⭕️ شما هم می توانید برای اعتلای فرهنگ ایثارو شهادت به روش های زیر در پیام رسان های سروش ، بله و ایتا در کانال فروش کتاب شهدا عضو شوید و به دیگران نیز معرفی نمائید. " شاید همین الان کسی منتظر خواندن کتاب یک شهید باشد".
⭕️ استفاده از شناسه کاربری @shohadabook
🔸ارسال نظرات
🔹سروش:
Sapp.ir/shohadabook
🔹بله:
ble.im/shohadabook
ایتا:
eitaa.com/shohadabook
🆔 @shohadabook
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هرهفته 7 حکایت از یک کتاب شهید
کتاب میثم (زندگی نامه و خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری )
حکایت دوم : خدمت
راوی حسین طهماسبی
ما باهم فامیل وبچه محل بودیم ، برای همین روز و شب ما با هم می گذشت. اوایل دهه پنجاه تصمیم گرفتیم با هم برویم سربازی .
برای آموزش به پادگان تربت جام اعزام شدیم.شرایط سختی بود.اما در آن دوران ، مرتضی به خاطر قدرت مدیریت و شوخی هایش شده بود رهبر بچه مذهبی های پادگان ، همه او را دوست داشتند.
چند روزی از آموزش گذشت که ماه رمضان آغاز شد.مرتضی بدون هیچ ترس و خجالتی رفت سراغ مسئول پادگان.
خیلی با ادب سلام کرد و گفت : چه شما بخواهید و نخواهید خیلی از سربازا می خوان روزه بگیرن ، اگه اجازه بدین من مسئولیتش رو قبول می کنم و برنامه ی افطار و سحری را آماده می کنم.
فرمانده پادگان نگاهی به چهره ی مرتضی کرد و گفت : باشه.
من و مرتضی شروع به آمارگیری کردیم. خیلی از سربازان هم تحت تاثیر او قبول کردند روزه بگیرند.
بعد از آن با آشپزخانه هماهنگ کردیم و برای افطار و سحر، غذای گرم به بچه ها می دادیم.
ارتباط با کانال های ما
🔹سروش: Sapp.ir/shohadabook
🔹بله: ble.im/shohadabook
ایتا: eitaa.com/shohadabook
🆔 @shohadabook
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هرهفته 7 حکایت از یک کتاب شهید
کتاب میثم (زندگی نامه و خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری )
حکایت سوم : مقابل دانشگاه
راوی : محمدعلی شکوری (عموی شهید)
مرتضی همه ی جوانان فامیل را بسیج کرده بود و با خودش به راهپیمای ها میبرد. از همان روزهایی که انقلاب در آستانه ی پیروزی بود بارها دیدم که مرتضی مشغول مطالعه است!
می گفت من به بعضی از این گروه هایی که در انقلاب مبارزه می کنند مشکوک هستم . این ها تفکرات مارکسیستی دارند و به اسلام اعتقادی ندارند.
تا اینکه انقلاب پیروز شد. از همان روز بود که مرتضی جریانات این گروه ها را به طور دقیق زیر نظر داشت. کتاب ها و روزنا مه های آن ها را می خواند و با بزرگان آن ها بحث می کرد.
او ماشین نیسان خودش را پر از کتاب می کرد و مقابل دانشگاه می برد. کار و زندگی او شده بود پیگیری بحث های سیاسی .
پدرش بارها به او اعتراض می کرد. می گفت تو زن و بچه داری . چرا این قدر برای خریدن کتاب پول می دی؟ اینا نون و آب نمی شه!
همان سال ها بود . یک روز به همراه پسر عمویش (زنده یاد) ابوالفضل شکوری راهی خیابان انقلاب و مقابل دانشگاه شد. سران گروه ک ها مشغول صحبت برای هواداران خود بودند.
این دو نفر شروع می کنند با دلیل و منطق سخنان آن ها را زیر سوال می برند! یک دفعه همه ی آن جمعیت به سمت این دو نفر حمله می کنند و آنها را به شدت کتک می زنند و ...
ارتباط با کانال های ما
🔹سروش: Sapp.ir/shohadabook
🔹بله: ble.im/shohadabook
ایتا: eitaa.com/shohadabook
🆔 @shohadabook
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هرهفته 7 حکایت از یک کتاب شهید
کتاب میثم (زندگی نامه و خاطرات سردار شهید مرتضی شکوری )
حکایت چهارم : اخلاص
راوی : سعید عنبری
آن ایام مسئول پایگاه مالک اشتر تهران بودم . از قبل با میثم رفاقت داشتم.فراموش نمی کنم که یک روز صبح در مسیر رفتن به پادگان ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بردار میثم را دیدم.
پرسیدم: صبح به این زودی کجا می ری ؟ گفت : دیدن یکی از جانبازا توی بیمارستان.
با تعجب گفتم : الان که وقت ملاقات نیست ! او خندید و خیلی ماهرانه بحث را عوض کرد.
گفتم : جان من بگو کجا می ری؟! گفت : باور کن دیدن یه جانباز تو بیمارستان می رم وقتی بازهم اصرار من را دید ادامه داد : یکی از شاگردای دوره ی آموزشی من مجروح شده و هیچ کس رو نداره برای همین می رم کمکش کنم.
بعد مکثی کرد و با لبخند رو به من گفت : کسی خبر داره نشه ها!.
خلاصه توفیق شد که یک بار همراهش باشم. نمی دانید چقدر با محبت این جانباز را حمام کرد و لباس هایش را شست و ...
جند روز بعد با میثم از محل کار بر می گشتیم. در راه ایستاد و مقداری خوارکی و .. خرید. بعد مسیر را عوض کرد و رفتیم درب حانه ی یک پیرزن !
میثم در زد و سلام کرد و کلی با این پیرزن حال و احوال کرد. معلوم بود که خوب او را می شناسد و مرتب به او سر می زند.
پرسیدم : این خانم آشنا بود؟ گفت : نه ، این بنده خدا کسی رو نداره و از کل دنیا یک پسر داشت که شهید شده و اگه کاری داشته باشه براش انجام می دم.
—------------------------------------