دقیقا یه روزی تو ڪربلا
موقع رفتن ابوفاضل همه بچهها
اومدن گفتن عمو مارو میخوای تنها بزاری و برے...😭🥀
واردخونہعلےمیشھ..
وقتی وارد شد بوے رایحہ گلے رو حس
میکنہ متوجه میشن که بوے مادره..🕊
با اینکه نمیدیدن بانو رو ولے هروقت
این بو میومد متوجہ میشدن ڪه
مہمون مادر شدن...✨
من براۍ لب خشڪ بچها گریہ میکنم
اما بیشتر برای چشم تو گریہ میکنم عباسم
مادر شروع کرد هق هق کردن
بدنش میلرزید ...😭
اخہ پسرشو دید که دارن سرش رو از تنش جدا میکنن...😭