eitaa logo
شاید برای شما هم اتفاق بیفتد
37.1هزار دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.5هزار ویدیو
1 فایل
اتفاقات عبرت آموز زندگیتون رو بگین به اشتراک بزاریم👇🏻☺️ هر گونه کپی و ایده برداری از کانال وبنرها و ریپ ها حرام و پیگرد قانونی دارد .... تبلیغات 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1587085673C0abe731c1e مدیر @setareh_ostadi
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷☘ 🔴 بخشش مال همچون هرس‌کردن درخت است 🔹مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید. 🔸او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد و هر روز به طلاها سر می‌زد و آن‌ها را زیر و رو می‌کرد. 🔹تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. 🔸روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد. اما طلاهایش را نیافت. شروع به شیون‌وزاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد. 🔹رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ 🔸مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. 🔹رهگذر گفت: این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست. تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟ 🔸ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست. بلکه در استفاده از آن است. اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده و شرایط مناسبی دارید، پس به فکر دیگران نیز باشید. 🔹بخشش مال همچون هرس‌کردن درخت است. پول با بخشش زیادتر و زیادتر می‌شود. 🔸دارایی شما حساب بانکی‌تان نیست. دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته‌هایی است که برای یاری دیگران به گردش درمی‌آورید. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
❤️ اینطوری دست نیافتنی و متفاوت باش 🔴با بدن خودت دوست باش،حتما ورزش کن 🔘دوست داشتن رو یاد بگیر، محبت کردن رو بلد باش 🔘آدم‌هارو تحسین کن و به سمت پیشرفت هول بده 🟣کاری که دوست داریو با جون‌ودل انجام بده 🟡خودت رو قبول داشته باش،با همه قوت و ضعف‌ها خودت رو بپذیر 🔴هیچ وقت دنبال مد نباش در عوض اون استایلی که بهت حس خوب رو انتقال میده برای خودت بساز 🔘هرکاری کنی دهن مردم برای قضاوت بازه‌،پس دنبال راضی کردن همه نباش 🔘دنبال عوض کردن کسی نباش،توقعت رو از آدم‌های دیگه پایین بیار عوضش از خودت توقع بیشتری داشته باش 🟣هیچ وقت زیرِ بار حرفِ زور نرو،قدرِ خودت رو بدون اینجازندگیتو متحول کن👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈ ‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌ ‌​​​‌ ‎‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌‎
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون از وقتی پای اردلان به خونمون باز شد،، هر بار با ناز و ادا و شوخیهام سعی میکردم خودمو توی دلش باز کنم،…..فکر میکنم تا حدودی هم موفق بودم………..۲-۳ماهی از این قضایا گذشت و یه شب تابستون که همه خونه بودیم زنگ خونه رو زدند..،،.وقتی در رو باز کردم با تعجب دیدم مامان اردلانه…….تعجبم از این بود که شب اومده آخه بیشتر وقتها خانمهای محل صبح یا عصر دور هم جمع میشدند……وقتی حرفهای مادر اردلان با مامان تموم شد،،،به امید اینکه راجع به من حرفی زده باشه سریع با اشاره مامان رو کشوندم سمت خودم و گفتم:مامان!!!