eitaa logo
🌷دایرةالمعارف شهدا🌷
228 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
3.6هزار ویدیو
14 فایل
⭕این کانال حاوی مطالب مربوط به شهدای انقلاب ، شهدای جنگ تحمیلی ، شهدای ترور ، شهدای محور مقاومت و شهدای مدافع حرم می باشد. شامل زندگی نامه و ابعاد شخصیتی شهدا🌷 🆔 @shohada_tmersad313 ❤زندگی زیباست اما شهادت زیباتر❤
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 🌷 .... 🌷روزهای اول جنگ تشکیلات منظمی برای مقابله با دشمن در اختیار ما نبود، دشمن هم از این ضعف استفاده کرده و تا نزدیکی های سرپل ذهاب پیشروی کرد و تقریباًً تمام ارتفاعات منطقه را به تسخیر خود درآورده بود. قرار شد بر روى ارتفاعات بازی دراز که یکی از مناطق حساس بود عملیاتی انجام شود، اما به علت کمبود نیرو و امکانات تردیدهایی در انجام عملیات در فرماندهان به وجود آمد. 🌷....نبود جاده مناسب برای انتقال نیروها به منطقه عملیاتی هم مزید علت شده بود. خدا رحمت کند شهید پیچک، فرمانده عملیات بود به قرآن استخاره کرد و آیه ای آمد با این مظمون شما کار خود را شروع کنید ان شاءالله پیروزی نصیب خواهد شد. صبح زود بود که عملیات با نفرات محدودی شروع شد. عجیب اینکه در یک فاصله زمان کوتاه، بچه ها سنگرهای دشمن را در بلندترين ارتفاعات ١٠٥٠ بازی دراز، تصرف کردند. 🌷عراقی ها سردرگم و گیج شده بودند و در مدت کوتاهی هفتصد نفر آنها به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند. همین جا بود که یکی از عجایب زندگی خود را شاهد بودم. یکی از اسرای عراقی وقتی به رزمندگان رسید؛ سئوال کرد: فرمانده شما کجاست؟ یکی از برادران را به او نشان دادیم. با حالتی عجیب که حیرت و ناباوری در چهره اش به وضوح مشخص بود گفت: این را که نمی گویم. آن فرمانده را می گویم که سوار بر اسب سفید در جلو شما حرکت می کرد، او را به من نشان دهید. 🌷اشک چشمانم را در خود غرق کرده بود. از اینکه در عملیاتی شرکت کرده بودم که فرماندهی آن را امام زمان (عج) به عهده داشته است، می لرزیدم! البته بعدها بنی صدر چند بار این جریان را مسخره کرده بود، اما خود من شاهد اعترافات آن اسیر عراقی بودم. راوى: شهید محمد اثری نژاد، فرمانده لجستیک نیروی دریایی سپاه 🌹 🆔 @shohada_tmersad313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
  🌷 🌷 ! 🌷از نیروهای پر توان و شجاع در عملیات بیت المقدس شهید علی آقا نادعلیان بود، از اطلاعات فنی و مکانیکی، نسبت به وسائل نقلیه استفاده می کرد و کامیون ها و وسائل نقلیه به غنیمت گرفته شده را به عقبه خودیها منتقل می نمود. 🌷یادم نمی رود فردای عملیات پس از اینکه در پشت خاکریز مستقر شدیم؛ در پشت سرِ ما سنگرهای استراحت عراقی ها بود، خواستم درون سنگرهاى آنان شوم که صدای «الدخیل الخمینی» بگوشم آمد، برای مقابله یک لحظه تصمیم گرفتم نارنجک داخل سنگر بیندازم ولی.... 🌷ولى از تصمیم خود پشیمان شدم وارد سنگر شدم تا سرباز بجا مانده در سنگر عراقی ها را اسیر نمایم ولی با تعجب با چهره خندان شهید علی آقا نادعلیان مواجه گشتم...!! 🌹خاطره اى به ياد شهيد على آقا نادعليان راوى: رزمنده دلاور گل محمد نورانی 🌹 🆔 @shohada_tmersad313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷 🌷 ! 🌷هنگامی که هواپیماهای عراقی شب ها برای بمباران شهرهای کشورمان از منطقه جنگی عبور می کردند ضد هوایی مقرها شروع به تیراندازی به سوی هواپیماها می نمودند تا هم باعث رعب و وحشت خلبانان عراقی و هم مانع از بمباران مقرها گردند، در این میان از گلوله های رسام ( گلوله هایی که پس از شلیک از خود نور دارند و مسیر حرکت گلوله را مشخص می نمایند) نیز استفاده می شد. 