
#داستانهای_آموزنده
#شاید_برای_شما_هم_اتفاق_بیفتد