قضیه چیه که شبونه اومده اینجا؟؟؟؟ مامان با خوشحالی و لبخند گفت:چیزی نیست….برای امر خیر اومد…. از خوشحالی نیشم به پهنای صورتم باز شد و در حالی که ته دلم عروسی بود گفتم:برای اردلان…..!!!؟؟؟مامان گفت:اره دیگه دختر….پسر بزرگش اردلانه خب……مادرش اومده تا ستایش رو براش خواستگاری کنه……چی؟؟؟؟ستایش!!؟؟؟؟لبخند روی لبهام خشک شد….مامان چون سریع برگشت پیش مادر اردلان متوجه ی واکنشم نشد و‌ نفهمید که دنیا روی سر من خراب شد…..همونطوری که ماتم برده بود عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار….، هاج و واج مونده بودم و نمیدونستم چیکار کنم؟؟؟؟تمام رویاهایی که توی خلوتم با اردلان ساخته بودم به یکباره فرو ریخت…..کاش از علاقه ام به ستایش گفته بودم ،،،،اگه میگفتم الان ستایش بخاطر من خواستگاری اردلان رو قبول نمیکرد………… ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
یک روز، چشم باز می کنی و می بینی عزیزترین آدم زندگی ات، دیگر نیست! کسی که تا دیروز خیال می کردی همیشه برایِ داشتنش و برای دوست داشتنش، فرصت هست، کسی که فکرش را هم نمیکردی، رفتنی باشد به همین سادگی، آدم ها می روند و جایشان، برای همیشه خالی می ماند عزیزانت را همین ثانیه دوست داشته باش، همین ثانیه قدرشان را بدان و همین ثانیه، در آغوششان بگیر منتظر هیچ فردا و روز مبادایی نباش چه آدم ها که با زخم سکوت و تنهایی، رفتند، چه دل ها که تا ابدیتِ تاریخ، شکسته ماند، و چه دوستت دارم ها که تا همیشه، میان حنجره های زمان، گیر کرد. "مبادا" یعنی امروز، یعنی الان یعنی همین لحظه ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
🌷🌷🌷 🌻🍃روزی پادشاهی ولخرج هنگام عبور از سرزمینی با دو دوست جوان ملاقات كرد. این دو دوست بینوا كه تا آن زمان با گدایی امرار معاش می‌كردند، همچون دو روی یك سكه جدانشدنی به نظر می‌رسیدند. 🌻🍃پادشاه كه آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنایتی كند. پس به هر كدام پیشنهاد كرد آرزویی كنند. 🌻🍃ابتدا خطاب به دوست كوچك‌تر گفت: به من بگو چه می‌خواهی قول می‌دهم خواسته‌ات را برآورده كنم.اما باید بدانی من در قبال هر لطفی كه به تو بكنم، دو برابر آن را به دوستت خواهم كرد! 🌻🍃دوست كوچك‌تر پس از كمی فكر با لبخندی به او پاسخ داد: «یك چشم مرا از حدقه بیرون بیاور..!» 🌻🍃حسادت اولین درس شیطان به انسان احمق است! ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون ستایش از خدا خواسته جواب مثبت رو داد…..توی مراسم خواستگاری رسمی و یا نامزدی خیلی سرد بودم و وانمود میکردم خوشحالم با این‌حال مامان متوجه ی حالم شد و گفت:دختر!!!این‌چه قیافه ایی که داری؟؟؟حالا مردم فکر میکنند چون خواهر کوچکترت زودتر نامزد کرده ناراحتی……تصور میکنند حسادت میکنی……قیافه اتو درست کن….. مامان خبر نداشت که حسادت من بخاطر ازدواج ستایش نبود بلکه بخاطر عشق از دست رفته ام بود…خلاصه اون دو تا نامزد شدند و رفت و امد اردلان بیشتر از قبل شد…هر بار که ستایش و اردلان رو باهم میدیدم انگار که با خنجر از پشت منو میزدند…..گاهی با خودم تصور میکردم نکنه ستایش هم مثل من عاشقش شده بود و زودتر بسمت خودش کشیده؟؟؟؟