🌷....بعد از عملیات رمضان شبی از شب ها در مقری نزدیک ایستگاه حسینیه (منطقه پاسگاه زید) مستقر بودیم، یکی از دوستان ما در آن روزها مریض شده بود و با قرص و آمپول، خود را مداوا می کرد؛ با سر و صدای حاصل از شلیک گلوله ها به سمت هواپیما از خواب بیدار شد و اسلحه خود را برداشت و از چادر بیرون آمد و با عجله دست به جیب شلوار کرد و به زَعمِ خود گلوله رسامی که از قبل تهیه کرده بود، داخل لوله اسلحه کلاشینکف نمود و اسلحه را به سمت آسمان و هواپیما گرفت و شلیک کرد. 🌷من که در کنارش بودم، متوجه شدم که گلوله ای شلیک نشد ولی بوی آمپول فضا را گرفت! لذا رو به دوستم کردم وگفتم: بوی عجیبی آمد...! او قضیه را متوجه شده بود، سعی می کرد کسی از کارش مطلع نگردد، ولی نمی توانست موضوع را سرپوش بگذارد. لذا خودش کارش را توضیح داد که در داخل جیبم چند گلوله رسام و چند آمپول بود وقتی از خواب بیدار شدم در حالت خواب آلودگی به جاى گلوله رسام؛ آمپول را بیرون آوردم و در لوله اسلحه گذاشتم! 🌹 🆔 @shohada_tmersad313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ 💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 بہ روایت غاده جابر قسمت:1⃣ 🍃سال ها از روزی که سرانجام چمران در این زمین آرام گرفت می گذرد و این بار غاده داستانی از تاریخ این سرزمین روایت می کند،داستان "مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص . " دختر قلم را میان انگشتانش جابه جا کرد و بالاخره روی کاغذی که تمام شب مثل میت به او خیره مانده بود نوشت "از جنگ بدم می‌آید" با همه غمی که در دلش بود خنده اش گرفت ، آخر مگر کسی هم هست که از جنگ خوشش بیاید ؟ چه می دانست ! حتماً نه .خبرنگاری کرده بود ، شاعری هم ، حتی کتاب داشت . اما چندان دنیا گردی نکرده بود . "لاگوس" را در آفریقا می شناخت چون آن جا به دنیا آمده بود و چند شهر اروپایی را ، چون به آنجا مسافرت می رفت . 🍃بابا بین آفریقا و ژاپن مروارید تجارت می کرد و آن ها خرج می کردند، هر طور که دلشان می خواست . با این همه ، او آن قدر لبنانی بود که بداند لبنان برای جنگ همان قدر حاصلخیز است که برای زیتون و نخل .هر چندنمی فهمیدم چرا مردم باید همدیگر را بکشند.حتی نمی فهمیدم چه می شود کرد که این طور نباشد، فقط غمگین بودم از جنگ داخلی ، از مصیبت . 🍃خانه ما در صور زیبا بود ، دو طبقه با حیاط و یک بالکن رو به دریا که بعدها اسرائیل خرابش کرد .شب ها در این بالکن می نشستم ، گریه می کردم و می نوشتم . از این جنگ که از اسلام فقط نامش را داشت با دریا حرف می زدم، با ماهی ها ، با آسمان . 🍃این ها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ می شد . مصطفی اسم مرا پای همین نوشته ها دیده بود . من هم اسم او را شنیده بودم اما فقط همین . در باره اش هیچ چیز نمی دانستم ، ندیده بودمش ، اما تصورم از او آدم جنگ جوی خشنی بود که شریک این جنگ است. ادامه دارد...✒️
