✍️ #روایت_خادمی
5️⃣ قسمت پنجم
🔺 بعد از جلسه، حیران وسرگردان داخل صحن مزار میچرخیدم، کاشیهای آبی، حجرهها، نخل نسبتا بلند گوشه سمت چپ، پرچم «یاحسین» روی گنبد که دل آدم رو هوایی میکرد، واقعا حس خوبی داشتم.
قراربود صبح مشخص بشه که هر کدوم از خادمها چه کاری باید انجام بدن، شب خوابیدم واین آخرین باری بود که خودم برای زمان خوابیدن تصمیم می گرفتم، آخه در طول روز نمی تونستم بخوابم؛ نه اینکه وقتی برای خوابیدن نباشه! اما من نمی تونستم از گشتن داخل یادمان بگذرم و خواب رو ترجیح بدم.
صبح شد و مقوایی عجیب توجه همه رو به خوش جلب کرد، الفاظ تازهای به چشم میخورد؛
#دانشگاه_هویزه
#شابُز
#مامان
#مقتل
و...
من اسمم بین بچههای فضاسازی بود. قرار بود کار فضاسازی از مقتل شروع بشه.
👈 ادامه دارد...
* کانال شهدای هویزه؛ موثق ترین منبع روایت و اطلاعات حماسه هویزه
@shohaday_hoveizeh
✍️ #روایت_خادمی
6️⃣ قسمت ششم
🔺 من اسمم بین بچههای فضاسازی بود؛ قرار بود کار فضاسازی از مقتل شروع بشه. قبل از صبحانه و رفتن سر پست هامون باید میرفتیم صبحگاه. همهی خادم ها به جز بچههای آشپزخونه باید میرفتیم مراسم صبحگاه رو شرکت میکردیم. بعد از اینکه چند دور صحن جلویی مزار رو چرخیدیم یک نفر رفت وسط تا حرکات کششی رو انجام بده هنوز یکی دو حرکت انجام نداده بود که دیدم همه با چهرهای خندون دارن میان طرف من، تا اومدم به خودم بیام خیلی دیر شده بود و من با سر رفته بودم داخل سطل آشغال و تمام لباس هام کثیف شده بود، جا خورده بودم و نمیدونستم چرا منو انداختند داخل سطل آشغال؟! بعدها فهمیدم ظاهرا یک رسم قدیمی هستش و معمولا هرروز صبح یکی دو نفر به این افتخار نائل میشن.همه توی صف ایستادیم و یک نفر قرآن خوند و سرود ملی پخش شد، تا این مرحله خودم رو بین صفهای شهدا میدیدم وحس خوبی داشتم یک دفعه صوتی پخش شد و توجه همه رو جلب کرد، باخودم گفتم هرچی هست مربوط به خادمهای امام حسینهِ، دوباره دلم هوایی شد وحالا خودم رو بین خادم های عرب حرم امام حسین تصور میکردم، هرچی جلو تر می رفت خدا را بیشتر برای این نعمت شکر می کردم. برنامهی بعد اسمش شابُزی عمومی بود. برام اسم عجیبی بود و هر چی به خودم فشار آوردم اصلا نفهمیدم چه معنی داره، هنگامی که داشت برنامه شروع می شد یک نفر توضیحات مختصری داد و گفت این کلمه مخفف عبارت:«شبکهی انهدام بنیادین زباله» هست، دیگه وظیفهی این گروه از بچه ها که بهشون شابز میگفتن کاملا برام مشخص بود. ما دو نوع شابزی داشتیم یه شابزی که بچه های شابز در طول روز انجام می دادند و یک شابزی هم به صورت عمومی بود که هر روز صبح همه یه دور شابز میشدن و نایلون به دست آشغالهای محوطه رو جمع میکردند. رفتیم سمت #ویلا برای صبحانه، یک نفر صدا زد:«#مامان! غذا رو بیار دیگه، مُردیم از گرسنگی.» با تعجب بهش نگاه کردم، باز شدن در ورودی #ویلا ، توجه همه رو به خودش جلب کرد، بله! #مامان (مسئول پخش غذا) با قابلمهای پر از املت وارد شد، املتش در حدی دلنشین بود که هضم نشده، جذب میشد.
👈 ادامه دارد...
* کانال شهدای هویزه؛ موثق ترین منبع روایت و اطلاعات حماسه هویزه
@shohaday_hoveizeh
✍️ #روایت_خادمی
9️⃣ قسمت نهم
🔺 برگشتیم #ویلا برای ناهار، بچهها بهش می گفتن عدس پلو و خدا قبول کنه بیشتر شبیه یک دیگ خمیر بود که چنتا دونه عدس داخلش انداخته بودن! #مامان دست به کار شد و غذا رو بین بچهها تقسیم کرد، بر خلاف ظاهرش دلنشین بود. وقت استراحت رو داخل اسکان نموندم و زدم بیرون، از بزرگتر ها شنیده بودم اینجا یک مزار دیگهای هم داره به اسم مزار شهدای #کرخه_نور رفتم تا یه سری به این مزار بزنم، حدودا۲۰۰متر تا مزار شهدای هویزه فاصله داشت و مشخص بود که سعی کردند شبیه همون مزار بسازنش، سازه ای از آجر و کاشی های آبی که در هر گوشهش یک گنبد کوچک با یک پرچم داشت و حجرههای دوطرف هم پررنگ ترین وجه شبه این دو مزار بود. قبرها رو از نظر گذروندم. چند مورد خیلی توجهم رو جلب کرد: شباهت فامیلی ها، همهی شهدا مرد بودن، سنین مختلفی داشتن: از۸۱ سال تا 17 سال.
بعدها از راویها شنیدم که این شهدا مربوط به دو قبیلهی #بوعذار و #بوغنیمه هستن که بعثی ها میریزن داخل این دو روستا و همه جا رو خراب می کنند و مردهاشون رو به بیرون از روستا میبرند و به شهادت میرسونن و در نهایت داخل یک گور دسته جمعی دفن می کنند.
بعد از حدود ۶سال در تاریخ ۲۵فروردین ۱۳۶۵ تفحص میشن و کنار مزار شهدای هویزه آروم میگیرند.
بعداز ظهر هم رفتیم مقتل و ادامهی کار رو در کنار پشههای سِمِجش پی گرفتیم، پشههایی که ول کن نبودن، نیش نمیزدن، ولی به شدت روی مخ آدم رژه میرفتن...
👈 ادامه دارد...
#راهیان_نور
* کانال شهدای هویزه؛ موثق ترین منبع روایت و اطلاعات حماسه هویزه
@shohaday_hoveizeh