عجب خواهری که ازم مخفی کرد اگه میگفت من هم این بذر عشق رو توی دلم پرورش نمیدادم….. اون روزهای تلخ گذشت….. جواب کنکور اومد…..خداروشکر دندونپزشکی شهرمون قبول شده بودم…..،،بابا برای قبولیم یه ماشین ۲۰۶بهم کادو داد…..با دیدن ماشین سریع رفتم گواهینامه گرفتم و خودمو با ماشین و درس و دانشگاه سرگرم کردم تا کمتر شاهد رابطه ی ستایش و اردلان باشم… چند وقت از شروع دانشگاه گذشته بود که دوباره برای فراموش کردن اردلان توی دانشگاه با سیاوش آشنا شدم…… ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
💠 پنج راه خونه تکونی ذهن 1. از هیچکس متنفر نباشید. تنفر هاله انرژی شمارو خراب میکنه! 2. الکی نگران نباشید و استرس بی مورد نداشته باشید. 3. آدم هارو ببخشید. بخشش هاله انرژی شمارو به شدت تقویت میکنه. 4. از هییییچکس از هییییچکس هییییچ توقعی نداشته باشید! 5. ساده زندگی کنید. چشم و هم چشمی و نگاه کردن به دست و زندگی این و اون هیچ وقت اجازه نمیده شما احساس خوشبختی کنید. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
دو برادر بودند كه يكي از آنها معتاد و ديگري مردي متشخص و موفق بود ! براي همه معما بود كه چرا اين دو برادر كه هر دو در يك خانواده و با يك شرایط بزرگ شده اند، سرنوشتي متفاوت داشته اند؟ از برادرِ معتاد، علت را پرسيدند. پاسخ داد: علت اصلي شكست من، پدرم بوده است! او هم يك معتاد بود. خانواده اش را كتك مي زد و زندگي بدي داشت. چه توقعي از من داريد؟ من هم مانند او شده ام. از برادر موفق دليل موفقيتش را پرسيدند. در كمال ناباوري او گفت: علت موفقيت من پدرم است ! من رفتار زشت و ناپسند پدرم با خانواده و زندگي اش را مي ديدم و سعي كردم كه از آن رفتارها درس بگيرم و كارهاي شايسته اي جايگزين آن ها كنم. طرز نگاه هر کس به زندگی، دنیای او را می سازد. ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون سیاوش یه پسر شاد و‌جذاب بود که تقریبا بیشتر دخترای دانشگاه توی کفش بودند اما دوستی منو به خاطر وضع مالیم زودتر قبول کرد….. تمام عقده ها و کمبودهای محبتی رو سعی میکردم از سیاوش بگیرم و جبران کنم تا شاید توی قلبم ذره ایی از عشق اردلان رو‌کم کنم….. همپا شدن با سیاوش باعث شد تیپ و قیافه ام کاملا عوض بشه و مثل سیاوش تیپ خفن بزنم و تا ۱۱-۱۲ شب توی مهمونیها باشم….. وضع مالی سیاوش خوب نبود اما سر زبون دار و خفن بود و باهاش بهم خیلی خوش میگذشت……….. از دوستی منو سیاوش ۴ماه گذشته بود که روز عقد کنان اردلان و ستایش رسید…..تمام ‌خوشیهای این چند ماه به یکباره از دماغ اومد….واقعا داشتم دیوونه میشدم…… برای فرار از این فشار و ناراحتی به سیاوش گفتم:نمیخواهی تکلیف رابطمونو مشخص کنی؟؟؟؟؟ من با این تصمیم انگار میخواستم با ستایش رقابت کنم….انگار تنها راه نجاتمو توی ازدواج میدیدم………. سیاوش گفت:آخه من یه دانشجوم و هیچی از خودم ندارم ،حتی اگه تو برای خودت یه ماشین داری من اونو هم ندارم…..بهتر نیست درسم تموم شه و بعد از اینکه شروع به کار کردم بیام خواستگاری،،،؟؟؟؟بنظرت الان خانواده ات قبول میکنند؟؟؟ ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
آتش و آب و آبرو با هم هر سه گشتند در سفر همراه. عهد کردند هر يکى گم شد با نشانى ز خود شود پيدا گفت آتش به هر کجا دود است ميتوان يافتن مرا آنجا آب گفتا نشان من پيداست هر کجا باغ هست و سبزه بيا آبرو رفت و گوشه اى بگرفت گريه سر داد گريه اى جانکاه آتش آن حال ديد و حيران شد آب در لرزه شد ز سر تا پا گفتش آتش که گريه ى تو ز چيست آب گفتا بگو نشانه چو ما آبرو لحظه اى به خويش آمد ديدگان پاک کرد و کرد نگاه گفت محکم مرا نگه داريد گر شوم گُم نميشوم پيدا «رهی معیری» نتیجه : هیچوقت ابروی کسی رو نبرید ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
"خانه پدر و مادر" بعد از خانه خدا،تنها خانه ای است که: روزی ده ها بار می توانی بروی بدون دعوت و هر بار صاحب خانه از دیدنت خوشحال و خوشحال تر می شود. خانه ای که برای رفتن نیازی به دعوت ندارد خانه ای که حتی خودت می توانی کلید بیندازی و وارد شوی خانه ای که همیشه چشمانی مهربان به در دوخته تا تورا ببینند خانه ای که یاد آور آرامش کودکانه توست خانه ای که حضورت و نگاهت به پدر و مادر عبادت محسوب می شود و گفتگویت با آنها ذکر الهی است خانه ای که اگر نروی دل صاحبخانه میگیرد و غمگین می شود. خانه ای که قهر با آن ، قهر با خداست! خانه ای که دو تا شمع سوخته اند تا روشنی به ما بدهند و تا وقتی سوسو میزنند، شادی و حیات در وجودت جریان دارد. خانه ای که سفره هایش خالص و بی ریاست خانه ای که وقتی خوردنی آوردند اگر نخوری ناراحت و دلشکسته می شوند خانه ای که همه بهترین هایش با خنده و شادمانی تقدیم تو می شود خانه ای که . چقدر خانه والدین به خانه خدا شباهت دارد "قدر این خانه ها را بدانیم" "قدر این فرشته ها را بدانیم" شاید خیلی زودتر از آن که فکر کنیم دیر می شود. تقدیم به همه اونایی که به این خانه عشق میورزند ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
اسم من نداست یه دختر شاد و شیطون انگار میخواستم با ستایش رقابت کنم ،،…انگار تمام راه نجات خودم از عشق اردلان توی ازدواج میدونستم….. عروسی ستایش شد اما سیاوش همچنان بهانه میاورد و وعده و وعید میداد……ستایش شب عروسیش بی نهایت خوشگل شده بود…. و اردلان هم از اون جذاب تر….. حس حسادت توام با رقابت منو درگیر کرده بود و از دستم هم کاری برنمیومد….با خودم گفتم:خوب به خودم میرسم و لباس خفن میپوشم تا حرصشو در بیاد ….اما نه ،،!!الان تمام توجه ها بطرف عروسه نه من…… به حد جنون رسیده بودم و حتی به خودکشی هم فکر میکردم اما از گناهش میترسیدم…..…اون شب نتونستم جلوی اشکمو بگیرم و خوب و واضح گریه کردم …… همه تصور میکردند بخاطر عروسی خواهرم اشک شوق میریزم….. هر چی در طول چند ماه نامزدی اردلان خودمو سرگرم کرده بودم تا فراموشش کنم مثل آتیش زیر خاکستر شعله ور شد…..بعد از کلی گریه کردن یهو به فکر مشروب افتادم تا شاید بتونم اون شب رو سر کنم و گند بالا نیارم….. رفتم سراغ مشروبهایی که محمد اورده بود ،،،،یواشکی یه بطری کش رفتم و خیلی مخفیانه تو سرویس بهداشتی یا محلی که لباس تعویض میکردند یه کم خوردم…… اولین بار بود مشروب میخوردم و تاثیرش برام زیاد بود….هر چی بود فقط میخواستم این درد لعنتی رو فراموش کنم اما انگار فاز اونشب من فاز فراموشی نبود و تا ته دلم داشت آتیش میگرفت….. هر کاری کردم اروم نشدم و در نهایت زنگ زدم به سیاوش…… ادامه در پارت بعدی 👇 ‎‎‌‌‎‎@shayad_etefagh ┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