‍ 💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 بہ روایت غاده جابر قسمت:2⃣ 🍃ماجرا از روزی شروع شد که سید محمد غروی ، روحانی شهرمان ، پیشم آمد و گفت: آقای صدر می خواهد شما را ببیند.من آن وقت از نظر روحی آمادگی دیدن کسی را نداشتم ، مخصوصا این اسم را .اما سید غروی خیلی اصرار می کرد که آقای موسی صدر چنین و چنان اند ، خودشان اهل مطالعه اند و می خواهند شمارا ببینند. این همه اصرار سید غروی را دیدم قبول کردم و "هرچند به اکراه" یک روز رفتم مجلس اعلای شیعیان برای دیدن امام موسی صدر ، ایشان از من استقبال زیبایی کرد .از نوشته هایم تعریف کرد و اینکه چقدر خوب درباره ولایت و امام حسین (ع) "که عاشقش هستم " نوشته ام. 🍃 بعد پرسید: الان کجا مشغولید ؟ دانشگاهها که تعطیل است .گفتم: در یک دبیرستان دخترانه درس میدهم .گفت: اینها را رها کنید ، بیایید با ما کار کنید .پرسیدم ( چه کاری ؟) گفت: شما قلم دارید ، می توانید به این زیبایی از ولایت ، از امام حسین(ع) ، از لبنان و خیلی چیزها بگویید ، خوب بیایید و بنویسید .گفتم: دبیرستان را نمی توانم ول کنم ، یعنی نمی خواهم. امام موسی گفت: ما پول بیشتری به شما میدهیم ، بیایید فقط با ما کار کنید. من از این حرف خیلی ناراحت شدم .گفتم: من برای پول کار نمی کنم ، من مردم را دوست دارم . 🍃 اگر احساسم تحریکم نکرده بود که با این جوانان باشم اصلاً این کار را نمی کردم ، ولی اگر بدانم کسی می خواهد پول بیشتر بدهد که من برایش بنویسم احساسم اصلاً بسته میشود .من کسی نیستم که یکی بیاید بهم پول بدهد تا برایش بنویسم .و با عصبانیت آمدم بیرون . البته ایشان خیلی بزرگوار بود ، دنبال من آمد و معذرت خواست، بعد هم بی مقدمه پرسید چمران را می شناسم یا نه .گفتم: اسمش را شنیده ام .گفت: شما حتماً باید اورا ببینید . ادامه دارد...✒️
‍ 💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 بہ روایت غاده جابر قسمت:3⃣ 🍃تعجب کردم ، گفتم: من از این جنگ ناراحتم ، از این خون و هیاهو ، و هرکس را هم در این جنگ شریک باشد نمی توانم ببینم . امام موسی اطمینان داد که چمران اینطور نیست .ایشان دنبال شما می گشت . ما موسسه ای داریم برای نگهداری بچه های یتیم .فکر می کنم کار در آن جا با روحیه شما سازگار باشد .من می خواهم شما بیایید آنجا و با چمران آشنا شوید .ایشان خیلی اصرار کرد و تا قول رفتن به موسسه را از من نگرفت ، نگذاشت برگردم . 🍃شش هفت ماه از این قول و قرار گذشته بود و من هنوز نرفته بودم موسسه .در این مدت سید غروی هر جا من را می دید می گفت: چرا نرفته اید ؟آقای صدر مدام از من سراغ می گیرند. ولی من آماده نبودم ، هنوز اسم چمران برایم با جنگ همراه بود.فکر میکردم نمی توانم بروم او را ببینم. 🍃از طرف دیگرپدرم ناراحتی قلبی پیدا کرده بود. و من خیلی ناراحت بودم .سید غروی یک شب برای عیادت بابا آمد خانه ما و موقع رفتن دم در تقویمی از سازمان امل به من دادگفت: هدیه است آن وقت توجهی نکردم ،اما شب در تنهایی همانطور که داشتم می نوشتم ، چشمم رفت روی این تقویم .دیدم دوازده نقاشی دارد برای دوازده ماه که همه شان زیبایند ، اما اسم و امضایی پای آنها نبود . 🍃یکی از نقاشیها زمینه ای کاملاًسیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود . زیر این نقاشی به عربی شاعرانه ای نوشته بود؛ من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ،ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان میدهم و کسیکه بدنبال نور است این نور هرچقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود .کسیکه بدنبال نور است ، کسی مثل من .آن شب تحت تاثیر آن شعر و نقاشی خیلی گریه کردم . انگار این نور همه وجودم را فراگرفته بود .اما نمی دانستم چه کسی این را کشیده. ادامه دارد...✒️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا